معرفی وبلاگ
وبلاگ (دفاع مقدس در هشت سال ، پایداری در سی سال ) وبلاگی است در زمینه شهدا و دفاع مقدس و به ارائه مطالب گوناگون در رابطه با دفاع مقدس می پردازد . با تشکر - مدیر وبلاگ علی فروتن
صفحه ها
دسته
سایت جامع دفاع مقدس
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 14127
تعداد نوشته ها : 62
تعداد نظرات : 0

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

Rss
طراح قالب

عزیز الله الماسی فرمانده مهندسی سپاه ناحیه خوزستان

سال 1340 ه ش در خانواده ای متوسط ودر امیدیه متولد شد. شنا و اسب سواری را نزد پدرش آموخت. هفت ساله بود که مادرش را از دست داد, پس از آن مشکلات او دو چندان شد، درد بی مادری را همیشه بر دوش می کشید. مدتی پس از آن نیز پدرش را از دست داد، در سال 1358 از هنرستان فارغ التحصیل شد و در مهر ماه سال 1359 به عضویت سپاه درآمد، از کودکی آزاد منش بود و هرگز طاقت دیدن بی بند و باریها و افراد شرور و ناصالح را نداشت . در هر کجا آنها را می دیدسعی در اصلاح آنها داشت. همیشه عقیده داشت انسان نباید شرف خود را فدای چند روز زندگی کند.
وقتی جنگ تحمیلی آغاز شد او از اولین کسانی بود که به جبهه رفت.وقتی برای چند روزمرخصی به منزل آمد روحش آرام نمی گرفت .اومثل کسی که از سرزمین رویاهای مادری جداشده باشد,دوباره وقبل از اینکه مرخصی اش تمام شود به جبهه بازگشت.چندروزی را هم که برای استراحت به خانه می آمد یا برای تامین امکانات ونیازهای جبهه تلاش می کرد یا سعی در اصلاح معضلات ومشکلات اجتماعی داشت.
هیچ وقت احساس خستگی نمی کرد.
حضور تمام وقت درجنگ مانع از این نشد که او به سنت الهی ازدواج بی توجه باشد.
چندروزی که در مرخصی به سر می برد,با مراسمی ساده ازدواج کرد وچند روز بعد باز به جبهه برگشت.
از روزی که وارد جنگ شد تا آخرین روزهای این نبرد نابرابر در جبهه ماند.او سال 1365 درآزمون سراسری شرکت کرد ودر دانشگاه اهواز قبول شد . بعد از قبولی در دانشگاه, خانواده اش را به اهواز منتقل کرد وچند روزی نیز به دانشگاه رفت ,اما از آنجا که روح بلند عزیز آرام و قرار نداشت , دوری از جبهه را نتوانست تحمل کند.عزیز الماسی دانشگاه را رها کرد و به جبهه برگشت,او می گفت: امام خواسته اند که ما به جبهه برویم و آنجا را پر کنیم,پس هیچ بهانه ای نمی تواند توجیه کننده عدم حضور در جبهه باشد.
همیشه نماز را اول وقت برپا می داشت و پس از نماز با صوت دلنشین قرآن تلاوت می کرد. هرگز مسئولیتهایش را در سپاه و جبهه ابراز نمی کرد.
پس از خاتمه جنگ تحمیلی در یک ماموریت وبدون در نظر گرفتن کمک های بی شمار دولت کویت به عراق در زمان جنگ تحمیلی ؛برای خاموش کردن چاههای نفت کویت که توسط نیروهای عراق به آتش کشیده شده بود,به آن کشور رفت .او با هدایت گروه تحت فرماندهی اش ,بهترین عملکرد رادر بین گروه های اعزامی از چند کشور اروپایی و آمریکایی در خاموش کردن چاه های شعله ور نفت در کویت داشت.
پس از بازگشت از کویت به تهران رفت و مدتی در آنجا خدمت کرد. مدتی بعد به لبنان رفت وبا استفاده از نبوغ وابتکار خود به یاری مردم مظلوم این کشور شتافت, او با ارائه آموزش وانتقال تجارب خود ,جوانان لبنانی را برای بیرون راندن اشغالگران صهیونیست آموزش داد.
بعد از انجام موفقیت آمیز این ماموریت به ایران برگشت . در سال 1371منافقین پس از خیانت های بی شماربه کشور و مردم ایران؛به دستور آمریکا ماموریت به اصطلاح انهدام صنعت نفت ایران را به عهده گرفتند.
آنها در یکی از این ماموریتها چاه شماره 50حوزه نفتی اهواز را منفجر کردند. عمق و گستره آتش سوزی به اندازه ای بود که امکان نزدیک شدن به آن نبود. براثر شدت وحجم شعله های آتش مجبورشدند مسیر جاده اهواز به امیدیه را که از فاصله چند صد متری این چاه می گذشت عوض کنند وبا دورتر کردن جاده از چاه شماره 50از آسیبها دیدگی مسافران وخودروهای عبوری از این مسیر جلوگیری کنند.
شرکتهای معتبر بین المللی در پاسخ به درخواست شرکت نفت ایران برای خاموشی آتش این چاه ,پولی را مطالبه می کردند که از ارزش ذخیره ی نفت آن بیشتر بود.این حادثه به یک موضوع حیثیتی برای جمهوری اسلامی ایران تبدیل شده بود.
عزیزالله الماسی با بسیج امکانات موجود در شهر اهواز ودر یک عملیات ابتکاری موفق شد آتش این چاه نفت را خاموش کند ویکی از بی نظیرترین عملیات اطفاء آتش را در قرن 20به نام خودش ثبت کند.
او که روزی در جبهه ها به دنبال شهادت می دوید وپس از پایان دوران دفاع مقدس غم بزرگ دوری از دوستان شهیدش ,اورا آزرده کرده بود؛در هفدهم اسفند ماه 1371دراین عملیات افتخارآفرین به شهادت رسید تا سندی باشد براقتدارو حضور قدرتمند سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در تمام عرصه ها.
منبع:پرونده شهید در بنیاد شهید وامور ایثارگران اهواز,مصاحبه با خانواده ودوستان شهید


وصیت‌نامه

بسم الله الرحمن الرحیم
با درود و سلام خدمت حضرت امام خمینى بت شکن و شهداء گلگون کفن و با سلام و درود فراوان خدمت امت شهید پرور, به خصوص مردم جسور منطقه شهید پرور که همواره پیرو و پشتیبان امام بوده‌اند و امید است که مردمى این چنین مقاوم و مطیع امررهبرى ، به چند نکته که شایان نظر تمام رزمندگان است همیشه توجه داشته باشند: هیچگاه از پشتیبانى امام دست نکشند و از بى‌عدالتى‌هائى که مشاهده مى‌شود دلسردنشوند .امت قهرمان ، موهبتى در چهار چوب انقلاب اسلامى به وسیله رهبرى قاطع امام و همت بلند خود شما پیش آمده که از آن همه کج روى و منجلاب نجات پیدا کنیم. باید روى این نکته عنایت خاص داشته باشیم و بدانیم که اگر خدشه‌اى به این حرکت عظیم وارد شود,به اسلام‌واردشده .هیچگاه و شاید تا روزگارى بس دراز دیگر رنگ چنین تشکیلاتى را نبینیم زیرا که ابر قدرتها و دشمنان اسلام به این نکته رسیده‌اند که اسلام چه قدرت عظیم و مردم غیور ایران چه سان مردمى هستند.
پس قدراین رهبرى و این ابرمرد تاریخ را بدانید.ازاین‌موقعیت استفاده کنید وپیش از پیش به‌جبهه‌ها هجوم بیاورید که صدام خط مقدم و مستحکم ابرقدرتها محسوب می شود و به حمدا... این خط و این جبهه‌درحال فروریختن است.
هرجا تبعیض و بى عفتى و هر گونه فسادى دیدید بى‌تفاوت از کنارآن‌نگذریدو اینگونه باعث دلسرى نشود که این مسایل شایددرزمان پیغمبر (ص) نیز بوده است ولى دلیل نمى‌شود که ریشه کن نشوند.
در حال حاضر جبهه ها احتیاج به نیرو دارند و اگر هر کس به طریقى نرفتن خود را توجیه کند جنگ بیشتر طول مى‌کشد و معلوم نیست که به نفع ما تمام شود. هر کدام از برادرانى که در جبهه حضور دارند در امر زن و بچه‌و پدرو مادر و هزار گرفتارى هستند ولى با همه این اوصاف به جبهه ها آمده‌اند, آنها را نباید تنها گذاشت اگر پیروزى در جنگ حاصل شود اوضاع نیز بهتر خواهدشدو انشاءا... گرفتارى مردم کمتر خواهد شد.
همیشه از مردم, پدرم یا هرروزگار دیده دیگرى مى‌پرسیدم که این همه عمرت چگونه گذشت ؟جواب مى‌دادند که انگارهمین دیروز بود که با بچه ها بازى مى‌کردیم پس جهان‌درگذر است و مرگ حق ولى براى غافلان باور کردنى نیست.
والسلام عزیز الله الماسی

شنبه بیستم 6 1389 9:3 بعد از ظهر

فرمانده گردان لیله القدر لشکر 5نصر(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
بیست و دوم فروردین ماه سال 1344 ه ش در روستای حسین آباد متولد شد.
کودکی پر جنب و جوش بود و با صحبت های شیرین بقیه را می خنداند.
فاطمه بادل ( مادرش ) می گوید: «زمانی که چهار ساله بود می گفت: می خواهم به کربلا بروم. اغلب دوستان و همسایگان را وعده ی رفتن به کربلا و زیارت می داد. در ماه محرم و صفر در هیات های سینه زنی شرکت می کرد و از عزاداران امام حسین (ع) پذیرایی می کرد.»
در روز عاشورا و تاسوعا در تغزیه خوانی شرکت می کرد و به عنوان یکی از بچه های امام حسین (ع) و یا یکی از طفلان مسلم (ع) بود.
در پنج سالگی پدرش فوت کرد و او به همراه دیگر برادرانش در مغازه ی پدر مشغول به کار شد.
به مادرش بسیار احترام می گذاشت و در کارهای خانه به او کمک می کرد.
دوره ی ابتدایی را در مدرسه آستانه پرست فعلی و دوره ی دبیرستان را در مدرسه ی مدرس مشهد به پایان برد. به خاطر شروع جنگ تحمیلی تحصیلات دبیرستان را رها کرد و به جبهه های حق علیه باطل شتافت.
به خاطر علاقه به خواندن کتاب عضو کتابخانه بود. کتاب های مذهبی، شهید مطهری و محمود حکیمی را مطالعه می کرد.
اوقات فراغت به ورزش های شنا، فوتبال و کوهنوردی می پرداخت. عضو بسیج بود به مسجد می رفت. علاوه بر کار در مغازه ی پدرش درس نیز می خواند.
به نماز بسیار اهمیت می داد. در جلسات قرآن حضور می یافت. در دعای ندبه، توسل و کمیل شرکت می کرد و یکی از فعال ترین افراد حاضر در این جلسات بود.
مشکلات را تا جایی که می توانست حل می کرد. به مستضعفین کمک می رساند. مسائل دینی را رعایت می کرد. خمس می داد. صله ی رحم را به جا می آورد.
او از افرادی که در کنار خیابان می ایستادند و برای مردم مزاحمت ایجاد می کردند، ناراحت بود. با آن ها صحبت می کرد تا به راه راست هدایت شوند.
هاشم بندار فردی معاشرتی، اجتماعی، خوش اخلاق و خوشرو بود، به طوری که کسی از او ناراحت نبود.
مادر شهید می گوید: «اخلاق و رفتار او طوری بود که حتی پیرمرد 70 ساله به او سلام می کرد.»
قبل از انقلاب در راهپیمایی ها شرکت می کرد. زمانی که دوازده ساله بود، همراه من در راهپیمایی ها شرکت می کرد. من او را با خود به تظاهرات می بردم. یک روز در تظاهراتی که در راه آهن بود، ماموران رژیم به طرف تظاهرکنندگان تیراندازی می کردند و گاز اشک آور می انداختند، به طوری که چشم هایمان باز نمی شد. او به من می گفت: مادر، نترسی چیزی نیست. و بعد ما توانستیم با کمک مردم از آن معرکه نجات پیدا کنیم.
او با این که دوازده ساله بود، در تظاهرات شرکت می کرد و به همراه دوستانش بر روی دیوارها شعار می نوشت. او در درگیری های نهم و دهم دی ماه و 22 بهمن ماه حضور داشت. به پخش اعلامیه می پرداخت و شب تا صبح اعلامیه های امام را در داخل منازل می انداخت.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در بسیج فعالیت می کرد و شب ها در خیابان به نگهبانی می پرداخت. مسئول آموزش بسیج بود و به نیروها اسلحه شناسی را آموزش می داد.
او با مخالفین انقلاب و اسلام صحبت می کرد تا آن ها را اصلاح نماید. با کسانی که عقیده ای مخالف با انقلاب داشتند معاشرت نداشت. با کسانی رفت و آمد می کرد که با او هم عقیده باشند. علاقه ی زیادی به امام داشت و به شدت از امام و و انقلاب حمایت و پشتیبانی می کرد. با ضد انقلابیون درگیر می شد و به مخالفت با آن ها برمی خاست. برای مبارزه با منافقین و ضد انقلابیون چندین بار به کردستان اعزام شد. مخالف ایده های بنی صدر بود.
در 14 سالگی به جبهه رفت. سنش برای رفتن به جبهه کم بود، به همین خاطر کپی شناسنامه اش را دست کاری کرد تا بتواند به جبهه برود.
اودر مصاحبه ای در مورد جنگ گفته است: «جبهه و جنگ مانند قلب انسان است. اگر قلب از کار بیفتد، تمام اعضای بدن از کار می افتند. اگر در جنگ خللی وارد شود، کشور سقوط می کند. پس باید تلاش کنیم جبهه ها را پر کنیم و امام را تنها نگذاریم تا هرچه زودتر پیروز شویم.»
در بیشتر عملیات از جمله، عملیات ام الحسنین، طریق القدس، فتح المبین، فتح بستان، شکست حصر آبادان، آزادی سازی خرمشهر، رمضان، بدر، خیبر، والفجرها و کربلاها، چه در لباس یک بسیجی عاشق امام و چه به عنوان فرمانده ی گردان رزمی شرکت داشت. دوره ی آموزش فرماندهی را در تهران گذرانده بود.
در جبهه مدتی بی سم چی و مدتی فرمانده بود. در فتح قله های الله اکبر در کنار شهید چمران و همرزمان دیگر، بی سیم چی بود و بعد فرمانده ی گردان لیله القدر شد. همچنین فرماندهی گردان رزمی مخابرات را نیز برعهده داشت.
می گفت: «تا زمانی که جنگ باشد در جبهه می مانم.» او بسیار متواضع و فروتن بود. ذکر مسئولیتش او را رنج می داد. می گفت: «ذکر مسئولیت همراه اسم لزومی ندارد.»
او چه زمانی که بی سیم چی بود و چه زمانی که عنوان فرماندهی داشت، کارهایی فراتر از حد مسئولیتش انجام نمی داد. او بسیار متواضع بود. سنگر ها را جارو و چای درست می کرد.
محمد امیری ( همرزم شهید ) می گوید: «اولین بار اعزامم به جبهه در واحد مخابرات بودم. در منطقه ی حمیدیه ی اهواز شهید بندار را دیدم که فرماندهی مخابرات را برعهده داشتند و در حال شستن لباس های شخصی خود بودند. هرچه اصرار کردم که اجازه دهند من این کار را انجام دهم، نگذاشتند.»
در سال 1362 عضو رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد.
در عملیات بدر در منطقه ی هورالعظیم او فرمانده ی گردان لیله القدر بود. در شبیخونی که عراق زد، باعث شد که آن ها شکست بخورند و از 300 ـ 400 نفر نیرو فقط 13 ـ 14 نفر باقی مانده بود و نزدیک قریب بود که آن هم اسیر شوند و تنها یک قایق موتوری بود که توان حمل 14 نفر را نداشت. ابتدا آن ها تمام بی سیم ها را از بین بردند تا رمزی به دست دشمن نیفتد. شهید به همراه 5 نفر دیگر در آن محل ماندند و بقیه را به پشت جبهه منتقل کردند. سپس آن ها با یک قایق پارو زدند و خود را به نیزار رساندند. حدود 18 ساعت در آن نیزارها ماندند و بعد با همان قایق به پشت جبهه برگشتند.»
هاشم در زمان عملیات از افراد آگاه و مقتدر دعوت می کرد تا خودشان را به عملیات برسانند. او با نیروها در خصوص عملیات مشورت می کرد و نیروها را از لحاظ قدرت بدنی می سنجید و بعد آن ها را گلچین می کرد و هر کدام را در واحدی که توانایی داشتند، قرار می داد. مثلاً عده ای در واحد تخریب، عده ای برای واحد اطلاعات و عده ای برای ادوات و برای هر کدام یک مسئول انتخاب می کرد.
او چندین مرتبه به طور سطحی مجروح شده بود. در یکی از عملیات ها شیمیایی شد. در سال 1362 در عملیات والفجر یک از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت. با این که مسئولین اجازه ی ماندن او را در سپاه مشهد داده بودند ولی او قبول نکرد. می گفت: «این جا برایم مانند زندان است.»
به خانواده اش توصیه می کرد: «به جبهه بیایید و در جنگ شرکت کنید و از مملکت خود دفاع کنید. راه شهدا را ادامه دهید. از خط رهبری فاصله نگیرید. بچه هایتان را در این راه تشویق کنید. تقوای الهی را پیشه نمایید. حجابتان را رعایت کنید. امام را تنها نگذارید. باید در جنگ پیروز شویم تا همه به کربلا برویم.»
هاشم منطقه ی جنگی را کاملاً می شناخت. زمانی که ماشین حمل اسلحه می رسید، سریع خودش را به آن جا می رساند و در پایین آوردن اسلحه کمک می کرد. بسیار فعال بود و فقط در زمان خواندن نماز کفش هایش را از پا بیرون می آورد. در شب های حمله نماز شب می خواند. سرش را روی خاک می گذاشت و آن قدر گریه می کرد که خاک خیس می شد. زمانی که نیروها از نگهبانی برمی گشتند و سرما خورده بودند، او لباس هایش را به آن ها می داد تا گرم شوند و اگر کفش کسی سوراخ بود، چکمه اش را به او می داد. گاهی خودش نگهبانی می داد. او از جبهه و جنگ و از پیشرفت آن تعریف می کرد. می گفت: «امام را تنها نگذارید او نایب امام زمان (عج) است. مبادا از حرف امام سرپیچی کنید. آرزو داشت شهید شود. به همین خاطر وصیت نامه اش را خیلی زود نوشته بود.
هاشم بندار در تاریخ 16/6/1366 در جزیره ی مجنون و در حال ساختن سنگر، بر اثر اصابت ترکش خمپاره از ناحیه ی سر و چشم به شدت مجروح شد. به طوری که یک چشمش از بین رفته بود و پس از مدتی در بیمارستان امدادی، در تاریخ 1/7/1366 به شهادت رسید.

فاطمه بادل ( مادر شهید ) می گوید: «زمانی که در بیمارستان امدادی بستری بود و به ملاقاتش رفتم، در بخش بود. سرش را عمل کرده بودند، جراحات زیادی داشت یک چشمش را کاملاً از دست داده بود و یک طرف صورتش به شدت آسیب دیده بود. وقتی مرا دید، گفت: مادر، نگران نباشید من فقط سرما خورده ام و داخل چشمم خاک رفته است، با شستشو خوب می شود.
صغری بندار ( خواهر شهید ) نقل می کند: «زمانی که به ملاقاتی او رفتم، از شدت درد پاهایش را به هم می مالید. به او گفتم: «هاشم، درد داری؟ گفت: نه. می خواستم ملافه ام را درست کنم.»
هاشم بندار در تاریخ 19/6/1366 که در منطقه عملیاتی بر اثر اصابت ترکش مجروح شد. در تاریخ 21/6/1366 در بیمارستان شهید کامیاب بستری گردید. سرانجام در تاریخ 1/7/1366 به درجه رفیع شهادت نایل گشت. پیکر مطهرش در بهشت رضا (ع) دفن می باشد. بعد از شهادت او بسیاری از اقوام به خاطر این که نتوانستند عظمت روحی او را درک کنند، متاسف بودند.
منبع:"فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیداستان خراسان)"نوشته ی سید سعید موسوی,نشر شاهد,تهران-1385



وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
خداوندا، از گناهان من درگذر. خدایا، مواظب این بنده ی ضعیف باش، زیرا که اگر او را به خود بگذاری، از جاده ی اصلی منحرف می شود. پروردگارا، اگر نماز و روزه هایم مورد قبولت واقع نشده است، به بزرگی خودت از من بگذر. معبودا، توفیقی ده که با شهادتم دین خود را ادا کنم. بر خانواده ام صبر و شکیبایی عنایت کن. اجر آنان را با گریه و زاری کم نکن. خدایا، رهبر و بنیانگذار جمهوری اسلامی را که زندگی دوباره به ملت ایران داد، تا انقلاب حضرت مهدی (عج) نگهدار و سلامتی به او بده.
مادرم، می دانم که ناراحتید، اما مگر ام البنین (ع) و حضرت فاطمه زهرا (س) ناراحت نبودند، مگر حضرت زینب (س) از نزدیک برادرش را در خون ندید. اکنون این حسین است که بر جماران نشسته، او نایب امام حسین (ع) و نایب امام زمان (عج) است. پس هیچ فرقی بین آن ها نیست. خواهرانم، صبر داشته باشید، همانند حضرت زینب (س) که برادرش را در گودال قتلگاه دید و صبور بود.
برادرانم، اگر راهم را ادامه ندهید، دچار عذاب الهی خواهید شد و اگر راه مرا ادامه دهید (که همان راه امام و شهدا است ) پاداش بزرگی در نزد خدا خواهید داشت.
و ای اقوام و خویشان، دنیا ارزشی ندارد. عمل خوب انجام دهید و لحظه ای از راه امام و انقلاب جدا نشوید. هاشم بندار



خاطرات

مادرشهید:
«از همان بچگی بسیاری از مسائل را رعایت می کرد. با خواهر زاده اش کشتی می گرفت و چون او سه سال داشت و سید بود، خودش را عمداً به زمین می انداخت تا او ناراحت نشود.»

صغری بندار , خواهر شهید:
«احترام خاصی به افراد سید می گذاشت. همسرم و بچه هایم سید بودند. هر وقت آن ها را می دید از جا بلند می شد و به آن ها سلام می کرد. با این که چهار ساله بود، بسیار با معرفت و فهمیده بود. با فرزندم ( که دو سال اختلاف سنی داشت ) بازی می کرد و به او بسیار احترام می گذاشت، می گفت: او سید است.»

مادر شهید :
«یک روز برگه ای را پیش من آورد و گفت: مادر، این برگه را امضاء کن. می خواهم برای خواهرم نخ تعاونی بگیرم. من هم آن برگه را امضا کردم. بعد گفت: پس می توانم به جبهه بروم. گفتم: تو به من دروغ گفتی. گفت: این دروغ مصلحتی است و شما گفته بودید: اگر همه ی شما (بچه ها) به جبهه بروید من ناراضی نیستم. پس حالا ناراحت نباشید و افتخار کنید که ما به جبهه می رویم.» اولین بار از طریق بسیج به جبهه های حق علیه باطل شتافت. به خاطر علاقه اش به جبهه و جنگ، اطاعت از امر رهبری، لبیک گفتن به ندای امام، دفاع از دین و اسلام به جبهه رفت.
می گفت: «باید این انقلاب حفظ شود و نباید بگذاریم این کشور به دست بیگانگان بیفتند.»

فاطمه بادل ( مادر شهید ) می گوید: « به او می گفتم: لباس سپاه را بپوش تا من ببینم. می گفت: این لباس سپاه مقدس است. او همیشه با لباس ساده در خیابان رفت و آمد می کرد. با این که فرمانده بود ولی همیشه ساده پوش بود.»
همچنین می گوید: «هر وقت به او می گفتم: بیا دامادت کنم. می گفت: فعلاً جبهه و جنگ مهم تر است و تا زمانی که راه کربلا باز نشود و فلسطین را آزاد نکنیم، ازدواج نمی کنم. تا آخرین قطره ی خون در جبهه می مانم و اگر جنگ پایان یافت و من زنده بودم، آن موقع ازدواج می کنم.»

ابوالقاسم بندار ,برادر شهید:
« همرزمانش می گفتند: همزمان با عملیات والفجر هشت دستور فتح تپه های کله قندی صادر شد. شهید بندار فرمانده ی گردان بود. همزمان با بالا رفتن از تپه ها، دشمن نیز از آن سوی تپه ها در حال بالا آمدن بود. ما ده دقیقه زودتر به قله رسیدیم و با درایت خاصی توانستیم پیروز شویم.»

«در منطقه به او «هاشم شش کله» می گفتند، چون تنها بی سیم چی ای بود که تمام رمزهای بی سیم های فعال در محور را حفظ بود. یک روز در بستان بودم که او برای دیدن من آمده بود. وقتی او را دیدم، تمام سر و صورتش تاول زده بود وحالت خرابی داشت. گفتم: چه شده است؟ گفت: در محور ابوسعید عراق برای شناسایی رفته بودیم که آن جا محلی باتلاقی بود و مجبور بودیم شب را در آن جا بمانیم و پشه ها ما را نیش زدند.»

محمد امیری:
«فرمانده ای مقتدر بود، اخلاق بسیار خوبی داشت. در اکثر عملیات ها حضور داشت. اگر در مرخصی بود، سریع خودش را به عملیات می رساند و حتی از دوستانش دعوت می کرد تا در عملیات ها حاضر شوند. با نیروهای تحت امرش بسیار با مهربانی برخورد می کرد. اگر سربازی تحت امرش اکثراً جوان بودند. چون در واحد مخابرات به افرادی نیاز است که حافظه قوی داشته باشند تا بتوانند کد و رمزها را حفظ کنند. به همین جهت افراد تحت نظرش اکثراً جوان بودند.»

«در گردان از یک بسیجی که به صورت افتخاری و یا قراردادی به جبهه اعزام شده بود تا یک پاسدار رسمی، شهید بندار با ضوابطی که در نظرش بود با هر کدام به صورت خاصی برخورد می کرد. نیروها از نحوه ی برخورد ایشان ناراحت نمی شدند. از لحاظ جثه ضعیف بود. اگر خودش را معرفی نمی کرد، کسی متوجه نمی شد که او فرمانده ی گردان رزمی مخابرات است.
او وقتی را هم اختصاص به نیروها می داد. با آن ها صحبت می کرد و مشکلات آن ها را برطرف می نمود. در واحد مخابرات بچه ها می توانستند از تلفن های صلواتی استفاده کنند و با خانواده هایشان تماس بگیرند. برای این کار باید امضای مسئول مخابرات در نامه می بود. زمانی که شهید بندار به ماموریت می رفت، نامه ها را پیشاپیش امضا می کرد و به من می داد تا در صورت لزوم از آنها استفاده کنیم. به نیروهای تازه وارد، آموزش های مختلفی می داد. اولین آموزش، آشنایی با انواع و اقسام بی سیم ها و بعد کلاس قرآن و زبان بود. در پادگان هر شب دعای توسل خوانده می شد.
خواندن دعای سفره و هفت سوره از قرآن جزو برنامه های هر شب بود. به خصوص در رزم های شبانه برای آمادگی روحی نیروها قرآن تلاوت می شد. شهید بندار بسیار مهربان بود. غذا را در سر یک سفره با نیروهایش می خورد. در نماز جماعت همه با هم شرکت می کردند، نیروها را صبح برای خواندن نماز بیدار می کرد. »

مادر شهید:
« او در یکی از حمله ها به همراه یکی از نیروها حدود 16 ساعت را روی آب پارو زدند تا خود را به نیزار برسانند که به دست عراقی ها نیفتند و غذایشان یک بسته بیسکویت بود. به او می گفتم: چرا جلوی دوربین نمی روی تا با تو مصاحبه کنند و ما تو را ببینیم. می گفت: من در آن جا فرصت این کارها را ندارم. بسیار فعال بود. زمانی که به مرخصی می آمد به جمع آوری نیرو برای جبهه می پرداخت. مسئول تدارکات بود. در زمان مرخصی اگر شروع عملیاتی را با خبر می شد، سریع خودش را به منطقه برای شرکت در عملیات می رساند. حتی اگر مجلس عروسی داشتیم، نمی ماند. می گفت: در آن جا به من احتیاج است و باید خودم را به عملیات برسانم.» او بیشتر از مرخصی های تشویقی استفاده می کرد.
به او چهار ماه مرخصی داده بودند ولی او فقط 15 روز استفاده کرد و بعد دوباره به جبهه رفت. می گفت: «نمی توانم تحمل کنم که رزمندگان در جبهه باشند و من در این جا پشت میز بنشینم.»

برادر شهید:
«زمانی به مرخصی می آمد که یکی از همرزمانش شهید می شد و می خواست در مراسم آن شرکت کند و بلافاصله پس از اتمام مجلس، به جبهه می رفت. می گفت: خانه و زندگی من جبهه است و تا زمانی که امام دستور داده اند در جبهه ها بمانید و جبهه را پر کنید، من در جبهه می مانم. در مدت شش سالی که در جبهه بود، تمام مرخصی هایش نیمه تمام می ماند و سریع به منطقه برمی گشت.»

خواهر شهید:
«زمانی که به مرخصی می آمد، ابتدا به خانه ی ما سر می زد و می گفت: چون بچه های شما سید هستند واجب است که به دیدن شما بیایم. دخترم ازدواج کرده بود و او در مراسم ازدواجش نبود. زمانی که به مرخصی آمد برای کادویی آورد که عکس امام بود و پشت آن عکس نوشته بود: هدیه ی ما رزمندگان این است.»
دوبار در جبهه مجروح شده بود، یک بار ترکش به گیج گاه و یک بار دیگر ترکش به کمرش خورده بود. فاطمه بادل می گوید: «حدود یک ماه در بیمارستان بستری بود و به ما چیزی نگفته بود. زمانی که ترکش به سرش خورده بود، چند روز در بیمارستان تبریز و چند روز در بیمارستان امدادی مشهد بستری بود. بعد از بهبودی نسبی دوباره به جبهه رفت. ترکش به نزدیکی گیج گاهش خورده بود و چون نزدیک گیچ گاه بود، آن را از سرش بیرون نکردند. به همین خاطر بعضی اوقات حالش بد می شد و ترکشی نیز به پشتش خورده بود و جراحات زیادی داشت، با این حال چند مرتبه خون اهدا کرده بود که بعد از شهادتش کارت های اهدای خون را در وسایلش پیدا کردیم.»

برادر شهید:
«از جبهه برای مادرم چیزی تعریف نمی کرد که ناراحت نشوند. زمانی که مجروح و در بیمارستان بستری بود به مادرم چیزی نگفته بود، تا این که حالش خوب شد و بعد به عنوان مرخصی به خانه آمد.»

محمد امیری:
«ایشان همیشه می گفتند: نباید اجازه بدهید که این انقلاب به دست بیگانگان بیفتد. باید با تمام وجود آن را حفظ کنیم. بعد از شهادت ایشان اولین نفری که وصیت نامه ی ایشان را خواند، من بودم. در وصیت نامه توجه خاصش به امام حسین (ع) و توسل به ایشان دیده می شود.»

خواهر شهید:
«دفعه ی آخری که می خواست به جبهه برود، در خانه ی ما بود. چون زن داداشم از مکه آمده بودند، او فقط یک روز برای دیدن آن ها ماند و بعد بلافاصله به جبهه رفت. من او را از زیر قرآن رد کردم. به او گفتم: کی ازدواج می کنی؟ گفت: این دفعه اگر زنده برگشتم حتماً ازدواج می کنم. هر وقت به مرخصی می آمد، بسیار ناراحت بود. می گفت: این دفعه هم شهید نشدم. بادمجان بم آفت ندارد.
آرزوی شهادت را داشت. در آخرین مرخصی از تمام اقوام و خویشان خداحافظی کرد.
در آخرین حضورش در جبهه به همرزمانش گفته بودم: «در طی 6 سال گذشته، هرچه از طرف خداوند مورد امتحان واقع می شدم، تجدید می گشتم، ولی این بار می خواهم مدرک قبولی ام را بگیرم.»

دوشنبه هشتم 6 1389 4:12 بعد از ظهر

فرمانده واحد تخریب تیپ ویژه شهدا (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

در سال 1343 ه ش در مشهد به دنیا آمد. در کودکی قرآن را در مکتبخانه آموخت و از ذهن خوبی برخوردار بود. در کارهای منزل کمک می کرد و بسیار پر جنب و جوش بود. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه شاوکن مشهد با نمرات خوب به پایان رساند. به مسجد می رفت و نمازش را می خواند در کنار درس به پدرش نیز در قنادی یاری می رساند.
مادرش می گوید: علاقه شدیدی به خدا و ائمه معصومین داشت و من چون از علاقه او به چنین موضوعاتی مطلع بودم، بیشتر از ائمه برای ایشان می گفتم.با شروع فعالیتهای انقلابی در سال 1357، فعالیتهای خود را آغاز کرد و شب و روز از دستاوردهای انقلاب پاسداری می کرد.
دوران نوجوانی محمد با پیروزی انقلاب مصادف بود. او با وجود استعداد خوب در درس خواندن، درس را رها کرد و روانه میادین جنگ شد، البته در کنار آن، درسش را در مقطع راهنمایی به اتمام رساند. وی کتابهای مذهبی را مطالعه می کرد. خادم و مؤذن مسجد بود. بسیار فعال و اهل معاشرت بود. علاقه خاصی به امام داشت و سخنرانی های امام را همیشه گوش می کرد.در 15 سالگی وارد سپاه شد و همواره درهمه عرصه های جنگ حضور چشمگیر داشت. بزرگترین آرزویش شهادت بود و تنها هدفش جنگ و جبهه بود. مادرش می گوید: وقتی از جبهه برمی گشت بیشتر دعا و قرآن می خواند. در سال 1363 ازدواج اوبا مراسم ساده ای بر گزار شد. ثمره این ازدواج پسری است به نام روح الله که در سال 1365 به دنیا آمده است. محمد بیشتر دوران جوانی اش را در جبهه به سر می برد.
عارف، وارسته و دل آگاه بود. او فرمانده واحد تخریب تیپ ویژه شهدا بوداما از همه نیروهای واحد بیشتر زحمت می کشید . تواضع و فروتنی او بیش از همه بود. تسلط به کار و مدیریت داشت. شهید جدای از مسائل جبهه و جنگ به مطالعه نیز می پرداخت و در زمینه حفظ ادعیه و قرآن کار می کرد. همواره حضور در جبهه را یک تکلیف شرعی می دانست. وقتی در جبهه به نماز می ایستاد، شکوه نمازش دیگران را به توقف و توجه وا می داشت. محبوب دل همه رزمندگان در کلیه واحد ها و دسته ها بود. او مصداق جلوه الهی بود و ادبش زبانزد همه بود. اودر زمان آموزش، در یک شب زمستانی پس از تحمل مشقات فراوان رزم‌شبانه، در دمای 1 درجه زیر صفر با کوله پشتی سنگین پس از عملیات تمرینی فتح قله و اجرای تاکتیک‌های مناسب و اجرای بیش از 10 کیلومتر کوه نوری به حالت پیاده رو، پس از دویدن و عملیات عبور از گل و لجن، دستور داد نیروهای خسته وسرما زده با تمام تجهیزات و لباس وارد آب دریاچه اورمیه شوند و قبل از همه خودش این کار را انجام داد. وقتی به پایگاه برگشتیم ناگهان صدای نوحه اش بلند شد که می گفت: مهدی می آید با شما منزل به منزل، غمگین نباشید دوستان حل می شود مشکل. شبی هنگام حفر کنال و سنگر زنی با در دست گرفتن دیلم و کلنگ با وجود عوارض شدید جراحت از همه جلوتر بود و همه را به شوق می آورد و بقیه به او تأسی می کردند. شهید با وجود این که پاسدار بود همیشه لباس بسیجی بر تن داشت و تنها در عملیات با لباس فرم سپاه رو به روی دشمن قرار می گرفت. محمد بهاری در 10/6/1365 در عملیات کربلای 2 در منطقه حاج عمران، پس از 6 سال حضور مستمر در جبهه ها، در 22 سالگی در حین اجرای متهورانه این عملیات، با انفجار گلوله به مقام رفیع شهادت نایل آمد. پیکر مطهرش در مزار شهدای بهشت رضا مشهد، در مجاورت سردار رشید اسلام شهید محمود کاوه در آغوش خاک قرار گرفته است.
منبع: "فرهنگ جاودانه های تاریخ، زندگی نامه فرماندهان شهید خراسان" نوشته ی سید سعید موسوی، نشر شاهد، تهران - 1386



خاطرات
مادرشهید:
به یاد دارم یک شب که از جبهه آمده بود، دیدم از خواب بیدار شده و گریه می کند و یا زهرا می گوید. گفتم چه شده؟ شهید گفت: خواب دیدم دستم را توی دست امام گذاشتم. مادر، من شهید می شوم.

خواهر شهید :
بسیار شوخ طبع بود و همه را مجذوب خویش می کرد. صبور بود و بیشتر وقتش را در مسجد به عبادت می گذراند و در بسیج فعالیت می کرد و نوحه خوان نیز بود. ایشان به نماز اول وقت توصیه می کرد، رعایت حجاب را بسیار تاکید داشت و احکام و مسائل نمار را به من آموزش می داد.

علی اکبر ترابیان :
بزرگی و بزرگواری او رو به کمال بود، اگر یک روز او را نمی دیدی روز بد تغییرات محسوس در او مشاهده می کردی. بالندگی و پیشرفت روحی در او به وضوح مشاهده می شد.

عارف بالی لاشک :
بی پیرایگی و صداقت از وجود بهاری می بارید. چهره مهربان او جاذبه خاصی به وی بخشیده بود. به یاد دارم در آذر ماه سال 1362 که مقر تیپ ویژه شهدا در مهاباد را بسیجیان پر کرده بودند و فرمانهان گردانها و واحد ها برای جذب نیرو به مسجد مقر می آمدند، بهاری اولین مسئولی بود که به پشت میکروفن رفت تا واحد تحت امر خود را دست چین کند. او کاملا بر کلامش مسلط بود طوری که همه را تا عمق وجود تحت تاثیر قرار می داد. برادر بهاری می گفت: در عملیاتی تحت آتش شدید دشمن و به دلیل عمق گسترده و ویژگی خاص میدان مین، امکان معبر زنی نبود. بچه ها زمین گیر شده بودند و آمار شهدا سریعا بالا می رفت، یکی از فرماندهان واحد تخریب با قرارگاه تماس گرفت و گزارشی از سد نفوذ ناپذیر موانع ایذایی و تلفات گسترده را داد و با تحلیل دقیق، امکان ادامه عملیات از آن محور را منتفی دانست، اما شرایط ویژه ای در آن منطقه حاکم شده بود و باید به هر قیمتی خط دشمن در آن منطقه شکسته می شد. چند بار تماس برقرار شد و در انتها آن فرمانده با دلی شکسته تقاضای دعا و توسل به ائمه معصومین را از مسئولان قرارگاه خواست. مسئولان با بیت امام ارتباط برقرار می کنند. امام عزیز هم از درگاه خداوند پیروزی را مسئلت می نمایند. بعد صدای فرمانده به گوش مسئولان قرارگاه رسید که می گفت: به خدا، فاطمه زهرا(س) معبر زد. این فرمانده بعدا شهید شد. به یاد دارم بعد از این سخنان بهاری گفت: برادران، اگر می خواهید پیشمرگ سایر رزمندگان باشید قبل از همه وارد عملیات شوید و بعد از همه از عملیات خارج شوید. تخریب جای شماست و از داوطلبین خواست تا در گوشه ای تجمع کنند و تعداد زیادی از بسیجیان برخاستند و به او پیوستند.

کلاس های آموزش تخریب در پادگان آغاز شده بود. تقریبا دو ماه تا آغاز عملیاتهای والفجر 8 و 9 فرصت مناسبی برای کادرسازی و انتقال تجربیات در دست مسئولان رده بالا قرار می داد و شهید بهاری بخش اعظم آموزشها را خودش برعهده می گرفت. آموزشهای او اغلب حول و محور خاطرات شهید دور می زد. وظیفه او ساختن تخریب چی و نظرش آمدن آنها به بسیج بود. خاطره‌ای که شهید بهاری بارها آن را نقل می کرد، این بود که می گفت: عملیات رمضان بود، در مراحل اولیه نفوذ خوبی در عمق نیروهای دشمن داشتیم، برای جلوگیری از پاتک سنگین دشمن که توسط گردانهای تانک صورت می گرفت، وظیفه کاشتن مینهای ضد تانک را در نوک پیکان نیروهای خودی و در اسرع وقت به ما دادند. به پیش رفتیم. تعداد زیادی شهید و مجروح در بیابانهای کربلای ما افتاده بودند، اما ماموریت ما ویژه بود و باید انجام می دادیم. ذکر های مختلفی از مجروحان می شنیدیم، اما برای اجرای ماموریت پیش می رفتیم که ناگهان صدای سوزناکی مرا میخکوب کرد. دیدم پیرمردی بسیجی و مجروح آخرین رمقهایش را جمع کرده بود و مصراعی را تکرار می کرد:
تشنه آب فراتم ای اجل مهلت بده.
متاثر شدم و عهد کردم پس از اتمام ماموریت او را به عقب انتقال دهم. مینها را کاشتم و به سمت او رفتم. به شدت مجروح بود، اما مرا به اصرار به سراغ یکی دیگر از رزمندگان مجرح فرستاد. به آن سمت رفتم و پس از بازگشت دیدم او به شهادت رسیده است.
شهید به نماز شب خیلی اهمیت می داد. آخر های شب در کنار تانکر های آب و در حال وضو گرفتن او را می دیدم. یک شب در منطقه عملیاتی والفجر 9 در حالی که وضو می گرفت سر صحبت را با او باز کردم. او می گفت: یکی از رفقای شهیدم در ابتدای ورود به جبهه از تاریکی وحشت داشت، اما پس از مدتی می دیدم در دل شب از من پنهان می شود. یک شب او را تعقیب کردم، دیدم در دل کوه قبری برای خودش کنده قرآن و مفاتیح در آن قرار داده و با نور فانوس به ذکر و نماز و گریه مشغول است و دیری نپایید که به لقای معبود رفت.

شهید بهاری عوارض ناشی از جراحتهای پیاپی را با خود به همراه داشت؛ ناراحتی پایش به هنگام سجده‌های نماز کاملا مشخص بود. او به دعای امام زمان عقیده داشت و هنگام قرائت قرآن سوره واقعه در آیه ( لایمسه الا امطهرون ) تامل می کرد و دیگر نمی توانست ادامه دهد. شهید از وسوسه ها می گفت که سد راه می‌گردند.




آثار باقی مانده از شهید
مردم خیال می کنند همین که گفتند ایمان آوردیم کافی است و آزمایش نمی شوند.
(قرآن کریم )
امروز روز عمل کردن است باید دست از جان شست و با راه او که راه اسلام است برویم و بدانیم که سعادت ابدی در این راه است و خداوند متعال خطاب به گمراهان می‌فرماید: از عذابی بترسید که به ستمگران تنها اختصاص ندارد و آنها را که ستم نکردند و سکوت اختیار کردند را نیز شامل می شود.

در یکی از جلسات دعا شرکت کرده بودم در این بین ناله یکی از رزمندگان بلند شد که با استغاثه عجیبی می گفت: خدایا! بدن من ضعیف است تحمل عذاب اخروی را ندارم. خدایا! مرا پاک گردان و راحت به آن دنیا ببر. شهید می گفت: تعجب کردم و من در یکی از داهایم آن را تکرار کردم، دیری نگذشت که عملیات والفجر مقدماتی آغاز شد ودر این عملیات به علت شهادت جمعی از کارکنان اطلاعات و عملیات وظیفه راهنمایی رزمندگان بر دوش نیروهای تخریب گذاشته شد. پس از زدن معبر و عبور نیروها، یکی از سنگر های کالیبر 50 دشمن که کاملا نسبت به ما در ارتفاع قرار گرفته و مسلط بود، تعداد زیادی از بچه ها را شهید یا مجروح کرده بودند که راهی جز خاموش کردن آن وجود نداشت. من با دست گرفتن نارنجک به سمت آن پیش رفتم و در چند متری آن شناسایی شدم، رگباری به پاهایم سرازیر شد و هر دو پایم به شدت مجروح شد، پس از زمین گیر شدن به پشت جبهه منتقل و در بیمارستانی در تهران بستری شدم. هر دو پایم را از کمر گچ گرفته بودند، دلم برای جبهه ها تنگ شده بود. سایر مجروحان می توانستند به مراسم دعای کمیل و توسل حاضر شوند و نماز جمعه را در مسجد جمکران بخوانند، اما این امر برای من میسر نبود.
من روزی همین دعا را دوباره تکرار کردم و گفتم: خدایا! من خیلی ضعیفم، تحمل هیچ گونه عذابی را ندارم، حتی تحمل عذاب دنیوی را هم ندارم که پس از مدت کوتاهی در کمال ناباوری سلامتی را باز یافتم و از بیمارستان مرخص شدم و به منطقه برگشتم.

در عملیاتی به همراه سه نفر دیگر از رزمندگان برای اجرای ماموریت به سمت مواضع دشمن نفوذ کرده بودیم. آتش شدیدی روی سر ما بود و یکی از همراهان که روحیه مناتسبی نداشت دچار ترس شدیدی شده بود که پس از مدتی گفت: من دیگر به جلو نمی آیم و در آن ناحیه پناهگاهی طبیعی به شکل غار وجود داشت، به آنجا خزید و ما جلو رفتیم. ماموریت را با موفقیت انجام دادیم و در راه باز گشت، دیدیم خمپاره مستقیما روی پناهگاه عمل کرده است و او از دنیا رفته است. شهید تاکید داشت عمر دست خداست و شخص هر جایی باشد، می میرد و همه چیز را از زاویه انجام تکلیف می دید.



آثار منتشر شده درباره ی شهید
شهید جعفر رجب زاده دوست و همرزم شهید در دفتر خاطراتش نوشته است:
محمد قبل از رفتن به میدان، پس از توسل کارش را شروع می کرد، امدادهای الهی یار و مدد کار او بودند. بهاری همیشه این بیت شعر را می خواند: خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشته به آن می خندم

دوشنبه هشتم 6 1389 4:10 بعد از ظهر

فرمانده گردان امام محمد تقی (ع) تیپ ویژه شهدا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

در نهمین روز دی ماه سال 1331 ه ش در روستای خشت کلات در استان خراسان متولد شد. در دوران کودکی با همسالانش بازی می کرد. نیز به والدینش کمک می کرد. دوره ابتدایی را در روستای محل سکونش به پایان برد. قربانعلی دوره نوجوانی خود را به کشاورزی و دامداری مشغول بود و همچنین علاقه زیادی به کارهای فنی داشت.
در هجده سالگی به خدمت سربازی رفت و پس از بازگشت به شغل جوشکاری روی آورد. در 23 سالگی ازدواج کرد و حاصل 9 سال زندگی مشترک آنان سه فرزند می باشد. پس از ازدواج به مشهد آمد و به صورت شبانه در مدرسه هاتف تا کلاس دوم راهنمایی درس خواند. در آستانه انقلاب در تظاهرات شرکت می کرد و در آگاه کردن فامیل و آشنایان به خصوص مردم زادگاهش نقش موثری داشت. پس از پیروزی انقلاب برای برقراری نظم و امنیت وظیفه نگهبانی های شبانه در کمیته ها، شوراهای محلی و مساجد کوی طلاب را برعهده داشت.
قربانعلی پس از یک سال فعالیت در بسیج که مدت 40 روز در جبهه چزابه بود و در عملیات آن منطقه شرکت داشت، در 15 آبان 1361 به استخدام سپاه در آمد.
او با توجه به ورزیدگی و تناسب اندام جزو مربیان پادگان‌های قدس و طرح لبیک یا خمینی بود و چندین بار به جبهه های نبرد اعزام شد و در ایجاد پایگاه های مقاومت روستایی در منطقه کلات، طرقبه، شاندیز و 40 روستای اطراف مشهد سهم به سزایی داشت. او در سمتهای فرمانده بسیج ناحیه طرقبه، شاندیز و معاون گردان امام محمد تقی (ع) از تیپ ویژه شهدا انجام وظیفه می کرد.
قربانعلی در عملیات والفجر 9 با سمت معاون گردان امام محمد تقی (ع) به جبهه مریوان اعزام شد. پس از شروع حمله به دلیل شهادت فرمانده گردان، او سمت فرماندهی را به عهده گرفت. در این هنگام از ناحیه بازو مجروح و به او اعلام شد که به پشت جبهه منتقل شود، ولی او مخالفت کرد و گفت: چون فرمانده شهید شده من نباید برادرانم را تنها بگذارم. او در 7 اسفند 1364 در عملیات والفجر 9 در خاک عراق بر اثر اصابت ترکش به ناحیه پشت به شهادت رسید. پیکر او پس از تشییع در 19 اسفند 1364 در روستای خشت کلات به خاک سپرده شد. پس از شهادت او شهید کاوه فرمانده لشگر ویژه شهدا به او لقب سردار رشید اسلام داد و لوح تقدیری از طرف ایشان به شهید اهدا شده است.
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ، زندگی نامه فرماندهان شهید خراسان" نوشته ی سید سعید موسوی، نشر شاهد، تهران - 1386




خاطرات
محمد رضا اصغر زاده ،برادر شهید:
بعد از انقلاب یک شب در کلات بودیم. قربانعلی با سر و وضع خونی به خانه آمد. او در کوه با منافقین درگیر شده بود و به همراه بسیجی‌ها، 72 ساعت منافقین را تعقیب می کردند که بالاخره آنها را به هلاکت رساندند.

همسر شهید:
او کاملا متین بود و کمک به همنوع را وظیفه خود می دانست. در انجام دادن وظایف محوله بسیار حساس بود و احساس مسئولیت می کرد. در برابر مشکلات و حوادث بسیار خونسرد بود و به ما سفارش می کرد در برابر مسائل و گرفتاری‌ها صبر داشته باشیم و به خدا توکل کنیم. او هنگام رفتن به جبهه عکس بچه ها را با خودش نمی برد و می گفت: نکند عکس بچه ها مانع انجام وظیفه من شود.

ناصر اصغر زاده فرزند شهید:
با ما بسیار مهربان بود. هیچ گاه از دست ما عصبانی نمی شد و موقعی که می خواست ما را به خاطر اشتباهی تنبیه کند، فقط با نگاه کردن تنبیه می کرد. پدر هر وقت از جبهه برمی گشت، اولین جایی که می رفت منزل پدر بود.
با همه رابطه خوب داشت. همیشه و در همه حال حرفش این بود که دافعه در حد ضرورت و جاذبه در حد اعلا داشته باشید.
نیت او خدایی بود. امر به معروف و نهی از منکر می کرد و به نماز و روزه خیلی اهمیت می داد. شجاعت و تواضع بسیار زیادی داشت و انسان ساده و پرتلاشی بود.

 

دوشنبه هشتم 6 1389 4:9 بعد از ظهر

فرمانده گردان سیف الله لشکر5نصر(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)


خاطرات
عمه شهید:
برادرزاده ام تعریف می کرد خواب دیده ام که در یک بیابان وسیعی هستم و تاریکی مطلقی بر آنجا حاکم است. از دور دیدم که روشنایی به طرف من می آید. نزدیک شد و دیدم جمال است. خوشحال شدم و به طرفش رفتم که اورا به بغل بگیرم ولی او خودش را کنار کشید. من پایین کتش را گرفتم و از او درخواست کردم تا مرا شفاعت کند.

یکی از دوستان تعریف میکرد :
من ناخواسته دچار اعتیاد شدم وقتی به مسجد محل مراجعه کردم تا در بسیج ثبت نام کنم مرا نپذیرفتند گفتند شما اعتیاد دارید .هر کس اعتیاد داشته باشد ما اورا به عنوان بسیجی نمی پذیرم آقای معتمدی آمد و برای نجات و ترک اعتیاد من کمک فراوان کرد 40 روز مرا به تخت بست و چهار چشمی مراقب من بود که وقتی برای غذا خوردن دستهایم را باز میکند .دوباره بسوی اعتیاد نروم و الحمدلله توانستم بعد از آن دوره اعتیاد را ترک کنم.

خوابی را خود شهید دیده بودند که برای من تعریف کردند و گفتند: خواب دیدم که داماد شده ام و مراسم ازدواجم برپاست. تمامی انبیا و اولیا حضور داشتند. لباس سفیدی بر تنم بود . تعبیرش از این خواب این بود که من به زودی شهید می شوم و همینطور هم شد.


یک بار از مجلسی بر می گشتیم جمال به من گفت: بیا با ماشین میرسانمت به چهارراه پل خاکی که رسیدیم یک آقایی با ماشین جلوی ماشین ما پیچید .در حالی که آن آقا مقصر بود از ماشین پایین آمد و گفت این چه وضع رانندگی است جمال از ماشین پایین آمد و روی اورا بوسید. بعد معلوم شد این آقا با خانمش اختلاف پیدا کرده و در حالی که عصبانی بوده است پشت ماشین نشسته است که رفتار خوب جمال باعث جلوگیری از درگیری شد .

عبدالله:
یک روز از شهر مهران وارد مسیر پل دختر به سمت شهر اهواز حرکت کردیم که به قرار گاه کربلا برویم. در طول مسیر برادر معتمدى با توجه به طولانى بودن مسافت یک سره من و برادران را نصیحت مى‏کرد و می گفت: اگر زنده بمانیم یک موقع مى‏شود که تمام افتخارات ما همین زمانى است که در اینجا بوده‏ایم و گر نه تمام عمرمان را اگر حساب کنیم مى‏بینیم هیچ کارى نکردیم .تمام کار ما همین جا حالا یکسال و شش ماه و سه چهار ماه خلاصه همین قدر که اینجا بوده و هستیم عمر مفید ماست ما بقى عمرمان بر باد رفته یعنى کارى انجام نداده‏ایم.

در جریان عملیات والفجر 3 برادر معتمدى مجروح شدند بعداز اتمام عملیات به مشهد آمدم و برای عیادت ایشان به خانه اش که آن زمان در کوچه بالاتر از کوچه موسى ابن جعفرى بود ,رفتم. چند نفر از بچه‏ها براى برادر معتمد یک اتاق یک و نیم و دو نیم خیلى قدیمى ساز متعلق به یک پیرزنى بود اجاره کرده بودند. وقتى وارد اتاق شدم دیدم کف اتاق را با دو پتو به اصطلاح فرش شده و یک عدد سماور برقى کوچک که آن را هم بچه‏ها در دوران مجروحیتش خریده بودند یک قورى و دوسه استکان و یکى دو تا بشقاب و قاشق و یک چراغ خوراک پزى چیز دیگرى درون اتاق وجود ندارد و برادر معتمدى با توجه به اینکه پول زیادى داشت, با آن اوضاع و احوال مجروحیتش در آن اتاق کوچک بسترى بود و پولش را در جبهه براى بچه‏هاى رزمنده خرج مى‏کرد.

خواهر شهید:
آخرین دفعه‏اى که جمال مى‏خواست به جبهه برود دست هایش را دورگردن همسرم انداخت و بعد از اینکه از همه ما خیلى گرم خداحافظى کرد من قرآن را در آوردم که او رااز زیر قرآن رد کنم. قرآن را باز کردم دیدم آیه شهادت آمد. خیلى ناراحت شدم و مى خواستم قرآن را ببندم، با خود گفتم گناه دارد. در همین هنگام جمال جلو آمد و بلافاصله قرآن را از من گرفت و خواند بعد زیر چشمى به من نگاه کرد در حالى که همه ما ناراحت و غمگین بودیم با خودم گفتم: نکند این سفر، سفر آخر باشد و خندید و گفت: من دارم مى‏روم، ما هم تا پیچ کوچه همراهش رفتیم و همانجا ایستادیم جمال وقتى سوار ماشین شد دستش را از شیشه ماشین بیرون آورد و تکان داد و این آخرین لحظه‏اى بود که ما او را دیدیم.


عبدالله:
از یک خانواده مرفه بود و وضع زندگى اش خوب بود و بستگانشان از طبقه سه نبودند. ولى از افتادگى و متانتى که داشت در یک خانه محقر و کوچک که نم داشت، زندگى مى‏کرد که اگر درب خانه را باز مى‏کردى رطوبت آن انسان را مى‏آزرد و این خانه‏ها را با ماهى 200 یا 300 تومان اجاره کرده و در آن وسایل مختصرى گذاشته بود و وقتى از جبهه باز مى‏گشت استراحت مى‏کرد و از آن جا به دیدن بستگانش مى‏رفت. جالب این جاست که هیچ کس نمى‏دانست که منزل ایشان کجاست؛ به دلیل اینکه دیگران مانع از این نشوند که در آن خانه زندگى کند به همین دلیل آدرس خانه را به کسى نگفته بود که کجاست و مخفى بود.


بعد از عملیات خیبر نیروها داشتند آماده مى‏شدند. شور و شوق عجیبى در بین نیروها بود. صادق آهنگران هم به تیپ آمده بود و این شعر را مى‏خواند :اى لشکر صاحب زمان آماده باش، آماده باش.
چون نیروها آهنگران را دیدند فهمیدند که عملیات مى‏خواهد انجام شود. شهید معتمدى از آهنگران دعوت مى‏کندکه به جمع نیروهاى این واحد بیایند و نوحه سرایى کنند. صبح که شد معتمدى بچه‏ها را جمع کرد و آقاى آهنگران هم آمد، وقتى بچه‏ها آهنگران را دیدند، هجوم آوردند و سر و صورتش را غرق در بوسه کردند. ازدحام نیروها که کم شد ایشان آمد نوحه‏اى خواند و بعد ما را سوار ماشین کردند و براى انجام عملیات خیبر به دشت آزادگان آوردند.


یک روز صبح در منطقه خبر بعدازاینکه نماز صبحم را خواندم گرفتم خوابیدم. جمال آمد و مرا بیدار کرد و گفت بلند شو و موتور را روشن کن تا برویم. خود جمال یک بى سیم پشتش بست و یک اسلحه هم برداشت. بعد گفت: مى‏خواهیم به طرف دهکده همایون از روستاهاى عراق برویم. چون برادر قالیباف دستور داده و گفت: یک دکل در دهکده همایون هست که به احتمال زیاد هدایت کننده هواپیماهاى عراقى است. به هر وسیله‏اى که شده باید آن را منهدم کنید وقتى با موتور راه افتادیم و حرکت کردیم در طول راه چپ و راستمان خمپاره مى‏خورد به جمال گفتم: ما کجا مى‏خواهیم برویم اینجا که نیرو نیست. گفت: من به تو مى‏گویم برو گفتم: چشم آقا جمال. بعداز مدتى به یک موتور آب و نخلستان رسیدیم همین طور که با پاى پیاده از میان نخل‏ها رد مى‏شدیم دیدیم یک عراقى 120 یا 130 کیلویى آنجاست و تا ما را دید و دوید و بلافاصله به نماز خواندن ایستاد. در حالى که آفتاب طلوع کرده بود من متوجه شدم که او با این کارش مى‏خواهدبه ما بفهماند که من هم مسلمان هستم. وقتى کنارش ایستادم از ترس دیگه نماز نخواند سریع به دست و پاى ما چسبید ما هم او را به روى زمین خواباندیم و او راتفتیش کردیم و گفتیم: همین طورى که خوابیدى تکان نخور، آقاى معتمدى از یک سینه کش بالا رفتند تا دکل را بزند. که مورد اصابت تیر دو شیکا قرار گرفت. تیر به بازوى او خورده بود و خون فوران مى‏زد و جمال خون خود را مشت کرد و به طرف عراقیها پرت مى‏کرد و مى‏پاشید و مى‏گفت: من نمى‏میرم ,دوباره بر مى‏گردم .
آقاى قالیباف با ماشین به آن جا آمد و جمال را در ماشین ایشان گذاشتیم، من هم آن اسیر را ترک موتور سوار کردم. در پشت خط آمدم آقاى قالیباف تا من را دید گفت: با چه کسى آمدى گفتم: با اسیر گفت: خیلى احمق هستى. نگفتى او که در پشت سر تو نشسته است یک مرتبه گلویت را بگیرد و خیلى مرا دعوا کرد.

مادر شهید:
همان شبى که جمال در جبهه شهید شد من خواب دیدم که جلوى حرم امام حسین (ع) هستم یکباره درب حرم امام (ع) باز شد و به من گفتند که بیائید بروید .من هم بلافاصله مى‏خواستم به داخل حرم بروم اما متوجه شدم نمى‏توانم بروم ,دیدم یک تابوت جلوی پایم است. خم شدم و درب تابوت را که باز کردم دیدم جمال داخل تابوت است. همان لحظه از خواب بیدار شدم و فهمیدم جمال حتماً شهید شده است.


پیر مردى در همسایگى جمال زندگى مى‏کرد که صاحبخانه‏اش جوان ولگرد و هرزه‏اى بود.پیرمرد دخترى داشت که بسیار زیبا رو بود و جوان .صاحبخانه به پیر مرد گفته بود باید دخترت را در اختیار من بگذارى و یا از خانه بیرونت مى‏کنم. پیر مرد آدم مفلوک و افتاده‏اى بود و پولى براى پرداخت اجاره خانه نداشت. آقاى معتمدى تااین قضیه را فهمیده بودند هر ماه اجاره خانه را به پیر مرد مى‏دادند تا او به آن جوان ولگرد بدهد. یک روز در خیابان دیده بود که همان جا قصد تعرض به دختر پیر مرد را در خیابان دارد که با او درگیر شده بود و او را به کلانترى برده بود.

عبدالله:
در سال 59 من مسئول منطقه 14 بسیج بودم آقاى معتمدى به آن جا مراجعه و درخواست کرد او را از ان منطقه به جبهه اعزام کنیم ولى به دلیل اینکه آدرس منزلشان در ناحیه 14 بسیج نبود این کار را نمى‏توانستیم انجام دهیم . چند روز که به آنجا رفت و آمد داشت ما خیلى با هم صمیمى شدیم. برخورد صادقانه‏اى که من از ایشان دیدم باعث شد که ایشان را از همان منطقه 14 به جبهه اعزام نمائیم.

 

دوشنبه هشتم 6 1389 4:4 بعد از ظهر

قائم مقام فرمانده گردان امام حسین(ع)تیپ ویژه شهدا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

خاطرات
غلام حسین محمودی:    
یک رادیوی کوچکی تحویل ایشان بود. ایشان در آن لحظه که عملیات می خواست ، شروع شود به من گفت: برادر محمودی ! این رادیو را شما تحویل بگیرید . چون رادیو متعلق به بیت المال است نمی خواهم که دستم بماند ، بنابراین این را به شما می دهم . گفتم: خوب چه معلوم ، ماهم می خواهیم در عملیات شرکت کنیم ، گفت: نه حساب تو با من فرق می کند . من می دانم که در هر صورت شاید به شهادت برسم . رادیو را به من تحویل داد و با یک چهره بشاش ، نورانی و خندان به طرف دشمن حمله کردیم و ایشان هم در آنجا به شهادت رسید . مثل اینکه واقعاً می دانست شهید می شود و برای اینکه رادیوی بیت المال دستش نماند به من تحویل داد.

دوشنبه هشتم 6 1389 4:3 بعد از ظهر

فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کاشمر


تبریک می گویم شما رتبه اول ریاضی را کسب کردید، شما باعث افتخار دبیرستان هستید. از حالا به بعد باید بیشتر تلاش کنید. البته برای آزمون بعدی، به مشهد اعزام می شوید!...
خبر اول شدن خلیل مثل بمب در میان بچه ها صدا کرد. همه می دانستند حل معادلات برای او آستان تر از آب خوردن بود. کسب این افتخار نیز تحسین و تشویق اطرافیان را برانگیخته بود اما چیزی در درون خلیل فریاد می کرد.
فریادی سرخ
سید علی نیازمند معروف به آقای لحاف دوز، تنها همان یک پسر را نداشت اما خلیل گل سر سبدش بود. مادرش بی بی منصوره نیز شاد از این افتخار، خلیل را می ستود و خلیل در نگاهش چیز دیگری بود. کسی چه می داند شاید به خدا فکر می کرد و شاید پینه های دست پدر را به یاد می آورد و شاید یاد کودکی ها در ذهنش می پیچید. او که در سال 30 برای اولین بار نفس کشیدن را آغاز می کرد، خوب به یاد داشت روزهایی را که در کوچه ها می دوید و با لوله آبپاش فلزی اذان می گفت.
از همان کودکی جلوه خاصی برای مردم داشت، خاصه آنکه سادات زاده بود و هوشیار!
همپای بچه های شهر به مدرسه رفته بود و در همان روزهای نخسیت معلم را مجذوب خود کرده بود. حل معادلات ریاضی برای او آغار شده بود. او این قاعده ای کلی را به ذهن سپرد و تا همیشه در خاطر داشت. برای همین هم وقتی دیگران سعی داشتند با زور مسلسل به همه بفهمانند این قاعده اشتباه است، در کنار تحصیل به مبارزه پرداخت.
سال 1342 ه ش بود. امام خمینی در چهره تاریخ درخشید و خلیل جواب معادله را پیدا کرد. اسلام + ولایت = جایی برای شاه وجود ندارد.
سال 1345 بود. جلسات مبارزه با بهائیت رونق گرفته بود. بهائیت بهانه بود و خلیل خوب می دانست در حال مبارزه با کیست.
عده ای از معلمین جلسات مذهبی می گذاشتند. جلساتی به نام مبارزه با بهائیت ولی در اصل جلسات مبارزه با رژیم بود. خلیل گرداننده این جلسات بود، با حضوری فعال و مستمر. آن وقت ها آقای اسدی و آیت الله مشکینی، در تبعید برای مردم کاشمر سخنرانی می کردند. سید خلیل هنوز اول دبیرستان بود که در این عرصه ها حضور داشت. البته گاهی برای تفریح به آب گرم خلیل آباد می رفت.
آب گرم خلیل آباد، بهانه خوبی بود، برای بررسی برنامه ها و برگزاری جلسات. به هوای کوهپیمایی و تفریح از شهر دور می شدیم تا نوارها را بشنویم و اعلامیه ها را بخوانیم. گاهی کتاب هایی که از قم می رسید همانجا در آب گرم خوانده می شد و به صورت دستنویس تکثیر می شد. راستی که آب گرم خلیل آباد چه نعمتی بود.
این معادله هم اصلی داشت. کبوتر، خانه ای می خواهد که در آن امنیت بیشتری بر قرار باشد. اصل لانه کبوتری چیزی است که در ریاضیات عشق او به خدا حل می شد و خلیل با همان اتکا بر حق از افاضات الهی سود می جست و امن ترین مکان را می یافت.
سید احمد نیازمند و علی صفرنژاد به خانه که برمی گشت، دوباره می شد همان خلیل سر به راهی که سرش توی لاک خودش بود. درست مثل آرزوهایش. ..
خیلی از آرزوهایش نمی گفت، ولی چیزی بود که بارها از او شنیده بودم. مدام می گفت: دلم می خواهد یک جامعه اسلامی داشته باشیم...
یک محیط اسلامی. این آرزوی خلیل ما را هم به فکر فرو می برد. آخر در آن روزها حتی اگر قیافه ات شبیه به بچه مسلمان بود، جور دیگری مطرح می شدی.
گویا می خواست نشان دهد بچه مسلمان، درس خوان هم هست. برای همین همراه دوستانش، همان شش هفت نفری که بودند. همه جزء ممتازین مدرسه محسوب می شدند. آقای رضایی همیشه مبصر بود. ما هم جزء زرنگ ها؛ منتها خلیل در ریاضیات می درخشید و هیچکدام از ما مثل او نبودیم.
درسها را تقسیم کرده بودیم. برای حل و تمرین به خانه یکی از بچه ها می رفتیم و برای دروس حفظی هم کنار مزار شهید!
رئیس زاده
گاهی اوقات خلیل گوشه ای در همان نزدیکی آقا می خوابید. ما دستش می انداختیم و می گفتیم: خلیل می خواهی یک آقای شهید دیگر درست کنی؟ کم نمی آورد. می گفت: البته! در آن صورت شما باید متولی قبرم شوید.
قبر! مگر می شود جوان بود و به قبر فکر کرد؟ قبر چیست؟ یعنی مردن؟ شاید خلیل به چیز دیگری فکر می کرد.
آن سال تلاش های خلیل و دوستانش به ثمر نشست و او در مسابقه علمی ریاضی رتبه نخست را کسب کرد. پس برای شرکت در آزمون استانی ریاضی به مشهد آمد چند وقتی را در دبیرستان دانش بزرگ نیا بود. به اتفاق بچه ها خانه ای را اجاره کرده بودند و درس می خواندند.
آن همه تلاش خلیل دیدنی بود. ولی گاهی دلمان می سوخت. روزی به او گفتیم :حالا که اینجا آمدی کارت سخت شده، خبر داری استادی که مسئول آزمون است با یکی از بچه های مشهد ساخته و قرار است او اول شود؟ چیزی نگفت. وقتی امتحان را داد. گفت: بچه ها من برای استاد امتحان، نامه نوشتم! ...
پایین برگه ام نوشتم شایعه شده شما با فلانی ساخته اید و قرار است او اول شود. نمی گویم رتبه اول را به من بدهید اما بهتر است عادلانه رفتار کنید.
این حرفها، حرف یک جوان ساده شهرستانی نبود، بلکه ناشی از روح انقلابی او بود. انقلابی که در تار و پود خلیل ریشه دوانده بود و او را قدم به قدم به سوی خود می کشاند.
همان چند وقتی هم که در مشهد بود، دست بردار جلسات مذهبی نبود. البته جلسات مذهبی که نه، جلسات سیاسی مذهبی!
عجیب نبود. او می توانست هر کاری را می خواهد انجام دهد. خلیل مسائل ذهنی اش را همچون معادله ای سه مجهولی حل می کرد و خود به احتیاجاتش پاسخ می داد.
از همه دنیا استفاده می کرد. گچ ساختنش را دیده بودم اما چسب ساختنش دیدنی تر بود. انگار دنیا را برای او آفریده بودند. شیره درختها را می گرفت و به کمی تغییر به عنوان چسب از آنها استفاده می کرد.
البته کارهای عجیب و غریب خلیل کم نبود. چراغ مطالعه ای ساخته بود و شب ها از آن استفاده می کرد. زمستان ها هم بخاری قدیمی ای خرید و بعد آستین هایش را بالا زد و با چند پیچ و مهره و وسایلی که خودش می دانست چیست، بخاری را صد و هشتاد درجه تغییر داد؛ طوری که صاحبخانه فکر می کرد بخاری نو و بسیار گرانقدر است.
سر آن بخاری ما را از خانه آواره کردند. صاحبخانه طماع که فکر می کرد مستاجر هایش پولدار هستند اجاره خانه را بالا برد و ما مجبور شدیم آنجا را ترک کنیم. البته خانه بهتری با کرایه کمتری یافتیم که با آن بخاری حسابی گرم می شد.
سال 1349 از راه رسید و خلیل به خیل دانشجویان پیوست.
ابن بار ساکش را برداشت و راهی تهران شد.
دانشگاه علم و صنعت تهران قبول شده بود.
رشته مهندسی متالژی؛ چهارده پانزده نفر بودیم که با هم خانه ای اجاره کردیم.
آن روز ها خلیل بیشتر از همه درگیر مسائل روز بود. با این حال مغزش مثل ساعت کار می کرد و درس ها را بهتر از ما جواب می داد. حتی بعضی شبها تا صبح بیدار می ماند. البته نه برای درس خواندن بلکه برای اعلامیه نوشتن.
درس خواندن خلیل فقط در همان ساعات دانشگاه بود و کلاس. یعنی خواندن و یاد گرفتن!
فرمول ریاضی دان شدن و ریاضی خوان شدن همین است: یاد گرفتن و نه حفظ کردن! خلیل ریاضیات را یاد می گرفت و ملکه ذهن می کرد و آن وقت سراغ دیگر کارها می رفت.
سال 1350 بود، بیست سی نفری جمع شدیم و پول روی هم گذاشتیم، جمعا شد شش هزار تومان.
کتاب فروشی کوچکی داخل دانشگاه تأسیس کردیم که در ظاهر کتابهای دانشگاه را می فروخت. اما هدف چیز دیگری بود. در اصل کتابهای ممنوعه ای مثل رساله امام، کتب شریعتی، شهید مطهری و... را دست دانشجویان می رساندیم. و آن وقت ها خلیل بیش از همه زحمت می کشید. ساعت 7 صبح می آمد و تا 9 شب و حتی بیشتر می ماند. کار می کرد و زحمت می کشید.
قضایا هر چه که باشد نیاز به اثبات دارد و اگر اثبات، در پی قضیه ای نباشد چنان است که گویا آن قضیه حل نشده چرا که معادله همان حکم است و خلیل برای حل معادلات سیاسی افکارش باید اثبات می کرد که حق با کدام گروه است و در این اثبات روز و شب نداشت. برای خلیل سال 50 سال غریبی نبود. همان سال بود که او نمازش را به جماعت می خواند. اوایل عده کمی بودند که نماز می خواندند. نیروهای گارد هم به آنها حمله می کردند. آنقدر توی دانشگاه، احزاب مختلف بودند که دیگر جایی برای انجمن اسلامی دانشجویی نمی ماند. نماز آن ها نوعی مبارزه با رژیم بود که همیشه هم با کتک و گاز اشک آور همراه می شد.
حالا خلیل در پی چیزی بود که شاید خیلی از مردم به دنبالش بودند. او در پی توحید بود. آری توحید!
سعی می کرد ارتباطش را با بچه هایی که منحرف شده اند، قطع نکند. همه ما از این دو نفر به سمت گروهک ها رفته بودند، ناراحت بودیم. خلیل بیش از همه ما غصه می خورد و عصبانی بود. اما بسیار خوش رو و منطقی رفتار می کرد تا تأثیرات فکری و روحی به سزایی روی آنها داشته باشد و آنها را جذب اسلام کند. تا جایی که آنها بیش از ما سراغ خلیل می آمدند و با او مراوده داشتند.
گاهی خلیل گامهای بلندی بر می داشت. گامهایی که برای افرادی چون ساواکی ها نامیمون بود. چرا که معادلات آنها را به هم می زد.
تلاش های خلیل در راه اندازی تظاهرات، ارتباطش با بازار تهران و جذب نیروهای جوان و مؤمن به هسته های ضد رژیم، نام او را در لیست ساواک قرار داده بود. خلیل هم خوب می دانست چه باید کرد. او که به گفته دوستانش عکس شاه را در اتاق خود نصب کرده بود، حتی یک اعلامیه هم در خانه نگهداری نمی کرد. تا بلکه مار زخمی ساواک به دنبال صید خود از لانه بیرون آمد.
سال 51 بود و بالاخره هم آنچه منتظرش بودیم، اتفاق افتاد. رفته بودم خانه شان. چند نفر دانشجو بودند اما خلیل نبود. رفتم برایشان غذایی بپزم. هنوز توی آشپزخانه بودم که سر و صدایی بلند شد. ساواکی ها بودند. مثل وحشی ها ریختند توی خانه و ما را وسط اتاق جمع کردند. دستهایمان روی سرمان بود و نگاهمان رو زمین. همه جا را گشتند انگار دنبال خلیل و اعلامیه می گشتند...
دلم هوای بچه ها را کرده بود. از پایگاه هوایی به طرف خانه بچه ها به راه افتادم اما هیچ کس آنجا نبود. همه وسایل وسط اتاق افتاده بود. رد پای ساواک کاملا مشهود بود.
سراسیمه به دنبالشان گشتم.
گفتند: او را یک ساعت قبل برای بازجویی بردند.
دنبال خلیل بودیم. از قرار معلوم همان موقع که ساواک به خانه حمله کرده او هم دچار حمله آپاندیس شده و به بیمارستان می رود و اصلا به اطراف خانه هم نمی رسد.
ساواک نفهمید که خلیل کجاست. بچه ها را برای بازجویی برده بودند. 24، 25 روز هم زندانی بودند. سایر دانشجوها که از ماجرا با خبر شدند یک ترم اعتصاب کردند تا اینکه بالاخره بچه ها از زندان آزاد شدند.
بعد از آزادی آنها خلیل به کاشمر می رود و بی آنکه با کسی در ارتباط باشد به مبارزه اش با رژیم ادامه می دهد. آب ها که از آسیاب می افتد دوباره سر و کله خلیل در دانشگاه پیدا می شود و دوباره سراغ همان دوستان می رود.
چه دوران خوبی! چهارده، پانزده نفر دانشجو توی یک اتاق تنگ زندگی می کردیم. هر وقت پولی لازم داشتیم از جیب هم بر می داشتیم. این فرهنگی بود که خلیل حاکم کرده بود. می گفت: جیب من و تو ندارد...
این صندوق امام زمان است، جیب هم مال توست. هر کی می خواهد بردارد. نیازی به اجازه من نیست.
صدای اذان گفتن خلیل در گوش زمان می پیچد. آن وقتها که کودک بود، با اذان گفتن در کوچه ها بازی می کرد و حالا با عمل، اذان می گوید.
شاید می خواست بگوید آنک ولی است، سر پرست ماست و تو که سرباز اویی، با من یکی و برابری. اوست که به ما مقرری می دهد و من بر آن مقرری صاحب اختیار نیستم.
خلیل روحیات خیلی جالبی داشت که دوستانش را مجذوب خود می کرد. گاهی که از او می گفتند لبخندهایشان به خنده و گاه به قهقهه مبدل می شد...
کشتی گرفتن هم عالمی داشت. گاهی برای سر گرمی دور هم جمع می شدیم تا کشتی بگیریم. خلیل هم می پرید وسط؛ می گفتیم: خلیل تو که نمی توانی، بی خود میدان را شلوغ نکن.
می گفت: گردن کلفتی نکنید. همه تان را می زنم زمین. بیایید جلو ببینم.
می آمد و از سر و کول بچه ها بالا می رفت و می خورد زمین. باز بر می خاست و می گفت:
حالا زدی زمین، گردن کلفت نشو... راست می گویی دوباره بیا تا بزنمت زمین!
سال 1353 بود. کتابفروشی هنوز هم پر رونق بود و کتابهای روشنگر امام و انقلابیون به دست دانشجویان می رسید. همان وقتها بود که شب در را بستیم و به خانه رفتیم. صبح که برگشتیم کتابخانه خاکستر شده بود. همه چیز سوخته بود. می گفتند اتصالی برق بوده. اما همه می دانستیم کار ساواک است.
این بهترین راه برای جلوگیری از کار ما بود. تنها راهی که شاید نمی توانست جرقه انقلاب دانشجو ها را شعله ورتر کند.
خلیل از لابه لای خاکستر کتاب ها، تعدادی کتاب یافت که قیمتشان شش هزار و هشتصد تومان می شد. لیست اسامی آنهایی را که در راه اندازی کتابخانه سهیم بودند برداشت و به دنبالشان می رفت.
می گفت: این کتابها را می خواهم به مسجد بدهم باید همه بچه ها راضی باشند و گرنه نمی شود به مسجد اهدا کرد.
سال 1354 بود. خلیل دانشجوی موفقی بود که با معدل بالایی فارغ التحصیل شد. به این جهت بورس تحصیل در کشور شوروی به او تعلق گرفت.
این آغاز موفقیتی دیگر بود که خلیل نپذیرفت. قاعده عشق خلیل به خدا سبب شد در اثبات این حکم هر فرمول غیر مرتبطی را کنار بگذارد. او به برخی از دوستانش گفته بود:
اگر این بورس را قبول کنم، مجبورم ظلمها و بی عدالتی های رژیم را هم قبول کنم... آخر این بورسی است که رژیم به من می دهد!
با رد این بورس بار دیگر دفتر مسائل خلیل ورق خورد. این بار او به اصفهان می رفت تا در آزمونی دیگر آزموده شود. این معادله بیش از آنکه اثبات توحید برای رژِیم باشد اثبات توحید برای خلیل و رسیدن به درجه خلوص بیشتری بود.
8 ماهی در کارخانه ذوب آهن اصفهان کار کرد. در تمام آن لحظات درست مثل یک کارگر ساده، کار می کرد و برای آگاهی بخشیدن به کارگران تلاش زیادی داشت.
8 ماه به سرعت گذشت و خلیل صورت مساله دیگری را پیش رو داشت. خدمت سربازی در هنگ نوجوانان. حل این قضیه و اثبات قضیه در جامعه ناهمگون ارتش کمی دشوار به نظر می رسید. مهندس خلیل نیازمند به عنوان افسر وظیفه از سوی هنگ نوجوانان مأموریت تدریس در هنگ را یافت. برای خلیل زمان آزمونی دیگر آغاز شده بود و او یک سال و شش ماه برای اثبات قضایا فرصت داشت.
برای خدمت سربازی رفته بود. در واقع تدریس می کرد. ارتباطی هم با سربازها داشت و سعی می کرد از مبارزه غافل نشود.
خدمتش در تهران بود. ولی نیمه وقت فرار می کرد و به خیابان می زد. می گفت: اینها طاغوتی اند. چه فایده از این خدمت؟
در دوران خدمت، مقرری اش را برای مستضعفین جنوب تهران لباس و کفش می خرید. خلیل همیشه به فکر محرومین بود، حتی در همان دوران خدمت.
شاید هم قضیه خدمت برای خلیل حل شده بود که با آن آرامش و سکوت رفتار می کرد. خلیل در آن زمان با قم و آقایان هاشمی، کامیاب و سایر علمای اسلام در ارتباط بود. با بازار تهران رفت و آمدهایی داشت و کتابهای مطهری و شریعتی را نیز سوغاتی تهران می دانست. خلیل باید در دستگاه ارتش آرام می بود.
تاکیک آرامش خلیل کارگر افتاد و او دوره خدمت را به آسانی گذراند. خلیل مهیای کار در کارخانه ذوب آلومینیوم ساوه می شد. حقوق بالا و مزایای عالی کارخانه هر کسی را به طمع می انداخت اما برای او این حقوق هم معمایی بود و معادله ای.
خلیل کار در آنجا را نیز نپذیرفت و طی مدت کوتاهی استعفا داد. به برخی از دوستانش گفته بود:
اگر در این کارخانه کار کنم، مجبورم به نظام سرمایه داری خدمت کنم و این ظلم به محرومین است.
سال 1356 بود. هسته مقاومت ضد رژیم کاشمر هنوز در تهران فعال بود و خلیل هم شریک در آن فعالیت ها.
نیمه شعبان سال 1356 بود. قرار بود برویم مسجد اعظم تجریش. خلیل لب حوض ظرف می شست. نگاهم کرد و گفت: علیرضا! حواست باشد کجا می روی! این راهی است که باید شروع کنی و باید به آن وارد شوی، چون راه دین است اما حواست باشد با این اهل طاغوت چطور رفتار کنی!
برای خلیل لحظه به لحظه عمر، آزمونی بود و اثبات عشق به الله. سالهای مبارزه به تندی می گذشت و خلیل هر لحظه به پایان این اثبات نزدیک تر می شد.
در آن روزها او در پی شغلی ثابت و دلسوزانه بود تا اینکه آموزش و پرورش اعلام استخدام کرد و خلیل باز راهی شد.
می خواست به مشهد بیاید و برای استخدام به آموزش و پرورش برود. همه مدارکش را برداشت و توی جیبش گذاشت. 17 شهریور بود. گفت: اول برویم تظاهرات، بعد اگر توانستیم به مشهد بروم.
درگیری 17 شهریور خیلی شدید بود. طوری که هر دو افتادیم و وسایل خلیل هم توی جوی کنار خیابان افتاد. جمع کردن مدارک از زیر دست و پای مردم یک طرف و فرار از گلوله یک طرف دیگر.
فرار کردیم و به خانه ای پناه بردیم. از بخت بد صاحبخانه جاسوس بود. باز زدیم به کوچه. همان نزدیکی، ساختمان نیمه سازی بود که هر کدام یک بیل بر داشتیم و شروع کردیم به کار. درست مثل یک عمله. ارتشی ها و سربازان رژیم مدام اطراف ما گشت می زدند و ما مجبور بودیم همان طور بیل بزنیم و آجر بالا بدهیم. تا اینکه باز فرار کردیم و خلیل هم به مشهد رفت. می گفت: کارهای خدا را ببین، باز هم در رفتیم و لیاقت نداشتیم. می گفت در شلوغی قضیه 17 شهریور یکی هم پیدا شد ما را بزند که ناگهان یکی دیگر از کنارم گذاشت و گلوله به او خورد و ما جان سالم به در بردیم.
مهر سال 1357 از راه رسید و خلیل برای اولین بار پشت میزی ایستاد که باید ذکات اعمالش را می پرداخت. او در هنرستان سید جماالدین اسد آبادی استاد بود و مروج علم و مذهب.
همان وقت ها بود که باز برای کاشمر سوغاتی می برد. از آن دست سوغاتی ها که رژیم به دنبالش بود. نوارهای سخنرانی ضد رژیم! اما شاید از بدشانسی بود که بین راه تصادف کرد و فکش آسیب دید. یک ماهی هم بستری بود که آبان از راه رسید؛ مخالفت های مردم علیه رژیم به اوج خود رسید. روزهای اوج مبارزات نیز به تندی گذشت و عقربه ها هر لحظه بیشتر و بیشتر به حد نهایی نزدیک می شد.

ده دی بود. جلوی بیمارستان امام رضای مشهد همدیگر را گم کردیم. به خانه برگشتم، اما خلیل نیامده بود. دم در ماندم. خیلی طول کشید تا دوباره سر و کله اش پیدا شود. می گفت: همان اطراف بیمارستان برای کمک به مردم ماندم که در تله ماموران رژیم گیر افتادم. این بار هم بی لیاقت بودم و در رفتم.
بهمن سال 1357 بود. امام خمینی به ایران باز می گشت و جواب معادلات خلیل در چشم او و همرزمانش درخشید.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی آرامشی بر وجود همرزمان و مردم نشست. هر کس در پی کاری بود خلیل هم در پی تدریس در هنرستان سید جمال مشغول شد اما او نیز چون دیگر مبارزان به یک چیز فکر می کرد: قانون عشق را باید در دفتر زمان ثبت کرد تا مبادا دیگری فرضیه ای بر او ارائه دهد که دروغین باشد.
همان روزها بود که امام خمینی فرمان تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را صادر فرمود و خلیل به حکم ضرورت آموزش و پرورش را رها کرد و به سپاه پیوست. او حالا اولین فرمانده عملیات سپاه کاشمر بود. سپاه کاشمر یا همان ساختمان مهمانسرای جهانگردان، چشم به راه حضور او بود.
بری تحویل ساخمان مهمانسرا رفتیم، یکی از آشپزها گفت: توی یخچال جوجه زیاد مانده، همان ها را برای ناهار گرم می کنم.
دیگری گفت: مگر عقلت کم شده؟ مهندس بیاید حسابمان پاک است!
حالا کو تا مهندس بیاید؟ این غذا که آماده است بچه ها هم خسته اند، تازه مهندس همیشه دیر می آید...
اسراف است، تازه گناه هم دارد.
ناهار آماده شد. میزهای مهمانسرا هنوز هم پا بر جا بود. لقمه اول یا دوم را نخورده بودیم که مهندس آمد. از ترس غذا به گلویمان زد و از میز دور شدیم.
ضربه محکمی به میز زد و گفت: شکمی که با این چیز ها پر شود کجا دلش برای مستضعف می سوزد؟
و باز دوباره بوی ریز معادلات می آید. معدلاتی که برای خلیل حل شده اما باید همان مسائل جزئی را برای دیگران به آسانی مرتفع سازد. خلیل راهی را آغاز کرده بود که می دانست نیاز به ایستادگی دارد.
روستایی بود و عضو شورای روستا. پکر و بی حوصله آمده بود سپاه تا مهندس راببیند. مرد روستایی از کارشکنی برخی مسئولین گله داشت. دلداری اش می داد. می گفت: برادر! جمهوری اسلامی اسلامی تازه پا گرفته... برای او باید هر کاری بکنیم. هر کاری، حتی حمالی و باید همه چیز را تحمل کنیم تا به مقصد برسیم.
گویا انتگرال می گرفت و معادله ای جزئی را حل می کرد تا به جواب معادله ای کلی برسد. خلیل سراسر عمرش را به حل این معادلات اختصاص داده بود. این جزییات به اخلاق او، نگاه او، قدم و تفکر او بستگی داشت و آموزگار انسان همان که نظاره گر این موجود خاکی است باز هم نظاره گر خلیل بود!
غریبه ای وارد سپاه شد. پرسید: فرمانده تان کجاست؟
داخل محوطه، بین بچه ها.
سر گردان بود. دنبال کسی می گشت که ظاهر درشت و اتو کشیده ای داشته باشد. جلو رفتیم. دستش را گرفتیم و بردیمش نزدیک نیازمند. مهندس داشت باغچه را بیل می زد؛ لباسش هم خاکی بود. مرد پرسید: من با نیازمند کار دارم، مهندس نیازمند کجاست؟!
گفتیم: همان که باغچه را بیل می زند، همان نیازمند است. مرد با تعجب نگاهش کرد. زیر لب گفت: اینها دیگر چه آدم هایی هستند؟ بقیه مهندس ها چطورند و این آقا چه وضعیتی دارد؟!
تواضع و فروتنی مهندس، مرد را مجذوب خودش کرده بود.
سینوس عشق می شود تواضع به معشوق و خلیل این جوابها را یکی پس از دیگری به صحنه دل حک می کرد. سینوس ایمان به علاوه کسینوس عرفان مساوی است با...؟ به هر حال در نهایت، این خلیل بود که مقابل فرمول ایمان، متواضعانه می شکست و برای اهالی ریاضیات کار سختی نبود چرا که هر معادله چندین شکست می طلبید تا به پیروزی رسد.
خلیل برای رسیدن به جواب، گاه متغیر می گرفت، متغیری از روح یا جان خودش! گاه مقابل فقرا متواضعانه سر فرود می آورد و گاه خشمگین و عصبانی فریاد می کشید.
همیشه هوای فقرا را داشت. با آنکه مهندس بود، گاهی بنایی می کرد و حتی سر کوره کار می کرد. خانه فقرا می رفت و با بچه هایشان بازی می کرد. برای آنها داستان می خواند و سرگرم شان می کرد. می گفت: آدم باید برود، ببیند که اینها چقدر زحمت می کشند. باید طعم سختی را چشید.
همه در منزل پدری جمع بودیم. خلیل هم آنجا بود. در همان لحظه برادر دیگری هم آمد. خلیل پرسید: با چیی آمدی؟
ماشین دستم بود، گفتم: بین راه سری هم به بابا بزنم.
با ماشین سپاه آمدی؟ تو راننده سپاهی نه راننده خودت که هر جا بخواهی بروی؛ این وسیله بیت المال است به چه جراتی آن را برای خودت استفاده می کنی؟ بلند شو برو سپاه، باید همین حالا آن را برگردانی سر جایش!
برادرم عصبانی خانه را ترک کرد. دو ساعتی هم با خلیل قهر بود تا این که خلیل دوباره به سراغش رفت و از او دلجویی کرد.
خلیل به دنبال یک چیز بود، صیانت از انقلاب به هر شکل و هر قیمت. او که فرمانده سپاه بود گه گاه هم زانوی بچه های جهاد می نشست و طرح و برنامه می چید. اشتراک دو مجموعه سپاه و جهاد در هدف و نفرات چیز غریبی نبود. آن هم در شرایطی که هر دو تازه تاسیس بودند و غیر معروف. سپاه و جهاد محل جذب نیروهای متعهد و مخلص می شد، پس نیاز به برنامه ریزی و همکاری دو جانبه داشت.
برای نمایش فیلم به کوهسرخ رفته بودیم. شب بود و هوا سرد. نمایش فیلم که تمام شد، ساعت به 12 رسید. گفتیم صلاح نیست آن وقت شب بین جاده حرکت کنیم. شب را در همان محل بیتوته کردیم.
نیمه های شب با صدای یکی از نگهبان ها بیدار شدم.
شما آقای عاقبتی هستید؟
بله، آقای نیازمند دم در کارتان دارند.
برق از سرم پرید. نیازمند اینجا چکار می کند؟
دویدم بیرون. نگران به نظر می رسید. پرسید: چرا دیر کردی حسین؟ می دانی چقدر نگران شدیم؟
از قرار همه شهر را به دنبال من گشته بود و چون بر قراری ارتباط با روستا جز از طریق حضور در مکان میسر نبود؛ سوار بر موتور به روستا برگشته بود. آن وقت شب و در آن سرمای وحشتناک زمستان مقابل محبت خلیل ذوب شدم.
17 ساله بودم. وصف مهندس را زیاد شنیده بودم. می گفتند: آدم خیلی مهمی است، برای من هم مهم و دیدنی بود. آن روز کنار در خانه ایستاده بودم. از ته کوچه مردی سوار بر دوچرخه می آمد. نزدیک که رسید، زنگ دوچرخه اش را زد و ایستاد. لبخندی زد و گفت: چطوری برادر؟
آنقدر حیرت کرده بودم که جوابش را کمی دیرتر دادم. آخر آدمی مثل او کجا و من کجا؟ شاید هم حجت سپاهی شدن برای من همان سلام بود.
تابع ایمان باید صعودی باشد و این سیر صعودی مستلزم معادلاتی است حل شده و به جواب رسیده. معادلاتی از جنس روح و جان!
روح سبزی داشت. در یکی از جلسات عقیدتی که برای نیروها سخنرانی می کرد، گفت: برادرها تا حال به این فکر کرده اید که چرا رنگ لباس ما سبز است؟ رنگهای زیادی هست، اما چرا سبز؟
هر کسی جوابی داد تا اینکه دوباره مهندس گفت: شما ببینید وقتی یکی دلش می گیرد می رود کنار آب روان، کنار سبزه زار، جایی که دلش باز شود. رنگ لباس ما هم سبز است. من فکر می کنم رنگ لباس ما به این خاطر است که هر وقت مردم ما را دیدند، خوشحال شوند. البته این میسر نمی شود. مگر اینکه از نظر اخلاقی، سیاسی و عقیدتی در سطح خوبی باشیم. برادرها، من فکر می کنم باید ضمن نظامی بودن، الگوی خوبی هم باشیم...
خلیل به همان اندازه که سفارش می کرد تا الگوی اخلاقی باشند، خود الگوی خوبی بود. بارها و بارها او را در سپاه می دیدند که با لبی خندان، رویی گشاده و لحنی خوش، وظایف را متذکر می شد.
عباس و محمود برادرهای مهندس بودند. شب پیش نگهبان افتخاری بودند و تا صبح کشیک می دادند. صبح که شد هر دو خوابشان برد و برای ورزش حاضر نشدند. لحظه ای بعد مهندس را دیدیم که برادر هایش را وسط محوطه کلاغ پر می داد و با خنده می گفت: اینجا همه باید ورزش کنند؛ نمی شود تنبلی کرد!
آن وقت ها تعداد نیروها خیلی کم بود. دژبان هم نداشتیم. مسئولیت یک شهر به عهده ما بود و عده ما کمتر از بیست نفر.
برای همین بیشتر خود مهندس صبحگاه را اجرا می کرد. یک روز گفت: برادرها! جنگ است، ولی نیروی ما آنقدر نیست که حرف برای جنگ بزنیم.
دژبان هم نداریم. هر کس بخواهد برود؛ آزاد است. ما برگه مرخصی هم پر نمی کنیم.
خودش می تواند برود اما اگر ناگهان اعلام کردند که جایی به ما نیاز است و ما نتوانیم شما را پیدا کنیم، شما پیش وجدان خود مسئول هستید و باید به خدا جواب بدهید. شما مسئول هستید! بعد از این صبحگاه، 19 شبانه روز هیچ کس سپاه را ترک نکرد تا اینکه خود مهندس اجازه ملاقات با خانواده ها را به ما داد.
پهنای صورتش پر از اشک بود. می گفت: برادرها کمی بیشتر احساس مسئولیت بکنید.
ما سرباز اسلامیم و داریم از امکانات بیت المال استفاده می کنیم. هدفی داریم که باید طی شود.
مبادا این آموزشها را آسان بگیرید.
این حرفها را وقتی می زد که بچه ها در یاد گیری کم کاری می کردند. هنوز هم به یاد دارم. اشک می ریخت و التماس می کرد.
خلیل آرامشی را در وجود خود احساس می کرد که برگرفته از پیروزی انقلاب بود و دغدغه ای داشت که برگرفته از نگرانی اش برای انقلاب بود. گویا دوست می داشت الگویابی و تشکیل معادلات نفسانی را به نیروها آموزش بدهد و شاید به همین خاطر خستگی در چهره اش نمایان بود. گاهی می ایستاد و در همان حال خوابش می برد. صبحها پی گیر آموزش و نظم شهر و مسئولیت های دیگرش بود؛ شبها هم نگهبانی می داد. تازه بین پاس هم برای بچه ها آب و چای می برد.
آن شب هیچ کدام از ما نمی خواستیم مهندس نگهبان باشد. اصرار کردیم تا برای استراحت برود.
اما می گفت: من با شما فرقی ندارم؟ چرا شما توی این هوای سرد نگهبان باشید و من نباشم!
اصرار کردیم و قرار شد همان پاسبخش بماند. نیمه شب بود. پشت میز خوابش برده بود. آرام بیدارش کردیم تا برای استراحت برود. سراسیمه برخاست و برای سر کشی از بچه ها رفت.
دلم می خواست زودتر صبح از راه برسد و آقای نیازمند مثل همیشه سخنرانی کند و باز بخواند:
روزها کوشم و شب نخوابم، پاس می دارم از انقلابم. بعد می گفت: برادرها باید بدانید در انقلاب آدم هایی هستند که استطاعت زندگی را ندارند. شما هم باید طعم گرسنگی را بچشید و دردش را حس کنید. باید بدانید اگر می گویید پاسدارم، باید این را به خودتان به مردم و به خدا اثبات کنید.
اثبات پاسداری از دین تنها یک جواب داشت. جوابی که میل می کند به سوی بینهایت. خلیل که خود دنبال ی نامتناهی عشق را دنبال می کرد. سرسلسه ی افرادی بود که عارفانه در پی حق قدم می زدند و او به داشتن چنین افرادی فخر می کرد...
عسگری شهید شده بود. بعضی خوانین به جا مانده از طاغوت و منافقین او را در کمال مظلومیت به شهادت رسانده بودند. شب بود. کنار پیکر حمید رفتیم. مهندس کنارش نشست و بی اختیار با صدای بلند گریه کرد. می گفت: دوست دارم مثل تو از دنیا بروم، دلم می خواهد مثل حمید باشم!
مثل حمید بودن یعنی مورد توجه حق قرار گرفتن و برای رسیدن به این هدف باید به هر چه غیر از او نه گفت. درست مثل زمانی که خلیل کاندیدا شده بود. مردم هم در انتخابات شورای شهر او را انتخاب کردند. مسئولین پیشنهاد فرمانداری را به مهندس دادند. ناراحت شد. می گفت:
من می خواهم گمنام بمانم و خدمت کنم، اگر می خواستم مقام داشته باشم در همان کارخانه ها می ماندم. می خواهم کسی مرا نشناسد و کارم را نبیند.
فرمانده شدن سخت است و نه گفتن به دنیا سخت تر! اما مقاومت در برابر نفس و شیطان چیزی است که جز با توکل بر خدا میسر نمی شود. باید نفس را ادب کرد و خلیل بهتر از هر کس دیگری می توانست نفس مغرور و سر کش را ادب کند.
شب بود. برخاستم تا سر پست نگهبانی بروم. ناگهان از داخل آشپزخانه صدایی شنیدم. مهندس بود. زیر پیراهنی به تن داشت و آشپزخانه را نظافت می کرد. از خودم خجالت می کشیدم. شبهای قبل هم دیده بودمش که سرویس های بهداشتی را نظافت می کرد.
مدتها بود که خلیل دیگر یک تن نبود. بلکه او نفراتی بود که در مجموع، سپاه نام داشت. خلیل در برابر تک به تک افراد و اعمالشان احساس مسئولیت می کرد و چون پدری به فرزندان پاسخ می گفت.
توجه خلیل به مسائل روز هنوز ادامه داشت. درست مثل روزهایی که در مبارزه با طاغوت به سر می برد. خلیل علی رغم مشکلاتی که در تاسیس، آموزش و سازماندهی سپاه داشت، از مسائلی همچون انتخابات رئیس جمهوری، تفکر مردمی، اندیشه سیاسی و نیروها غفلت نمی ورزیدند.
همه این مسائل در ذهن خلیل تشکیل هرمی را می داد که سرانجام به نقطه ای واحد ختم می شد و آن الله بود.
از کمبود امکانات به تنگ آمده بودم و راهی سپاه شدم. گفتم به هر قیمتی شده باید فرمانده سپاه را ببینم و از او تجهیزات بگیرم.
آن وقت ها من معلمی بودم که در روستا آموزش نظامی می دادم. گاهی تا نیمه شب از روستایی به روستای دیگر می رفتم و آموزش می دادم. اما کمبود اسلحه و امکانات آموزشی عذابم می داد. به فرمانده سپاه گفتم: استقبال خواهران از بسیج عالی است اما اگر می خواهید کار سرعت بگیرد به من اسلحه بدهید!
او از نحوه آموزش ها پرسید و من تمامی کار ها را برایش توضیح دادم. هر چند عصبانی و خسته بودم اما او بسیار متواضع و فروتن با همه درخواست ها موافقت کرد.
حالا دیگر دختر مورد نظر را یافته بودم. فرمانده بسیج خواهران! معلمی که صبح ها درس می داد و شب ها آموزش نظامی!
به هر بهانه ای می شد، مهندس را به کوهسرخ می کشاندیم تا باز هم او را ببیند. آخر او 29 سالش بود و باید ازدواج می کرد. بالاخره هم مهندس راضی شد و مقابل اصرار ما کم آورد.
مدت زیادی از آشنایی ام با فرمانده سپاه نمی گذشت. آقای حلمی سراغم آمد و گفت: خواهر علیزاده شما وقت دارید به اتفاق به سپاه کاشمر برویم؟ از قرار معلوم جلسه ای است. رفتیم؛ جلسه عجیبی بود. صحبت از اعتقادات من، تحصیلات، و زندگی و ازدواج بود. نیازمند می خواست بداند نظر من راجع به زنگی با او چیست؟ بی آنکه چیزی بگویم آدرس را روی کاغذ نوشتم و به کوهسرخ برگشتم.
جشن ازدواج، اشتراک دو مجموعه در زندگی، سرنوشت و علایق بود که در اوج سادگی برگزار شد. سید خلیل جشن عروسی اش را در مسجد قائم کاشمر و در نهایت سادگی بر پا گرد و بنای زندگی ای ساده را گذارد که هیچ نیازی به ظواهر دنیا نداشت.
اصل عروسی در حرم امام رضا برگزار شد. آقای حسن زاده خطبه عقد را خواند و من و خلیل محرم شدیم. در حرم ماندیم و مشغول به راز و نیاز با خدا.
خلیل غرق مناجات بود. دو سه ساعتی که گذشت به خانه برگشتیم. دو تا حلقه خریدیم و به پدر گفتیم: ما آنقدر وقت نداریم که در مشهد بمانیم. اگر اجازه بدهید به کاشمر برمی گردیم.
همه عروسی ما همان چند ساعت بود و یک ولیمه در مسجد قائم کاشمر.
زندگی مشترک خلیل و طاهره آغاز شده بود و خلیل چون گذشته شبانه روزش را در سپاه می گذراند. هنوز مدتی نمی گذشت که باید راهی جبهه می شد. او 45 روز را برای برسی اوضاع جنگ در مناطق جنگی گذراند و سنگر نشین جبهه شد. پس از بازگشت بالافاصله طرح عملیات مشابه را به اجرا در آورد و همه را غافلگیر کرد.
خبر رسید که عملیاتی در پیش است و همه باید حضور داشته باشند. گفتند: مقابله با اشرار است و ضد انقلاب.
پای چپم در آموزش نظامی آسیب دیده بود. از طرفی باید در عملیان شرکت می کردم. قرار شد من در مقر بمانم بقیه بروند. در کلاته بودم که بچه ها رفتند. ساعتها می گذشت و خبری نبود. تا آنکه روز بعد سر و کله آنها پیدا شد. دمق و بی حوصله.
پرسیدم: اتفاقی افتاده؟ چرا ناراحتید؟ کسی جوابی نداد. دست بردار قضیه نبودم. گفتند: آقای صادقی را زدند. معلوم نیست زنده بماند.
مگر عملیات مشابه نبود؟
نمی دانیم، انگار واقعا جنگ بود. از همه جا ما را می زدند.
یکی دیگر هم گفت: بابا باور کنید عملیات واقعی بود. روی کوه سنگر گرفته بودند و ما را زمین گیر کردند. تازه از روی دره می گذشتیم بی خبر شروع به زدن کردند.
همه در شک و تردید به سر می بردیم. صبحگاه مهندس کلی خدا قوت گفت و تشکر کرد. صادقی هم تا ظهر پیدایش نبود. ظهر که صحیح و سالم به سپاه آمد، همه فهمیدیم اینها نقشه نیازمند بوده که ما را با جنگ آشنا کند.
عملیات سپاه شروع شده بود و می رفت تا قوت بگیرد. همان وقت ها بود که محمد حسین هوشمند یکی از خوانین شرور منطقه را دستگیر کردند. دادگاه انقلاب برای اعلام حکم هوشمند نیاز به زمان داشت. بنابراین هوشمند باید در زندان سپاه می ماند. البته سپاه جایی به عنوان زندان نداشت. بلکه همان اتاق های مهمانسرا بود. چفت و بست درست و حسابی هم نداشت. اما رفتار مهندس هم عجیب بود. آنقدر از خودش رافت نشان داد که ما تعجب کردیم. می گفت: اسلام دارای گذشت و عطوفت است. ما باید زندگی اسلامی را در عمل آموزش بدهیم. شاید این افراد هم هدایت شوند.
آن شب من نگهبان هوشمند بودم. محکم به در می کوبید و فریاد می زد. در را باز کردم و پرسیدم: چه خبر است؟ چرا سر و صدا راه انداختی؟
بگو نیازمند بیاید.
چه کارش داری؟ باز می خواهی خودت را به فلجی بزنی تا تو را بیرون ببرد یا آنکه برنامه دیگری طرح کردی؟
دست بردار نبود. می دانستم که مهندس بیاید باز در مقابل این از خدا بی خبر مدارا می کند. گوش به فریاد هایش ندادم تا اینکه بالاخره مجبور شدم سراغ نیازمند بروم. او که آمد، هوشمند گفت: آقا این توالتهای شما خراب است. مرا از این خراب شده بیرون ببرید. چقدر تحملتان کنم؟
مهندس نگاهش کرد. کنار سرویس بهداشتی ایستاد. آستن هایش را بالا زد و خم شد تا سرویس بهداشتی را نظافت کند، آن هم سرویس بهداشتی اتاق دشمن قسم خورده اش را.
کمی بعد مهندس نیازمند برای انجام مأموریتی عازم تهران شد. هنوز گرد راه از تنش زدوده نشده بود که خبر فرار هوشمند او را بی تاب کرد. خلیل به کاشمر بازگشت. گویا آن شب که او در مجموعه سپاه نبود، باران شدیدی باریده وعده ای جنگ زده نیز به کاشمر رسیده بودند که مسئولین سپاه مشغول اسکان آنها بودند. ناگهان برق اتصالی کرده و خاموشی فرصت نهایی را به هوشمند می دهد.
سید خلیل که در همان ساعات اولیه فرار هوشمند، تازه به تهران رسیده بود، دوباره به کاشمر برمی گردد. اما متوجه چیزی می شود که قلبش را سخت می آزارد. شهر آفت زده شده. آن هم آفت تهمت و بهتان! مردم فقط یک نفر را مقصر می دانند: سید خلیل نیازمند.
همه می گفتند: هوشمند با کمک فرمانده سپاه فرار کرده.
به سپاه که رفتم؛ مهندس را دیدم. عصبانی و برافروخته نشسته بود. پرسیدم: چرا پریشانی سید؟
پریشان نباشم؟ هوشمند فرار کرده و مردم، سپاه را مقصر می دانند. شایع شده که پول گرفته ام تا هوشمند را آزاد کنم! شایعه است! خودت را آزار نده.
به هر شکلی شده باید دستگیر شود و گرنه به حیثیت انقلاب و سپاه لطمه خورده. باید دستگیرش کنیم و زنده به دادگاه تحویلش دهم. به هر قیمتی شده نباید آبروی انقلاب خدشه دار شود.
عزمش را جزم می کند تا از منظری دیگر به قضایا بنگرد. از دیدگاه ریاضی!
وجب به وجب شهر را گشتیم. انگار آب شده بود و به زمین فرو رفته بود. همه منتظر خبری از هوشمند بودیم، نیازمند دیگر داشت دیوانه می شد اما هیچ کجای شهر نبود.
کار برای خلیل کمی سخت شده. حالا تنها یک چیز می توانست به خلیل کمک کند: خدا!
به خانه آمدم. خلیل سر بر سجده بود و گریه می کرد، گویا نماز می خواند. سرش را که برداشت. پرسیدم نماز می خوانی؟ چه وقت نماز است، خلیل؟
مگر نمی دانی که هوشمند فرار کرده؟ طاهره، همه جا را گشتم. میدانم که هنوز همین اطراف است. اما پیدایش نکردم. آمده ام تا از تو بخواهم. ما چقدر غافلیم... مگر تو رحمی کنی. باز ایستاد به نماز و تضرع، کمی بعد برخاست و گفت: طاهره من می روم اما این بار پیدایش می کنم.
به سپاه آمد، همه او را زیر چشمی نگاه می کردیم. نگرانش بودیم. بعد هم اشرفی را صدا زد. اشرفی صندوق عقب را باز کرد و مهندس لباس های چوپانی را درآن گذاشت و به راه افتادند. اشرفی می گفت: مهندس به روستای قوژد رفت، آنجا میرزایی هم با چوپان منتظرش بود.
همه دلشان می خواست همراه خلیل باشند. اما خلیل باید به تنهایی این مساله را حل کند. شاید این آخرین معادله خلیل بود.
دو روز می گذشت و از مهندس خبری نبود. هر کس به دیگری می رسید؛ می پرسید: چه خبر؟ مهندس نیامد.
دیگر طاقت نداشتیم. باید کاری می کردیم وبالاخره خبر رسید مهندس تقاضای نیرو کرده.
سید خلیل توانسته بود، نقطه هدف را بیاید. حالا می توانست معادله را حل کند. برای همین هم نیروهای سپاه را به اسحاق آباد فرا خوانده بود.
سوار بر نیسان به راه افتادیم. روی کوه های اسحاق آباد مهندس را دیدیم که با لباس های چوپانی کنار آتش نشسته و برای ما چای دم کرده بود. از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم. دلمان می خواست او را در آغوش بگیریم و یک دل سیر گریه کنیم. اما دورش نشستیم و او با نگاهی آراممان کرد و گفت:
هوشمند آنجاست! آن بالا، در ارتفاعات، نزدیکی چشمه آب آسمان. هیچ کدام از شما او را نمی کشد.
او باید زنده بماند تا دادگاه انقلاب درباره اش تصمیم بگیرد.
خلیل نیروها را سر و سامان داد و به دو گروه تقسیم کرد. عده ای به سر پرستی نژاد باقر و عده ای به سرپرستی خودش. همان موقع سبیلیان و گروهش نیز رسیده نرسیده راهی شدند، حالا سه گروه و یک فرمانده.
مهندس گفت: نژاد باقر سمت چپ را پوشش دهد.
سبیلیان راست را و من هم مستقیم به طرفش می روم.
بچه ها با این حرکت زیاد موافق نبودند. همه ما می خواستیم. مهندس از سویی برود که با هوشمند رو به رو نشود. اما او اصرار داشت خودش با او مقابله کند.
تنها صدای یا حسین بود که در کوهستان می پیچید. نفس در سینه ها حبس شده بود. لحظه ای قبل هوشمند و پسرش را دیدیم که در کنار چشمه آب آسمان نشسته بودند. محاصره شان کردیم.
مهندس، هوشمند را صدا زد و اعلام موقعیت محاصره کرد. هوشمند که تازه فهمید چه خبر است فرار را بر قرار ترجیح داد و به سوی کوه خیز برداشت. به راحتی در تیر رس بود اما هیچ کدام از ما اجازه کشتنش را نداشتیم. هوشمند به سرعت به اسلحه اش رسید و به طرف مهندس فریاد زد: من با تو کاری ندارم اما این پاسدارها را یکی یکی می کشم.
ضامن اسلحه را کشیده بود و آماده شلیک بود. هدف گرفته بود تا بزند. مهندس هم به طرفش نشانه رفته بود. همه چیز به سرعت باد گذشت ناگهان صدای شلیک دو گلوله در گوش کوهستان پیچید و به دنبالش فریاد یا حسین!
مات و مبهوت نگاهش می کردیم. مهندس از بالای کوه در کنار چشمه آب آسمان افتاد و خون سرخش آب و کوه را رنگین کرده بود.
هوشمند نیز گوشه ای دیگر افتاد و مرد.
جواب معادلات خلیل درست بود.
به این ترتیب در غروب روز چهار شنبه 19/1/1360 خورشید حیات جاودانه خلیل طلوع کرد. پیکر پاکش در کاشمر در جوار آقای شهید، سید حسن مدرس به خاک سپرده شد. تنها یادگار او فرزندی است که به نام پدر نامیده شد. پدری که قربانی اثبات عشقش به دین شد.
کوچه های کاشمر، چشمه آب آسمان، کوههای اسحاق آباد هرگز فراموش نمی کنند آن شب را که نور فانوس های کوهستان را احاطه کرده بود. مردم بودند. آمده بودند تا بی گناهی خلیل را به چشم ببینند، ژاندارم ها نیز با چراغ می آمدند. ما خسته و نالان کوهستان را ترک می کردیم و جلودارمان غرق در خون خود همراهمان بود. جلوداری چون سردار شهید مهندس خلیل نیازمند.
منبع:"آخرین معادله"نوشته ی راضیه رضاپور،نشرستاره ها،مشهد-1385

دوشنبه هشتم 6 1389 4:1 بعد از ظهر

قائم مقام فرمانده گردان امام حسن (ع)تیپ ویژه شهدا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

خاطرات
رضا چمنی:
عاقبت پس از مجاهدتها دریافت که محمد آزاد می شود و دوباره به جبهه می رود آخرین بار که به مرخصی آمده بود به دیدار تمام دوستان و خویشان رفته و از همه حلالیت می طلبد و در لحظات آخر می خواست با مادر خدا حافظی کند ,چنین گفت: در خواب دیدم که در میان جمعی از رزمندگان هستم و امام امت آمده اند . با من رو بوسی نمودند. گفتم: چرا از بین همه مرا بوسیدید؟ ایشان گفتند: من مأمور هستم که پیشانی تو را ببوسم. او برای آخرین بار راهی جبهه شد. در جبهه دوستانش بخصوص فرمانده گردانشان شهید سید احمد عابدی از او می خواهند که به دانشگاه برگردد و ادامه تحصیل بدهد. آنگونه که خود محمد می فرمودند: با خود اندیشیدم که نکند از آن جهت من از این محیط خوشم می آید در اینجا ایستاده ام و شاید وظیفه من چیز دیگری باشد به همین خطر به پشت جبهه بر می گردد و به حضور استاد محمد تقی جعفری می رسد و مسائلشان را از نظر طرز تفکر موقعیتشان در جبهه و کارشان در دانشگاه و مسائلی را که در مدت اسارت کشیده اند و به مسائل معنوی که دست یافته اند برای تشریح می کنند که مدت حدود 2 ساعت با ایشان گفتگو می کنند و استاد او را راهنمائی می فرمایند که در آخر خود استاد می گوید بیا تا استخاره کنیم. برای رفتن به دانشگاه استخاره می گیرند که خوب می آید و برای رفتن به جبهه استخاره می گیرند همین که استاد قرآن را باز می کند می گوید به به و می فرماید رفتن به به جبهه بهتر است. اگر در دانشگاه بمانی فقط دنیا داری ولی اگر به جبهه بروی هم دنبا داری و هم آخرت. او هم راهی جبهه می شود و سرانجام در عملیات میمک شرکت می کند و در عملیات از قسمت پا وصورت مجروح می شود که از او می خواهند که به عقب برو، او قبول نمی کند تا اینکه محل گردان به تصرف رزمندگان در می آید. تیر باری همراه داشته در بلندای قلٌه کار می گذارد تا اگر دشمن خواست پاتک بزند جلو نیروهای پیاده او را بگیرند، نزدیکیهای غروب که در همان اطراف گشت می زده با خمپاره ای که دشمن در آن منطقه می زند ترکشی به قلبش می خورد و زندان تن را رها می کند و سه ملکوت اعلی اوج می گیرد.


مسعود توفقی:
با توجه به اینکه شهید چمنی در زندان گروه معارض کرد زیاد شکنجه می شد. اما با نگهبانان زندان رابطه عاطفی بسیار خوبی برقرار کرده بود و این ارتباط را گسترش داد تا جاییکه توانست با بالاترین رده زندانبانان و فرماندهان گروه معارض این ارتباط را ارتقاء بخشد و در مواردی هم با آنها به گفتگو می پرداخت. سرانجام تصمیم می گیرند که شهید چمنی را آزاد کنند. شهید چمنی وقتی می خواست آزاد شود. با سران گروههای معارض مذاکره می کند و می گوید: من می توانم این امکان را برای شما فراهم کنم که به آغوش نظام جمهوری اسلامی برگردید. وقتی از زندان آزاد می شود و پس از گذشت یک سال و اندی به جای اینکه به شهر و خانه اش برگردد و به ملاقات پدر و مادرش برود مستقیماً با قرارگاه حمزه سیدالشهداء ارتباط برقرار می کند و با تأمین جانی معارضین به منطقه برمی گردد تا آنها را به آغوش گرم ملت ایران برگرداند که متوجه می شود چند روز قبل طی یک درگیری که با رزمندگان اسلام داشته اند به کشور عراق فرار می کنند.

رضا چمنی:
بگونه ای که محمد نقل می کرد. در طول مدت اسارت فراز و نشیبهای زیادی را گذرانده بود. بعضی مواقع به گونه ای که قبلا مختصری از آن ذکر شد شرایط خیلی سخت و در بعضی مواقع فشار آنچنان زیاد بوده و همچنین ایشان می گفتند: در میان ما علاوه بر کسانی که از جمهوری اسلامی دفاع می کردند و به اسارت این گروه می افتادند از گروههای ضد انقلاب دیگر کردستان هم در آنجا اسیر بودند و در این اواخر که فشار نسبت به من کمتر شده بود بعضی شبها شیخ با افراد گروههای دیگر در محل اقامتش و یا مسجد می نشستند و مشغول مباحثه می شدند (درباره مسائل مذهبی) که شیخ دنبال من می فرستاد و می رفتم و با افرادی که طرز تفکر مادی داشتند به بحث می نشستیم و اسلام را به آنها می شناساندیم. (البته خود شیخ نسبت به اسلام و تسننی که داشت تعصب زیادی داشت). و نیز برای افراد شیخ قرآن تفسیر می کردم. شیخ جلال بارها به من اصرار می کرد برای خانواده ات نامه بنویس تا شاید از این طریق بتواند در من تأثیری بگذارد ولی من می گفتم پدر و مادر من رضایت داشته اند که من عازم جبهه شده ام و آمدن من به اینجا با موافقت آنها بوده است، پس آنها نیازی به نامه ندارند و این حرفها علی رغم قول شیخ بود که نامه ات را باز نخواهم کرد به هر حال این جمله شیخ هم مؤثر نیفتاد.

مسلماً موقعی که اسیر می گرفتند (دمکراتها) از او بازجویی به عمل می آوردند و اینان راههای مختلفی را از شکنجه های جسمی و روحی برای کسب اطّلاعات به کار می بردند ، قسمتی از این شکنجه هایی را که به ایشان داده اند را اینگونه تعریف نمودند : زمانیکه یکی از افراد ضدّ انقلاب با چوب می زد چون یک پایم مجروح بود به زمین می خوردم و دوباره بلند می شدم ، موقعی که خوب خسته شد به او گفتم شما فکر می کنید که من اسیر شمایم ، حال آنکه این جسم من است که در اسارت شماست و من خودم آزادم ، موقعی که این سخن را شنید ، آنقدر عصبانی شد ، که دیگر طاقت نیاورد . چوب را محکم به زمین زد و از اطاق خارج شد برای اینکه بتوانند روحیّة مرا خراب کنند به انواع حیله ها و شکنجه ها دست می زدند مثلاً مرا بردند در یک دخمه تاریک و نمناک انداختند تا مدّتی هیچکس نیامد سری بزند ، بعد از مدّتی مقداری کمی نان خشک بعنوان غذا برایم آوردند که متوجّه شدم که هدفشان اینست که مراشکنجة روحی کنند نان را گرفتم تا روز بعد چیزی نیاوردند ، روز بعد باز همان مقدار نان خشک برایم آوردند که من از همان نان کم هم استفاده نمی کردم ، چند روزی به همین شکل گذشت ، یک روز موقعی که زندانبان نان آورد . نانهایی را که در طول این چند روز جمع کرده بودم ، همه را به او دادم و گفتم : چه خبر است ، اینهمه غذا می آورید ، اینها مانده اضافه است ، بگیر ، ببر ، اینجا اسراف می شود که زندانبان متعجّب شد خبر به آنها که رسیده بود ، دیدند به این طریق هم نمی شود به هدفشان برسند آمدند و طرح دوستی ریختند ، زندان را عوض کردند ، اطاق بهتری بود در این زندان موقعی که با همان کسی که برای بازجویی می آمد صحبت می کردم که خیلی آدم خبیثی بود . به امام توهین کرد . (آنگونه که محمّد تعریف می کرد ... مشخّص نبود . منظور حضرت علی (ع) بود یا حضرت امام خمینی بوده) خیلی ناراحت شدم و اعلام کردند به ایشان که تا بحال هرگونه شکنجه ای را تحمّل کردم ولی این یکی برای من قابل تحمّل نیست و پاسخ مناسب را به شما خواهم داد در این موقع طرح فرار از زندان را کشیدم (ضمناً محمّد اوّلین زندانی این گروه بوده) ، دو نفر در آنجا بودند که از دیگران ساده تر بودند با اینها شروع به صحبت کردم و از آنها اطّلاعاتی بدست آوردم ، که من در کجا هستم و شهرهای نزدیک منطقه چه شهرهایی است و راه نیز از کدام طرف است ، مثلاً به اینها می گفتم که شما از هیچ جا خبر ندارید ، به هیچ کجای ایران سفر نکرده اید ، من به همه جا رفته ام در تهران زندگی کرده ام ولی شما فقط در همین روستا بزرگ شده اید و از هیچ جا خبر ندارید ، اگر خبر می داشتید با اینها همکاری نمی کردید ، آنها در جواب می گفتند ما به همه جا رفته ایم ما به شهر سقّز و سردشت رفته ایم ، به این طریق فهمیدم که من در منطقه ای اطراف سردشت و سقّز هستم ، به آنها می گفتم ، که خوب از اینجا تا سقّز که راهی نیست می گفتند :خیلی راه است باید با ماشین نیم ساعت در راه باشیم ، می گفتم سردشت که همین نزدیکی است ، می گفتند سردشت دورتر است . باید با ماشین چند ساعت در راه باشیم به این طریق راه را پیدا کردم و تصمیم به فرار از راه سردشت را گرفتم ، با خود گفتم اگر من امشب از اینجا به طرف سقّز بروم مسلّماً اینها خواهند فهمید و به دنبال من راه می افتند و تا سقّز هم راهی نیست و حتماً فکری می کنند که چون راه سقّز نزدیکتر است من به طرف سقّز رفته ام و اگر به طرف سردشت بروم تا موقعی که بفهمند من خودم را به شهر رسانده ام ، در آن شب که خواستم فرار کنم دو نفر نگهبان داخل اطاق بودند و یک نفر بیرون اطاق بودند و یک نفر بیرون اطاق نگهبانی به اطاق می آید . به این ساعت نگاه می کند ، فهمیدم که این یک تله است. (محمّد کاغذی را که مطالبی نوشته بود و در آن از آیات قرآن نیز استفاده کرده بود و آن کاغذ را برای مسئولین گروهک خبّات نوشته بود در اطاق می گذارد که این مطالب نوشته شده بر جلال حسنی که مسئول سازمان بوده خیلی اثر گذاشته بود). موقعی که وقت را مناسب دیدم کارم را شروع کردم اوّل دست بردم و از پشت کوک ساعت را گرفتم ، بعد ساعت را بلند کردم و پایین آوردم ، خیلی آهسته کوک ساعت را شل کردم می خواهد بچرخد ، فهمیدم که این ساعت را برای چه آنجا گذاشته اند ، از ظرف زباله ای که کنار اطاق بود یک کاغذ برداشتم و در قسمت بین کوک و بدنة ساعت ، گذاشتم که کوک ساعت نتواند بچرخد ، بعد هم ساعت را در همان ظرف زباله انداختم بعد کارتنها را را پایین گذاشتم و از پنجره بیرون را نگاه کردم ، نگهبان داشت قدم می زد ، با شمارش ، زمان رفت و برگشت نگهبان را تعیین کردم ، مثلاً فهمیدم از زمانی که به پنجره می رسد تا موقعی که به آخر ساختمان میرود و بر می گردد ، چند ثانیه طول می کشد و من باید در این زمان تمام کارهایم را انجام دهم ، زمان را معیّن کردم ولی فاصلة بین زمین و پنجره را نمی دانستم ، پوتین ها را به انگشت شصت پایم بوسیلة بندهای پوتین بستم و از پنجره خودم را به بیرون آویزان کردم ، متوجّه شدم که پوتین ها به زمین می خورد و فهمیدم فاصله زیاد نیست و اگر خودم را بیاندازم صدای انداختنم نگهبان را متوجّه نمی کند خودم را انداختم پایین و در نزدیکی دیوار درختی بود ، خودم را به کنار درخت رساندم و در آنجا مخفی شدم. در این زمان نگهبان دیگر برگشته بود و رو به من می آمد وقتی که به نزدیکم رسید دیدم که متوجّه جریان نشده است و در هنگامی که دوباره باز پشت نگهبان به من شد من آهسته شروع به راه رفتن کردم تا از منطقه دور شدم یک مرتبه یادم آمد که پنجره باز است و چون هوا خیلی سرد بود و باد می آمد ممکن بود افراد داخل اطاق زود بیدار شوند ، لذا برگشتم و بوسیلة عصایی که در دست داشتم (به خاطر مجروح بودن پایش از چوبهای جنگل برای خود عصایی ساخته بود) پنجره را بستم و به طرف جادّه راه افتادم ، هوا خیلی سرد بود ، برف به همراه باد سرد می آمد با خودم گفتم شاید از سردی هوا از بین بروم. به پیشانیم دست زدم ، دیدم گرم است ، خودم را دلداری دادم نه چنین چیزی نیست ، من سالم به شهر می رسم ، از کنار جادّه راه افتادم در وسط راه بودم که از دور نوری را دیدم فکر کردم ماشین است دارد به این طرف می آید ، تصمیم گرفتم خودم را در کنار جادّه در یک جائی مخفی کنم باز با خودم گفتم از چند متری جادّه حرکت می کنم ، هنگامی که ماشین به نزدیکی ام رسید خودم را در میان برفها می اندازم به راه ادامه دادم ، به نزدیکی نور که رسیدم دیدم که این نور ماشین نیست ، بلکه دو نفر از سردی در جادّه آتش روشن کرده اند و دارند گرم می شوند از کنار آنها هم عبور کردم ، هیچ کدامشان متوجّه نشدند در بین راه به یکی از قهوه خانه های بین راه رسیدم ، رفتم از شکاف در درون قهوه خانه را نگاه کنم ، کسی در آنجا هست یا نه که ناگاه سرم به در خورد و در مقداری باز شد و صدا کرد ، قهوه خانه چی متوجّه شد کسی در پشت در است بلافاصله همانجا روی زمین دراز کشیدم و با خود گفتم : اگر متوجّه نشد که به راه ادامه می دهم و چنانچه که متوجّه شد از همین درّة کنار جادّه که شیب نسبتاً زیادی هم داشت به طرف پایین غلت خواهم زد ، قهوه خانه چی آمد در را باز کرد در نزدیکی من ایستاد و اطراف را یک نگاهی کرد و متوجّة من نشد و دوباره به درون قهوه خانه حرکت کرد و من به راهم ادامه دادم ، دیگر نزدیکیهای صبح بود که می خواست هوا روشن شود به یک روستا رسیدم ، با خود اندیشیدم که اگر از کنار روستا عبور کنم و پاهایم که زخمی است نمی توانم تند بروم . مسلّماً اهالی روستا صبح برای انجام کارهایشان بیرون می آیند و من را خواهند دید ، ضمناً از محلّی که پایم زخمی شده بود خون زیادی آمده بود که تمام لباسهایم خونی شده بود در پشت سنگی خودم را مخفی کردم ، حالا دیگر هوا روشن شده بود به اطراف نگاه کردم دیدم ، در آن نزدیکی پل خیلی کوچکی است و آب هم از آن عبور می کند ، با خود گفتم که اگر در زیر این پل خودم را مخفی کنم کسی متوجّه نمی شود ، از پشت سنگ حرکت کردم و به طرف پل . در همین حال ... پیرمردی برای دستشویی بیرون آمده بود از پشت سنگ حرکت کرده و شروع به صحبت با من کرد که من متوجّه نشدم که چه می گوید ؟ با دست به طرف منزلش اشاره کرد و من هم که دیگر راهی نداشتم دیدم متوجّه شده است و به دیگر مردم روستا هم خواهد گفت . خلاصه قضیّه دیگر لو رفته بود و به ناچار به طرف منزل ایشان حرکت کردم مرا به اطاقش راهنمایی کرد و من به اطاق او وارد شدم . او به بیرون رفته و برایم صبحانه آورد . مدّتی که گذشت دیدم شخصی مسلّح وارد منزل آن پیرمرد شد و با پیرمرد شروع به صحبت کردن نمود و سپس وارد اطاقی که من در آن بودم گردید . و ما را با آن وضعی که داشتم دید و با زبان کردی به من گفت که بلند شو و بیا برویم (در آن روستا گروهکهای متفاوت مقر داشتند و مردم روستا مجبور بودند که تمام نیازهای آنها را برآورده کنند . چه نیازها مادّی باشد و چه از نظر جهات دیگر باشد . آن گونه که خود محمّد می گفت یک روز ما را در این اواخر برای کار کردن از زندان بیرون آورده بودند و ما مشغول جمع آوری هیزم (برای آتش کردن و گرم نمودن آنان) بودیم . دو نفر از روستائیان باهم کردی صحبت می کردند ، البتّه فکر می کردند که ما کردی نمی فهمیم یک نفرشان گفت فلانی دیشب دمکراتها در منزل فلان کس رفته بودند دیگری می گفت که «فلانی» که دختر ندارد . دیگری می گفت : ... آن مرد آمده بود که از منزل پیرمرد برای مقرّ این روستا که در دست گروهک دمکرات بود ، نان ببرد ، با او به راه افتادم ، او در جلو حرکت می کرد و منهم از پشت سر ، منطقه خلوت بود . با خود گفتم با همین عصا از پشت به سرش بزنم ، بعد اندیشیدم خوب بعدش چه ؟ اینها همه چیز را فهمیدند به مقر رسیدیم وارد مقر شدیم و داخل یکی از اطاقها رفتیم ، چند نفری هم نشسته بودند یکی از این افراد مسئول گروه بود ، از من پرسید ، تو که هستی ؟ گفتم : خودت می بینی ! این لباسم و این هم وضعیّت بدنم و این هم زبانم ، خلاصه صحبت شروع شد ، یک بحث شدیدی بین من و مسئول گروه در گرفت ، در بین بحث یکی یکی افراد را از اطاق بیرون کرد تا اینکه از آخر ماندیم دو نفری ، سوالات زادی را برای او مطرح کردم ، و در پاسخ می گفت : باشد جوابش برای بعد . هنگامی که دو نفری شدیم گفتم : تمامش شد بعد ، برای حالا چه داری ؟ او جوابی نداد . و یکی از افراد را صدا زد و گفت او را ببرید به زندان ، مرا بردند به یک اطاق خیلی کوچک ، که چند نفر درون آن اتاق بودند ، اتاق بقدری کوچک بود که بچّه ها حتّی نمی توانستند پاهایشان را دراز کنند ، همه زانوهایشان را بغل گرفته بودند وقتی که من وارد اتاق شدم ، یک مقداری خودشان را جمع و جور کردند ، مقداری جا باز شد ، من هم نشستم و چون دیدم اینها خیلی در فشار روحی هستند یک مقداری برایشان صحبت کردم ، از فرار گفتم ، صحبتهایی که برایشان تقویّت روحیّه باشد . البتّه این زندان یک زندان موقّتی بود و قرار بود تمام افراد بعد از جمع آوری به زندان دیگری منتقل گردند در این مدّت با زندان بان که آدم جوانی بود صحبت می کردم و توانستم تا حدودی در او اثر بگذارم ، و او بعضی خبرها را برای من می آورد از جمله می گفت که تو چرا با اینها اینگونه برخورد می کنی اینها می خواهند تو را اعدام کنند و حکم اعدام هم صادر شده ولی احتمالاً در اینجا حکم را اجرا نمی کنند و می برند در زندان دوله تو ، مثلاً می گفت : ... که محمّد تو چرا ریشت را نمی زنی ، می گفتم : چون شما می گویید بزن نمی زنم چند روزی به این ترتیب گذشت ، تا روزی که می خواستند حکم اعدام را اجرا نمایند ، با همة زندانیان خداحافظی کردم ، هنگامی که به در زندان رسیدم ، برگشتم . دیدم تمامشان دارند گریه می کنند ، گفتم : شهادت که گریه ندارد ، شما نگران نباشید ، انشاء ا... آزاد خواهید شد ، و من به آرزویم می رسم ، سپس هنگامی که می خواستند مرا اعدام نمایند ، یکی از افراد گروه خبّات رسید و گفت : محمّد تو اینجا چکار می کنی ؟ ، چند روزی است که دنبال تو می گردم و همه جا را گشته ام و رفت با مسئول گروهک صحبت کرد و سریع برای گروهک خبّات هم خبر برده بود که محمّد دست دمکراتهاست ، با توجّه به اینکه روابط بین دمکراتها و خبّات خوب نبود ولی باهم توافق کردند که مرا تحویل آنها بدهند و این کار ار هم کردند . هنگامی که مرا آنجا بردند یک پذیرائی آنچنانی کردند و بنا بود که مرا اعدام کنند ، ولی همان نوشته ای که در آنجا برای شیخ گذاشته بودم در او خیلی اثر کرده بود و همین باعث شد که فعلاً حکم اعدام را اجرا نکنند . با توجّه به شرایط خیلی سخت زندان که ضدّ انقلاب برای ایشان و دیگر زندانیان فراهم کرده بود ، محمّد در شرایط روحی خیلی عالی این شرایط را سپری کرده بود .

رضا چمنی:
محمد در آخرین بار که به مرخصی آمده بود هنگام بازگشت به جبهه بنا به درخواست یکی از دوستانش دو بیت شعری به عنوان یادگاری در دفترش می نویسد که این دو بیت شعر شخصیت فکری ایشان را به خوبی به ما شناساند.
قبای زندگانی چاک تاکی چون مردان زیستن
در خاک تاکی به پرواز آی و شاهینی بیاموز
پی روزی طلب در خاک تاکی


رضا چمنی:
پس از آزاد شدن از اسارت در جلسات مختلفی که با دوستان نشسته بودند با اصرار زیاد دوستان نحوة اسارت و آزاد شدن و نیز قسمتی از جریانها را که در آنجا به پیوسته اینچنین بیان نموده اند: یک روز که به مأموریتی که به ما داده شده بود به منطقه رفتیم به کمین نیروها ضد انقلاب به گروهک خبات برخورد کردیم ، در آنجا با فرمانده گروه صحبت کردم که بچه ها را از منطقه درگیری دور کنیم، من گفتم می روم روی این تپه و نیروهای دشمن را سرگرم می کنم و شما نیرو ها را از این منطقه بیرون ببرید(در همین درگیری نیری به پای ایشان اصابت می کند) به بالای تپه خودم را سریع رساندم و در پشت چند تخته سنگی که بود سنگر گرفتم ، چون پایم مجروح شده بود و خونریزی می کرد پایم را بصورت دراز روی سنگی که از قسمتی که نشسته بودم مقداری بلندتر بود گذاشتم تا از قسمت فوق زخم فوق کمتری بیاید و به طرف نیروهای دشمن مشغول تیراندازی کردن شدم و از این فرصت فرمانده گروه استفاده کرد و نیروها را از منطقه درگیری خارج کرد. در همین حال گروه ضد انقلاب که تعداد آنها در آن حدود شصت یا هفتاد نفر به نظر می رسید به دو گروه شدند ، یک گروه از آنها تپه را دور زده بودند و از پشت به سمت بالا تپه به پیش می آمدند، موقعی که متوجه از پشت نیز در محاصره قرار گرفتم، نیروهای دشمن به بالا مشغول پیشروی بودند، خواستم سریع بر گردم که به طرف آنها تیر اندازی کنم،‌ چون یک پایم مجروح بود روی سنگی که نشسته بودم خیلی ناهمواری بود و ارتفاع سنگ نیز نسبتاً زیاد بود و من چون سریع می خواستم برگردم بعلت مجروح بودن پایم و ناهمواری محلّی که به عنوان سنگر انتخاب کرده بودم به طرف پائین غلطیدم و سرم به سنگی خورد و بیهوش افتادم وفتی که بهوش آمدم در دست ضد انقلابیون خودم را اسیر دیدم. (من به همه چیز فکر می کردم به جز اسارت) هر زمانی که برای عملیات بیرون می رفتم با خودم دو عدد نارنجک چهل تکه بر می داشتم، نارنجکها را برای آن لحظه آخر که اگر در محاصره قرار بگیرم و با مهماتمان تمام شده باشد و بنا باشد به اسارت در بیائیم در آن موقع از اینها استفاده کنیم که حداقل چند نفری از نیروهای دشمن را به جهنم بفرستیم ولی تقدیر خداوند اینگونه بود که مدتی اسیر باشیم، البته گروه همراه وی می خواهند جهت کمک به ایشان اقدام نمایند ولی بعلت نیروی کم و در محاصره در آمدن تپه توسط دشمن موفق به نجات ایشان نمی شود.

رضا چمنی:
به عنوان نمونه ایشان برای ضربه زدن به روحیه دشمن کارهایی انجام می داده است که قسمتی از آنچه را که ما از آن اطلاع داریم به این شرح است : روزی یکی از اعضای گروهک به زندان آمده بود با او بحثم شد ، پتو را کنار زدم و زیر پتو را که از رطوبت و علف سبز شده بود و نیز سنگهایی را که حتی برای راحتی خود آنها را کنار نزده بودم به او نشان دادم و با این کار به او دو مطلب را فهماندم یکیک اینکه ما کسی نیستیم که از این شکنجه های شما خسته شویم ، و دیگر اینکه اینست وضعیت زندان شما . در زمستان هوای منطقه خیلی سرد بود و به ما وسیله ای برای گرما نمی دادند و به این شکل می خواستند ما را تحت فشار قرار دهند . لذا در مقابل این عمل آنها با زیر پیراهنی از زندان بیرون می رفتیم و یخها را می شکستم و در آب آن وضو می گرفتم و دوباره به زندان برمی گشتم . و چون حمام نداشتیم در زمستان در رودخانه آب تنی می کردم بطوری که تمام موهایم یخ می بست و این گونه کارها مرا اصلاً ناراحت نمی کرد ، هر روز ما را جهت کار کردن از زندان بیرون می آوردند و از بالای کوهها هیزم و سنگ جع می کردیم ، موقعی که برای جمع کردن هیزم ما را می بردن برای اینکه برای بچه ها روحیه بدهم و همچنین به ضد انقلابیون که می خواستن روحیه ما را ضعیف کنند ، ضربه ای زده باشم به بچه ها می گفتم که سریع کار کنید و نیز برای بچه ها لطیفه می گفتم ، با صدای بلند می خندیدند و شیخ از این کار ما بسیار عصبانی شد و به نگهبان می گفت : آنها را به زندان باز گردان چون در حال کار کردن نیز شاد هستند ، با این گونه برخوردها که با آنها می کردیم ، همیشه کارهای آنها برایشان نتیجه معکوس داشت.

رضا چمنی:
پس از آغاز جنگ تحمیلی از طرف رژیم جنایتکار عراق، او که از دلباختگان مکتب امام حسین (ع) بود همیشه می گفت: ما که زیارت عاشورا می خوانیم و همیشه آرزو می کنیم که ای کاش در روز عاشورا در صحنه عاشورا می بودیم و امام حسین را یاری می کردیم، اینکه این گوی و این میدان و جبهه کربلاست و امام و رهبر ما نیز پیرو امام حسین (ع) است. پس باید به جبهه برویم و امام زمانمان را یاری کنیم، امروز است که پیروان واقعی امام حسین (ع) مشخص می شوند، امروز روز آزمایش ما مسلمانهاست تا صداقت و ایمانمانرا نشان دهیم. محمد جنگ را مهمترین مسئله برای یک کشور می دانست و عقیده داشت تا زمانی که جنگ باشد وظیفه اصلی ما حضور در جبهه نبرد است و هنگامی که از جانب دوستانش به وی پیشنهاد می شد که شما اگر به دانشگاه برگردید بهتر می توانید به اسلام و مسلمین خدمت کنید می گفت: تا زمانی که جنگ باشد در اینجا در پشت جبهه هر چه کار کنیم عاقبت تمام رشته های ما پنبه می شود. با توجه به این نظراتی که داشت در همان اوایل جنگ به جبهه های نبرد جنوب شتافت و در مدت هفت ماه در گروه شهید چمران به مبارزه علیه کافران بعثی پرداخت که دوباره به دانشگاه برگشت. در آن زمان که اوج فعالیت گروهکها در دانشگاه بود در محیط دانشگاه به مبارزه علیه گروهکهای ضد انقلاب پرداخت و در عین حال در جهاد دانشگاهی نیز فعالیت می نمود و با آغاز انقلاب فرهنگی که دانشگاهها تعطیل شد، مدتی از طرف جهاد دانشگاهی در جهاد شهرستان مشغول خدمت به محرومین بود.

رضا چمنی:
محمّد تصمیم داشته که اگر بتواند شیخ را که نفوذ زیادی در منطقه داشته و از رهبران کردها محسوب می شده بیاوردش و او خودش را تسلیم جمهوری اسلامی کند و به اعمال خلاف خودش و باطل بودن راهش که تاکنون رفته دیگران نیز رفته و دارند می روند و همچنین حقّانیّت جمهوری اسلامی را اعتراف کند تا وسیله ای شود برای اینکه فکر و راهش پس از او دربین مردم باقی نماند که سرانجام او با تحمّل سختی ها و شکنجه ها راه را بر شیخ بسته و همیشه بر مباحثاتش شیخ را محکوم می کند . شیخ جلال حاضر می شود که تسلیم دولت جمهوری اسلامی شود و محمد را آزاد می کند و پس از آزاد شدن چون چند اسیر دیگر در محلی دیگر زندانی بودند محمد پشیمان می شود که چرا آنها را آزاد نکرده و به همین جهت دوباره پیش شیخ بر می گردد و به او می گوید که آنها را آزاد کن چون هم به نفع تو و هم به نفع من است . شیخ نیز آنها را آزاد می کند . ایشان نقد می کردند موقعی که آزاد شده بودم و دوباره به آنجا برگشته بودم حدود یک ماه طول کشید شیخ از تعجب نمی توانست حرفی بزند و گفت : محمد تو برگشتی من اصلاً احتمال هم نمی دادم با مصیبتهایی که ئدر این جا کشیده ای دوباره برگردی من به او گفتم دیدی که برگشته ام . محمد دوباره برمی گردد و برای دولت خبر ببرد و به مقصود خود برسد تا اینکه یک روز هنگامی که در حال برگشت از نخست وزیری بوده از عملیاتی که در آن منطقه انجام گرفته مطلع می شود و به موجب همین عملیات روستاهایی را که در محل اقامت خبات بوده به تصرف رزمندگان اسلام در می آید و شیخ نیز به عراق فرار می کند . محمد یک ماه پس از آزاد شدن به خانه برمی گردد و هنگامی که از طریق تلفن از او سوال می شود که چرا به خانه برنمی گردی پاسخ می دهد می خواهم آنچه را که کاشته ام درو کنم . هنگام آزاد شدن محمد چون مردم منطقه به وسیله افرادی که با او در زندان بوده اند و آزاد شده بودند از وجود چنین فردی در زندان مطلع بودند و نیز بخاطر معروفیت و محبوبیت خاصی که محمد در منطقه پیدا کرده بود مردم از آزادی او بسیار خوشحال شده و شیرینی پخش می کنند .

رضا چمنی:
صحبتهائی از ایشان است در مجالس مختلف دربارة وضعیت زندانیان بیان کرده است: درابتدا محلی به عنوان زندان نداشتند، دخمه ای بود که ما را در رون آن می بردند. امُا بعد از مدتی ما را مجبور کردند که خودمان چند اتاق ساختیم ، که از آن زندان استفاده می کردند برای ساختن زندان که کلاًٌ از سنگ ساخته شده بود مجبور بودیم از کوه سنگ بیاوریم و برای چیدن سنگها روی هم نیاز به ساختن گل هم بود بچه ها زیاد اذیت می شدند از جهت اینکه بچه ها رنج کمتری ببرند و محلی که ساخته می شود برای آنها یک محل مستحکم وبا دوامی نباشد و نیز به خاطر ضربه زدن به روحیه دشمن با توجه به تمام مسائلی که برای اسیران ایجاد کرده بودند زندان خیلی سریع ساخته شود، طرحی را اجرا کردم که طرح محمد مشهور شده بود و آن بدین شکل بود ، هنگامی که نگهبان مقدار کمی از محل دور می شد ، یا حواسش از بچه ها پرت می شد ، سریع چند نفر از بچه ها روی دیوار خاک می ریختند و بعضی دیگر روی خاک آب می ریختند و عدة دیگر سنگها را سریع می چیدند به صورتی که آنها اصلاً متوجه این قضیه نشده بودند و تعجب کرده بودند که این سرعت بنا سر پا شده بود. در محلهایی که بعنوان زندان استفاده می کردند، کلاً شرایط خیلی نامساعدی وجود داشت به صورتی که به خاطر عدم مسائل بهداشتی پر از موش و عقرب بود بچه ها خیلی اذیت می شدند به صورتی که دست وپای مرا عقرب نیش زده بود (عقربهایی که در آنجا بودند عقربهای سیاه بودند و احتمال اینکه افراد مصدوم با نیش چنین عقربهایی زنده بمانند کم است). موقعی که انگشت دستم را عقرب نیش زده بود، چون در زندان کمکهای اولیه نبود ابتدا بالاتر از محل نیش عقرب را محکم گرفته و سپس با تکه شیشه ای که پیدا کردم محل زخم را بریدم و بعد با فشار دادن محل نیش عقرب سعی در بیرون کردن زهر آن نمودم و چون موادی برای ضد عفونی کردن وجود نداشت از نفت چراغ که برای روشنایی داشتیم برای ضد عفونی کردن محل زخم استفاده کردم . یک روز هم صبح زود برای نماز بلند شدم در میان اتاق راه می رفتم، چون تاریک بود، متوجه نشدم و عقرب را که کف اتاق بود لگد کردم، چون پایم روی سر عقرب قرار گرفته بود، عقرب هم با تمام قدرتش نیشش را به پایم فرو کرد که درد آن از درد تیری که خورده بودم شدیدتر بود و برای اینکه روحیه بچه ها ضعیف نشود و همچنین دشمن خوشحال نشود، درد آنرا تحمل می کردم ، و به خودم نمی آوردم ، برای اینکه بچه ها از شرّ عقربها راحت شوند به فکر چاره ای افتادم با پارچه هایی که از که از گوشه و کنار پیدا کرده بودم ، حصاری به دور اتاق کشیدم و آن پارچه را آغشته به نفت کردم تا بوی نفت نگذارد عقربها از آن حصار به این طرف بیایند، موشها نیز بچه ها را خیلی اذیت می کردند،‌ برای از بین بردن موشها نیز بوسیله قوطی کنسرو که از بیرن پیدا کرده بودم تله ای ساختم که بوسیله آن موشها را می گرفتم و از پنجره به بیرون می انداختم. کلاً از عصر که بچه ها برای مدت کمی جهت انجام امور شخصی بیرون از زندان می آوردند تا روز بعد به هیچ وجه به کسی اجازة خروج نمی دادند و اگر چنانچه شب کسی برای بیرون رفتن احتیاج پیدا می کرد به او اجازه نمی داد، بعضی مواقع کسی به دستشویی احتیاج پیدا می کرد، از درد و ناراحتی به خودش می پیچید. ولی به هیچ وجه اجازه بیرون رفتن به او داده نمی شد. کیفیت غذا در سطح بسیار پایین بود و مقدار آن نیز بیش از حد کم و اکثراً مقدار کمی نان و کاسه ای پر از آب بود که در ته آن چند عدد لوبیا بچشم می خورد، بطوریکه در بین اسرا پیرمردی بود که بعلت کمی نان چون برای جمع آوری نانها نرم با انگشتش به سفره کشیده بود سفره که رنگی بود رنگهای آن پاک شده بود. با توجه به تمام شرایطی که برای زندانیان ایجاد شده بوده است محمد در وضعیت روحی اعلائی به سر می برده است ، چنانچه در مطالبی که از ایشان نقل شده است این وضعیت را به خوبی می توان دریافت.

رضا چمنی:
روزی شیخ پیش من آمد و گفت: پدر و برادرت برای آزادی تو به منطقه آمده اند و به دست دموکراتها اسیر شده اند و من به او گفتم: اگر آنها برای آزادی من آمده اند، اگر جنازه آنها را ببینم، بهتر از آن است که آنها را از نو ببینم. شیخ گفت: محمد چه می گویی؟ گفتم: همین که می شنوی و این نقشه شیخ هم مؤثر نیفتاد.

رضا چمنی:
از هر فرصتی که پیش می آمد جهت هدایت افراد چه زندانیان و چه پیش مرگهای خبات استفاده می کردم و به این شکل توانستم جمع زیادی از پیش مرگهای خبات را به شهر بفرستم که خودشان را تسلیم دولت جمهوری اسلامی کنند و بعضی از آنها در منطقة بی طرف ماندند . اوضاع به صورتی شده بود که شیخ به من گفت : محمّد تو افرادم را از من گرفتی و من به او گفتم که تو هم با آنها صحبت کن و اگر راهت درست است آنها را نگه دار . یک روز شیخ به من گفت : محمّد من به بن بست رسیده ام باید چکار کنم به او گفتم : من دو سال قبل به تو گفتم که آخر به بن بست می رسی .

رضا چمنی:
در تابستان سال 1360 دوباره عازم جبهه های نبرد شد و این با ر راهی کردستان شد تا علیه گروهکهای ضد انقلاب که جنگ داخلی راه انداخته بودند مبارزه کند. هنگامی که جمعی از دوستانش برای بدرقه او رفته بودند، به یکی از آنها چنین اظهار داشته بود که صبح موقعی که از خانه بیرون بیایم قرآن را باز کردم، خداوند به من وعده بهشت داد و مدتی در جبهه مبارزه با ضد انقلابیون بود که پس چند ماهی که از این ماجرا گذشت بود خبر اسارت ایشان را آوردند و مدت اسارت ایشان 27 ماه طول می کشد.

مسعود توفقی:
یادم هست که در تابستان سال 64 قبل از اینکه شهید چمنی به شهادت برسد به اتفاق شهید سید عبدا... طالبیان، شهید خشنودان، شهید سید احمد عابدی و شهید صادقی و سایر همرزمان که در گردان عبدا... بودند، به لشکر 5 نصر رفتیم تا به شهید چمنی خدا قوتی بدهیم و احوالی بپرسیم. در منطقه ای که در کنار کارون حد فاصل اهواز حمیدیه روستای متروکه ای به نام رحمانیه بود. وقتی به اتفاق شهید طالبیان شهید چمنی را دیدیم که بیل به دست داشت یک پمپ آب را تعمیر کرده بود. آب کارون را به نهر آبی که برای آبیاری درست کرده بود هدایت می کرد. نخلهای خرمایی که به دلیل شرایط جنگ و رفتن مردم از آن منطقه احتیاج به آب داشتند آبیاری می کرد. شهید چمنی می گفت : نباید این نخلهای خرما خشک شود. این اسراف و گناه است و ما باید این نخلها را زنده نگه داریم. در آن گرمای طاقت فرسای مرداد ماه در خوزستان شهید چمنی بیل به دست این طرف و آن طرف می دوید و آب را به نخلها می رساند.

رضا چمنی:
یکی از دوستانش چنین نقل می کرد : هنگامی که محمود از اسارت آزاد شده بود و به جبهة جنوب آمده بود ، یک روز از روزهای گرم تابستان به محل گردان عبدالله رفتم ، دیدم کسی از بچه های گردان آنجا نیست داخل یکی از چادرها شدم ، دیدم مثل اینکه چیزی گذاشته اند . و چند عدد پتو روی آن انداخته اند ، هوای گرم اهواز و درون چادر که انسان تحمل کردن هوای آن برایش مشکل بود و به همین خاطر کسی درون چادر نمانده بود و همه رفته بودند که در سایه درختها استراحت کنند ، با خودم گفتم که این چیست اینها گذاشته اند ، پتوها را را کنار زدم ، دیدم محمد است ، آنجا خوابیده ، بلند شد ، خیس عرق بود ، از او معذرت خواهی کردم و از او سؤال کردم که چرا اینکار را کرده ای گفت می خواستم مقاومت خود را بسنجم . محمد این سؤال را مطرح می کرد که آیا تا به حال فکر کرده اید که چرا حضرت ابوالفضل در روز عاشورا به نهر آب میرسد کفی آب برمی دارد تا جلوی دهانش می برد ولی آنرا به درون نهر می ریزد از لحاظ عقلی اگر ایشان آب را می خوردند . بهتر می توانستند بجنگند و شاید می توانستند آب را به خیام برسانند تا آنهایی که باقی مانده بودند نیز بهتر بتوانند بجنگند ولی ایشان آب را نمی خوردند تا نهایت رنج را برای خدا بکشند تا در قیامت نیز خدا بالاترین درجات را به او بدهد .

رضا چمنی:
او که از معتقدان به اسلام اصیل امام بود روزها با تلاش و پیگیر خود جهت تحقق اهداف انقلاب فعالیت می کرد و شبها را به عبادت خداوند سپری می کرد. به رهنمودهای امام که در چند شماره نشر شده بود عمل می کرد و بر طبق آن همیشه روزهای دوشنبه و پنجشنبه روزه داشت از جمله برنامه های عبادی که برای خود داشت هر روز صبح قبل از اذان با دوچرخه به کوه اطراف روستای صومعه که حدود ده کیلومتر با شهر فاصله داشت می رفت و در آنجا مشغول عبادت بود و پس از طلوع آفتاب دوباره به شهر باز می گشت.


آثارباقی مانده از شهید
فروردین 61 حدودأ پنج ماه بعد از اسارتمان می گذشت, برادران درجه دارمان که تا صبح نخوابیدند ، تا صبح باهم صحبت می کردند و صبح آمدند پیش من و گفتند : ما حاضر نیستیم برویم . گفتم : چطور حاضر نیستید بروید ؟ گفتند که ما اینجا می مانیم ، تا هر موقع که تو اینجا هستی ما می مانیم . یا اعدام می شویم ، و یا همه باهم می رویم ، درست نیست یک نفر از ما را اینجا نگهدارند و ما را آزاد کنند ، با آنها صحبت کردم که شما الان دارید ، تحت تأثیر احساسات کار می کنید و منطقی نیست ، اعلام این حرف شما باعث می شود ، که خیلی از مسائل ما باز هم لو می رود ، الان شما را به عنوان دشمنان من می شناسند و انتظار دارند شما رفتید بیرون علیه من تبلیغ کنید و از آنها دفاع کنید و این مسئله نه تنها فرقی به حال من نمی کند بلکه باعث می شود که شما نیروهایتان را از دست بدهید و باعث شود چند نفر نیروی خوب ما ، نیروی جوان و مؤمن ما بیخود و بی جهت اینجا بماند ، گفتند : پس چرا خودت اینطور برخورد نمی کنی که بیرون بیایی ، مسئله تقیّه است ، گفتم مسئلة تقیّه اینجا برای شما کاملاً ضرورت دارد ، یعنی الان ماندن شما اینجا با اعلام این حرف شما هیچ ارزشی ندارد ، درست است که شما از روی احساسات حرف می زنید ، من به شما اطمینان دارم ولی این حرفتان در صورتی درست بود که اینجا نفعی برای ما داشت ، ولی الان بعد از این مدّت همة دهات این اطراف توجّه شان به این مسئله جلب شده است و تک تک افرادشان با کنجکاوی این مسئله را دنبال می کنند . که کار این پاسدار به کجا کشید ؟ قانع شد یا نشد ! بنابراین اینجا من اگر بگویم مسئله تقیّه است و بخواهم پیش اینها ضعف نشان دهم و اظهار عجز کنم می بینم که بعد در تمام نمی توانم این اشتباه را جبران کنم در اینجا ضربه ای بر من وارد می شود ولی این مسئله برای شما مطرح نیست و خیلی راحت می توانید بروید ، قبول نمی کردند ، بالاخره هرطور بود قانعشان کردم که شما باید بروید آنها می گفتند که اگر ما بیرون برویم به اینجا بر می گردیم و حتّی یکی از آنها می گفت می روم ، این بی شعورها را می آورم و اینجا توی زندانشان می اندازند و من گفتم : نه این کار شما اشتباه است ، یعنی گرفتن مقرّ آنها برای ما خیلی راحت است و می توانیم از داخل زندان هم بگیریم ولی من شماها را به این خاطر نگه داشته ام و می دانید که فرار من از اینجا هیچ کاری ندارد ، خیلی راحت می توانم بیایم ، بنابراین ماندن من همین جا لازم است . بگذار یک نفر اینجا بمانم ، چون ارزش دارد ، بیرون باشم ، چه خدمتی می توانم بکنم ، احتمالاً به عنوان یک سرباز می توانم خدمت کنم و هرکار کنم از همین جا مفیدتر نمی توانم باشم ، بگذار آینده هرچه می خواهد پیش بیاید ، شما می گویید معتقد به شهادت هستید بنابراین این هم خدمت است ، پس جای هیچ نگرانی نیست شما می روید ، سرکارتان و هرطور که خودتان تشخیص دادید ، زندگی تان را ادامه می دهید ، نتیجه اش این شد که آن سرباز قزوینی مان از بانه آن طرفش نرفته بود ، درجه دارهایمان هم در سقّز مانده بودند و آن سرباز قزوینی خدمة 25 بود و مستقیم بغل مقرّ اینها را می زد ، یکی این طرف و یکی آن طرف و شیخ با خبر شده بود ، یک روز آمد و گفت : می بینی این سربازها را آنقدر بهشان احترام گذاشته ایم حالا دارند به ما هشدار می دهند ، یکی این طرف مقرّمان را می زنند و یکی آن طرف ، گفتم ، می دانی قضیّه چیست ، گفت : نه، گفتم : آن دارد به تو می گوید که می توانم سربی را در وسط مقرّت بزنم ولی نمی زنم ، آیا متوجّه این حرفش هستی ؟ گفت : خوب چرا نمی زند ؟ گفتم : چرا نمی زند ! احتمالاً برنامة دولت است ، یک چیزی هست که به خودش مربوط است و این به تو ثابت می کند ، که یک مسذله نظامی است ، اگر ما نخواهیم نظامی عمل کنیم ، این سرباز قادر است ، مقر شما را خراب کند ولی خود به خود این کار را نمی کند ، نه این که فکر کنید ارتش ما روحیه ندارد و ضعیف است ، گفت : بله می دانم ، این سرباز ما هم به ما خیانت کردند ، صبح زود که اینها را آزاد کرد ، توی زندان تنها من بودم ، صبح زود اینها را فرستاد و بدرقه کرد و رفتند ، و بعد از ظهر دو مرتبه آمد و در زد و گفت : بلند شو بیا ، رفتم و دیدم که شیخ ایستاده و دو ردیف هم از افرادش ایستاده اند با غروری ، فکر کرده بود ، بزرگترین ضربه را به یک فرد زندانی وارد کرده ، چون مشکل است که همه آزاد شوند و یک فرد بماند ، تقریباً غیر قابل تحمل است ، وقتی چشمش به من افتاد : گفت : ما چطوری ؟ اینجا بود که باز هم به لطف خدا به زبانم آمد و گفتم به لطف خدا خیلی خوبم. از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش به در آید! او انتظار این را نداشت ، احتمالاً خیلی چیزهای می خواسته بگوید و برنامه داشته است و همینطوری هاج و واج . یک مقداری ایستاد و به این طرف و آن طرف نگاه می کرد ، گفت : خوب ما هم که هستیم ، حتماً به لطف خداست که زنده ایم ، برگردو برو ، برگشتم توی زندان و در را بستند ، پس فردای آنم روز دو مرتبه مسئول کمیته قضایی آمد و در را باز کرد . ولی این دفعه با احترام گفت : می خواهی زودتر نجات پیدا کنی ؟ گفتم نه ، گفت من حس می کنم تو یک مسلمان هستی ، ما هم مسلمانیم ، احتمالاً ما را به مسلمانی قبول داری ، ما برادر هستیم ، مسلمانها همه برادرند ، ما نباید کینه داشته باشیم . ضمناً از حالا به بعد ما تو را ، بعنوان یک زندانی نمی شناسیم ، فقط دوست داریم ، اینجا باشی و بیشتر باهم صحبت کنیم ، عقاید هم را بهتر درک کنیم ، تو برای ما صحبت کنی و ما هم برای تو از وقایع کردستان صحبت کنیم ، تبادل نظر داشته باشیم ، تا به هم نزدیک شویم ، البتّه الان هم نزدیک هستیم و سوء تفاهم است که ما را از هم جدا کرده است . زخم پایم تقریباً خوب شده بود ، البتّه چون شرایط بد بود ، زیاد طول کشید ، مثلاً با آن کارهایی که می کردیم ، دوباره زخم می شد ، ولی نشان آنها نمی دادم البتّه با فیلتر سیگارهایی که برادران سیگاری با غیر سیگاری دریافت می کردند ، (فیلترهایش را می بریدیم) ، بعد از بریدن فیلتر از سیگارت پنبه درست می کردیم ، یکی برای مسواک استفاده می کرد و یکی هم برای پانسمان زخم پایم خوب شده بود و راه می رفتم ، ولی به صورت لنگ لنگان . خلاصه صحبت هایش را کرد و رفت ، و بعد شیخ آمد و گفت : که بله ما تا حالا نمی دانستیم ، فکر می کنم تو یک مسلمان باشی ، افراد ما به ما گفتند که اینها که آمدند اینجا (اسیران دیگر) نماز می خوانند ، ولی بعد از یک مدتی که با تو (محمّد) برخورد کردند ، نماز خوان شدند (منظورشان از اسلام بود) گفتم همچنین مسئله ای نیست ، اینها از اول نماز هم می خواندند ، شاید شما دقت نکردید ، نه اینکه در برخورد با من نماز خوان شده باشند ، از اول هم نماز خوان بودند، گفت: نه فکر می کنم حرفها تو یک مقدار روی اینها تأثیر داشته و ما هم اینجور افراد داریم ، افرادی که یک مقدار آگاهی شان کمتر است ، نماز نمی خوانند و فقط دوست داریم ، اینجا باشی به این خاطر که به عنوان یک وظیفه شرعی روی اینها کار کنی نه به عنوان یک زندانی ، ضمناً هر هر چی که لازم داشته باشی ما در اختیار تو می گذاریم ، که احساس نکنی اینجا زندانی هستی . کیفیت برخوردشان عوض شده بود ، چون خودشان به این نتیجه رسیده بودند که با آن برخورد به جایی نمی رسند ، ضمناً مسئله اعدام منتفی شده بود چون این مسئله عوارض بعدی را برای آنها پیش می آورد ، همان اول آنطور که پیش بینی می کردیم باید خیلی راحت اعدام می کردند ولی تحت تأثیر چند تا روحانی محل این کارش را به عقب می انداخت ، یعنی حکم اعدام را هم صادر کرده بودند ، بعد از این جریان دمکرات ها و همه افراد این سوال را دنبال می کردند که شما نتیجه کارتان با این به کجا رسید ، و اینها حس می کردند که برای خودشان خیلی ضروری است ،به هر طریقی که شده و به خاطر افراد خودشان و به خاطر جلب نظر مردم منطقه . یک ماهی گذشت البته کم و بیش فکر می کردم که اطراف زندان کمین گذاشته اند ، در زندان را باز می گذاشت ، می رفت و می خواستند که عکس العمل چیست ؟ البته ما این در را باز می گذاریم ، هر جا که خواستی بروی نه به عنوان زندانی ، گفتم: این یک واقعیت است شما هم می دانید ، اگر تنها مسئله زندان باشد بلکه به این صورت روز اول به شما گفتم : آن دفعه هم هشدار دادم ، گفتم چون شما به مقدسات ما اهانت می کنید ، این برای من غیر قابل تحمل است از آن مسئله گذشته مسئله جسمی است . شما می گویید زندان ، ولی من زندانی نیستم ، من اینجا افکارم آزاد است و در اختیار خودم می باشد و اگر فکر می کنید که یک روز با من به توافق می رسید ، اینطور نخواهد بود . و من بر سر عقیده ام خواهم ماند و حاضر هستم که بیست و چهار ساعته مرتب با شما بحث کنم تا هر چه زودتر به توافق برسیم و مسئله زندان هم برایم مطرح نیست ، شما در زندان را ببندید . و خیلی هم خاطر جمع باشید ، ولی مطمئن باشید ، تا زمانی که مسائل قبلی مطرح نشود و اهانتها مطرح نشود ، من به عنوان شخصی خودم هیچ اقدامی نمی کنم و آنهم بخاطر شخص خودم می باشد . برای من آنچه که مهمتر است عقیده ام می باشد ، و خیلی هم دوست دارم که با شما بحث کنم و تبادل نظر داشته باشیم و اگر ببینیم که شما بر خق هستید ، مطمئنم که تعصب ندارم و حرف شما را می پذیرم . از این جریان یکی دو ماهی گذشت و رفتارشان عوض شد ، به طوری که به هیچ وجه کلمه خمینی به زبان اینها نمی آمد ، سپس برخوردهایی پیش آمد ، سپس مسئله مذهب ، مثلاً سر وضو گرفتن ، یک روز داشتم وضو می گرفتم . یکی از افراد آنها ایستاده بود که او ملای یکی از دهات اطراف بود . البته مسئله ای که باعث شده اینها یک مقداری از گروهکهای دیگر خطرناک تر بر ما جلوه کنند و یک مقدار اهمیت داشته باشند ، با توجه به اینکه روحانیت کردستان تأثیر مستقیم روی قشر مردم دارند ، وجود ملاهای زیادی توی سازمان اینها است . این باعث می شد که اینها اهمیت پیدا گنند و به خاطر وجود این ملاها پشتیبانی یک عده از مردم را هم بدنبال داشت ، ولی در مورد کومله و دمکرات این مشکل را نداشتیم ، خیلی راحت اینها را تشویق میکردم ، ولی در مورد اینها می گفت : که این ماموستا فلان است ، چطور اشتباه می کند؟ این خودش قرآن خوان است ، خلاصه داشتم می گفتم : یک روز مشغول وضو گرفتن بودم . آن فرد گفت که شما چرا اینطوری وضو می گیرید ؟ گفتم : که شما چرا بدین صورت وضو می گیرید ؟ گفت : خوب درستش همین طور است ، گفتم : نه منظورم این نیست که شما از پیش خود این روش وضو گرفتن را یاد گرفته اید یا کسی به شما یاد داده است ؟ گفت : خوب دستور همینطور است ، گفتم : دستور آنست که توی قرآن آمده ، از جای دیگر نمی توانیم آورده باشیم ، فکری می کرد و گفت : نه مسلماً دستور آنست که توی قرآن آمده ، گفتم : خیلی خوب ، من هم اینطور وضو می گیرم و این را از قرآن یاد گرفته ام ، با توجه به اینکه رهبر من آنکسی است که تخصصش در این رشته است ، این مسئله برای من تشریح کرده است . من عقلم به تفسیر آیه قرآن نمیرسد ، بنابراین پیروی از کسی می کنم که این را برای من تفسیر کند ، گفت : پس شما مقلد می شوید اسلام تقلیدی قبول نیست ، گفتم نه در اصول و اعتقاداتمان معتقد هستیم ، خودمان تحقیق می کنیم و کسبش می کنیم ، مقلد کسی نمی شویم ، ولی در احکام فروع دینمان کیفیت اجرای این مسائل را از فقیهمان می پرسیم تا مانند شما به این مسائل گرفتار نشویم ، گفت : مگر ما گرفتار هستیم ، گفتم : بله . و اذا کنتم الی الصلاه فغسلوا وجوهکم و ایدیکم الی الموافق به روئسکم و ادخلکم الی الکعبین . این عین آیه قرآن است و ما طبق این آیه وضو میگیریم ، حالا شما طبق کدام آیه اینگونه وضو می گیرید ؟ مرا توجیه کنید ؟ یک مقدار فکر کرد و انتظار نداشت ، البته آیه صبح همان روز به طور اتفاقی به چشم من خوده بود. از قرآنی که بعد از جریان فروردین اینها به خاطر اینکه ثابت کنند که واقعاً دوست دارند آزاد باشم، در اختیار من گذاشته بودند و بعد از آن باعث شد هر کس می آمد کوچکترین صحبتی کند خود اینها حس می کردند و از اطراف می گفتند، هیچی نگو و اشاره می کردند که وارد بحث نشو ، یکی دو ماه گذشت ، دو حادثه اتفاق افتاد ، اولاً خدمتتان عرض کنم ، طایفه ای در کردستان زندگی می کنند که درویشند ، درویشهای قدری ، که نفوذ زیادی روی مردم منطقه دارند ، یعنی تقریباً همه با احترام از آنها یاد می کنند ، در این منطقه(کردستان) رهبری دارند به نام شیخ باقی که هم پیش دولت ایران دارای احترام است هم صدام به او کاری ندارد ، زیارت کربلا می رود، ضمناً کومله و دمکرات به خاطر اینکه نفوذ زیادی روی مردم دارد و عده زیادی درویش دارد ، بیشتر از افرادی که آنها پیشمرگ دارند و درویشهای او هم جان فدای او هستند ، بنابراین می تواند نقش مهمی داشته باشد ، ولی طبق فلسفه ای که دارند این درویشها در هیچ سیاستی دخالت نمی کنند و فقط یک بار دخالت کرده بودند ، آنهام چهل نفر از روحانیت کردستان آمده بودند نزد امام و در برگشتن ماشینشان به دست دمکراتها افتاده بود ، اینجا شیخ باقی نامهای نوشته بود ، که اینجا شما با اسلام درگیر هستید و اینها علمای مردم هستند و اگر قرار باشد شما اینها را نگه دارید کار به جاهای دیگر می کشد و اعتراض کرده بود ، صرفاً اعتراض او باعث شده بود که دمکرات این چهل نفر را آزاد کند ، اینچنین نفوذی در منطقه داشت ، ولی همانطور که عرض کردم دخالتی در ساست ندارد ، طبق آن فلسفه شان سرشان به کار خودشان بند است یکی از درویشها اتفاقی گذرش به آنجا افتاد و پدر آن درویش پیشمرگ آنان بود ،پیر مردی که پیش شیخ بود و در آن موقع مسئول زندان در مرخصی بود ، در این مدت موقتاً این پیر مرد مسئولیت زندان را که یک زندانی در آن بود را بر عهده داشت ، پسرش آمده بود ، دیدن پدرش ، گفته بود که چکار می کنی ؟ گفته بود : که این زندان دست من است و اینها هم چون کارشان از روی عاطفه بود ، گفته بود : برو پس اجازه بدهید بروم این زندانی را ببینم ، احتمالاً دلجویی کنم و آمد توی زندان و گفت : ناراخت نباشی و فلان و... با او شروع به صحبت کردم ، آدم فهمیده ای بود ، یک ساعتی که با او صحبت کردم ، درویش حالتش عوض شده گفت: که من تعجب می کنم ، ترا به چه دلیلی زندانی کرده اند ؟ گفتم : خوب عقیده من با شما فرق می کند ، شما دخالت نمی کنید ، از اجتماع بیرون هستید ولی ما حس می کنیم چیزی را که می دانیم ، در مقابلش تعهدی هم برای اجرای آن داریم و آن همان است که با اینها به تضاد رسیدیم و از آنجا سر در آورده ایم ، گفت : خوب این شیخ که ادعای مسلمانی می کند پس چطور تو را زندانی کرده ؟ گفتم : خوب اسلامی که من می شناسم با اسلام او فرق می کند ، من اسلام او را نمی پذیرم ، این عملکرد او را نمی پذیرم ، البته یکسری از کارهای اینها را خود اینها می دانستند ، بعدها فهمیدم که این شیخ را (شیخ جلال حسینی ) به نام شیخ شیطان می شناسند و این شخص برگشته بود پیش شیخ باقی ، صحبت کرده بود ، حالا چه گفته بود ، نمی دانم ، که جریان اینطوری گردید . یک نفری اینجا هست و اینها به اسم زندانی نگه داشته اند و متعاقب آن نامه ای بود که از شیخ باقی برای اینها اینجا آمده بود و برای من چند جلد کتاب و شیرینی فرستاده بود و یک سری مسائل دنباله اش مطرح کرده بود که ناراحت نباش ، مستقیماً به اینها تفهیم نکرده بود ، والا به من گفته بود که ناراحت نباش ، زندان مسئلهای نیست ، اشاره کرده بود که حضرت یوسف زندان بوده و کنایه به اینها و ... آخرش چه شد ؟ بالاخره آنها خودشان تصمیم می گرفتند که آزاد کنند یا پیشروی شد ؟ ولی از طرف دولت فشار بر آنها وارد می شد ، از این طرف آمدند ، از آن طرف هم آمدند ، اینها وسط ماندند ، هم بن بست نظامی هم بن بست سیاسی ، یک بن بست هم شده بود بن بست محمد ، محمد را چکار کنیم ، این وسط سال گذشته یک گروه داشتیم ، اگر ضربه آن را نخورده بودیم سازمان خبات نمانده بود ، شیخ و دارو دسته اش تمام شده بود ، نمی دانم شاید باز تقدیر بود ولی بی نتیجه هم نبود ، با اینکه ما ضربه خوردیم ولی باعث شد از دوازده نفر کادر اصلی ، نه نفرشان از سازمان بیرون بروند ، که از این نه نفر چهار نفرشان برگشتند پیش دولت، پنج نفرشان در منطقه ماندند ولی بی طرف که آنهم ضعف خودمان بود ، اشتباه خودمان شد نه از داخل ، از داخل یک ضربه خوردیم ، همزمان با آن از خارج هم یک ضربه خوردیم پس شد دو ضربه .... هفتاد و پنج نفر داشتیم که سی نفرشان قرار بود با اسلحه سازمانی بیایند و خودشان را تسلیم کنند . ولی متأسفانه جریانی صورت گرفت که باعث شد به ما نپیوندند و کسی به من جواب نداد که چرا اینطور شده است. البته هفتاد و پنج نفر از سازمان بیرون رفتند که تقریباً پنجاه درصد به نفع ما شد ولی هفتاد و پنج نفر بایستی برمی گشتند و جزو نیروهای ما می شدند تا افراد ما به 150 نفر می رسید ، ولی این نشد و فقط 75 نفر از اینها جدا شدند و بن بستی دیگر باعث شد که چند نفرشان (چند نفرشان ) برگردند ، باز هم بخاطر کارهای خودمان ، ولی یک مسئله بود ، یک جناح به نفع مادر سازمان پیدا شده بود ،در کادر اصلی سان اگر آنها نبودند گذشته از سال 60 که شش ماه زیر اعدام بودیم(یعنی حکم اعدام صادر گردیده بود ) سال 61 حتماً اعدام می شدیم ، دوباره در سال 62 فشار از همه طرف یک بن بست شدیدتر برایشان درست شد و دیگر هر چی که از دستمان بر می آمد ، حتی فشار آنقدر زیاد شد که ما تصمیم گرفتیم نظامی عمل کنیم ، این دوستمان بیاید برای شما توضیح می دهد که می خواستیم چطور عمل کنیم ، اگر خود شیخ را آنجا می گرفتیم نظامی عمل کنیم ، این دوستمان بیاید برای شما توضیح می دهد که می خواستیم چگونه عمل کنیم ، اگر خود شیخ را آنجا می گرفتیم ، شاید دو سه نفرمان از بین می رفتیم ولی شیخ هم از بین می رفت . این دوست ما یک مقدار شک داشت می گفت محمد مطمئنی که موقعیت درست است، می گفتم : فکر می کنم دیگر سیاست تمام شده است اینجا حالا در خاک عراق هستیم ، دیگر مردم اطرافمان نیستند که بخواهیم صحبت کنیم ، گفتم راهش همین است و یک نقشه خوب داشتم ، آن لحظه که می خواستیم شروع کنیم ، متأسفانه ما افراد نداشتیم دو نفر را از قبل با آنها صحبت کرده بودیم یکی را آنها آورده بودند که می شد سه نفر دو نفر هم ما بودیم که در کل می شدیم پنج نفر در عین حال اگر کوچکترین مسئله ای می شد حکم اعدام برای هر پنج نفر صادر می شد ، ولی گفتیم ارزش دارد با اینکه زیاد به آنها اطمینان نداشتیم ولی قبول کردیم که با ما باشند ، اینها فقط کافی بود شروع کنند بعد ما دیگر به آنها کاری نداشتیم ، برنامه ما شروع شد دو نفر کافی بود شروع کنند بعد ما دیگر به آنها کاری نداشتیم ، برنامه ما شروع شد دو نفر کافی بود ، آن لحظه ای که قرار بود شروع کنیم آنها خودشان را کنار کشیدند و باز ما شدیم دو نفر و بادو نفر هم نمی شد این عمل را شروع کنیم البته بعداً که کارهایتان را جمع بندی کردیم باز هم به نفع ما شد ، اگر نظامی عمل می کردیم به نفع آنها می شد ، شاید شیخ را می توانیژستیم از بین ببریم ولی نهایتش به نفع آنها می شد ، در منطقه از نظر وجه سیاسی کیفیتشان بی مانند و شاید بالاتر هم می رفت شاید یک قهرمان ملی می شدند ، روز عید ماه رمضان آمد ، آنجا نماز خواند و بعد زندانی ها را می آوردند و دستش را می بوسیدند، البته من همیشه می رفتم جلویش می ایستادم ولی آن روز خیلی ناراحت شد و پیش این زندانی ها دوست نداشت که این گونه برخورد کنم و آن طرفدارهای ما هم که در سازمان بودند بعد پیغام دادند که محمد تو چرا اینگونه برخورد کردی ، چرا تو نرفتی پیش اینها بایستی ؟ چرا احترام نگذاشتی ؟ چرا دستش را نبوسیدی ؟ بد شد تو اگر این کار را می کردی والا ما یک کاری می کردیم که تو هم آزاد شوی ، من هم می خندیدم و می گفتم من آزادی نمی خواستم والا سال 60 آزاد می شدم . بعدها کم کم فشار بررویشان زیاد گردید و براثر فشارهای بسیار مانده بودند که چه کار کنند ، آنها که دوست ما بودند واسطه شدند ، ضمناً سه جناح در سازمان آنها بودند ، یک جناح به اسم جناح خودمان دیگر جناح طرفداران عراقی و جناح میانه که تمایل به دولت داشتند ، در نهایت پیش بینی می شد که اگر فشارها بر روی این سازمان افزایش یابد ، آن وقت یکی می گفت می رویم اینجا ، آن دیگری می گفت : می رویم آنجا و در نهایت از یکدیگر جدا می شدند . هر موضع گیری که به نفع حزب بعث می کرد آنها شدیداً پشتیبانی می کردند وهر موضع گیری که به نفع دولت ایران می کرد اینهای دیگر پشتیبانی می کردند ، خودشان تضاد داشتند و بهترین کاری که به نفع ما شد کار خوبی بود که ما کردیم آن بود که دو تن از سران جناح طرفداران حزب بعث را جذبشان کردیم . یکی یکی کادرشان آمدند ، مسئول کمیته قضایی ، شورای مرکزی که مخفیانه از هم به طور خصوصی پیغام آوردند که مسئله اینطور است ، شیخ مردد مانده بود اگر یک مقدار کوتاه بیایی تمام شده ، پیش آنها هم خندیدم ،گفتم : حالا جای ما خوب است ، چرا می خواهی ما را بیرون کنی و روز آخر یک نفرشان آمد گفت : محمد شاید تو دوست داری اینجا بمانی ، ولی ما دیگر خسته شدیم دوست نداریم ، من هم پیش همه زندانی ها خندیدم ، گفتم : من نمی روم ، گفت چرا نمی روی گفتم : شما باید جواب عمر مرا بدهی ، باید نتیجه بگیریم کجا برویم ، شما باید مرا قانع کنید ، اگر قانع کردید ، پیش شما می مانم شما می گویید سازمان ، اساسنامه ات را بگذار ، سر سازمان صحبت کن ، با یک آدم مسئول برای من بیاور . دو نفر جذب ما شدند . البته یکی از آنها خیلی حرف می زد و غلو می کرد ، حتی اسم مرا گذاشته بود ماموستا ، به شیخ شان می گفت : ماموستا و به من هم می گفت ما موستا (به استاد مذهبیشان ماموستا می گویند ) در سال 61 یک عامل سر سخت که خیلی به ضرر ما عمل کرد همین فرد بود . امسال از کارهای پارسالی پشیمان شد ، به خاطر اینکه خودش جبران کند رفته بود پیش شیخ ، اینطرف و آنطرف گفته بود که ما داریم ضرر می کنیم ، محمد اینجا مانده فردا آبروی ما می رود ، شیخ باقی و همه خبر دادند نمی توانیم او را اعدام کنیم یعنی شکست خوردیم ، آن هم مرتب پیغام می داد که من یک مقدار کوتاه بیایم که بگوید محمد تسلیم شد و آزاد شد ، و هدف ما را قبول کرد ، من گفتم : نه تا بحث نکنیم صحبت نشود ، از آزادی صحبت نکن ، من الان هم آزادم ، فکر من تا وقتی در اختیار خودم باشد آزادم ، شما می توانید مرا اعدام کنید ولی فکر مرا که نمی توانید اعدام کنید و از من بگیرید من هم حالا آزادم ، همین زندانی که تو اسمش را گذاشته ای زندان ، من همین را به جای بهشت قبول دارم ، بهشت من همین است ، دو سه نفر فرستادند از مسئولاتشان که بیایند صحبت کنند ، از همان اول خیلی جدی با آنها برخورد می کردم ، حتی لحظه ای با اینها برخورد می کردم ، حتی لحظه ای به آنها محلت نمی دادم ، حتی کوچکترین اشتباهشان را دو سه نفر آمدند و رفتند ، یکی گفت : در صلاحیّت من نیست ، یکی می گفت : می کشد به مذهب باید شیخ جواب بدهد ، یکی می گفت : می کشد به سیاست ، مسئول سیاسی باید جواب بدهد ، نهایت همه پاس می دادند به خود شیخ ، که خود شیخ جواب من را بدهد ، خود شیخ هم که آن شب نشستیم و صحبت کردیم ، به او گفتم که شما راهتان اشتباه است ، او گریه اش گرفته بود و می گفت : شما راست می گویید ، ما اشتباه کردیم ، ما دچار غرور شدیم ، و برادر من هم (شیخ عزالدّین حسینی) اشتباه کرده است ، حالا چه باید بکنیم ، و در آنجا من به او گفتم : اگر بخواهید من می روم پیش دولت و برای شما تقاضای پناهندگی می کنم .

در میان ما یک نفر دانشجوی پزشکی که از عراق فرار کرده بود و به ایران آمده بود، وجود داشت. مسئولین گروهک به او امر کردند که باید تیر را از پای من درآورد، با توجه به اینکه هیچ گونه داروی بی حس کننده ای در دسترس آنها وجود نداشت، محل زخم نیز تا حدودی بهبود یافته بود وی از این کار خودداری می کرد، و چون به خاطر اینکار او را بسیار اذیت می کردند به او گفتم تو پای من را جراحی کن و من درد آن را تحمل می کنم. البته چون او زبان فارسی را نمی فهمید و من هم نمی توانستم به عربی با او صحبت کنم، با اندکی که دو نفری انگلیسی بلد بودیم، می توانستیم منظورمان را به هم بفهمانیم، او مشغول جراحی کردن پای من شد که البته با درد خیلی شدید توأم بود. به طوریکه یکی از ناظرین حین انجام عمل جراحی بیهوش شد و بر زمین افتاد، ولی من همچنان درد آنرا تحمل می کردم. تا اینکه دکتر نیز نتوانست این وضع را تحمل نماید و از ادامه عمل منصرف شد، و من از این فرصتها استفاده کردم و به او فهماندم که اینها نیز همچون صدام هستند که نتیجتا آن دکتر از گروه نجات نیز فرار کرد. از گفتار و کردار محمد اینگونه می توان برداشت کرد که ایشان تحمل رنج و مشقت را موجب تکامل بشر می دانست.

دوشنبه هشتم 6 1389 3:59 بعد از ظهر

فرمانده‌گردان‌ امام صادق(ع)تیپ21اامام رضا(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)



خاطرات
مادرشهید:
زمانی که برای اولین بار قصد رفتن به جبهه را داشت ، پیش پدرش آمد و از او اجازه خواست که به جبهه برود. پدرش گفت : دو تا برادرت در جبهه هستند ، نمی خواهد به جبهه بروید . ولی محسن آقا خیلی اصرار کرد و نهایتا پدرش گفت : شما از اول هم عشق زیادی به جبهه داشتید، شما هم بروید و خداوند حافظ هر سه تان باشد .

یک شب که از منطقه آمده بود ، دوستانش برای دیدن او ، به منزل ما آمدند . من رفتم و به او گفتم :من خیلی خوابم می آید، اگر با من کاری ندارید ، من بروم بخوابم؟ گفت: نه مادر جان ،شما راحت باشید . بعد این که دوستانش رفتند ، کنار بستر من آمد و پرسید: مادر چیزی احتیاج ندارید ؟ گفتم: اگر می توانی برایم یک لیوان آب بیاور . همان لحظه که محسن آقا رفته بود برای من آب بیاورد، من خوابم برد و یک مرتبه از خواب بیدار شدم و دیدم محسن آقا یک لیوان آب در دست دارد و بالای سر من ایستاده است. گفتم: مگر شما نخوابیده اید ؟ گفت: نه شما آب خواستید ومن از همان لحظه ایستاده ام و منتظرم تا بیدار شوید و آب را به شما بدهم.

سید عباس حسینی :
یک روز من به ایشان گفتم: شما که پسر عمویت شهید شده است، دیگر نمی خواهد به جبهه بروی و امکان دارد که شما هم شهید بشوی ؟ محسن گفت : ای کاش انسان شهید بشود و من از اینجور لیاقتها در خودم نمی بینم .

سید علی قاضی:
سید محسن در رود کرخه در حال آموزش قایقرانی بوده است ، که یک باره یکی از قایق ها چپ می شود و افراد آن در حال غرق شدن ، در خواست کمک می کردند. سید محسن خود را به داخل آب می اندازد تا آنها را نجات دهد، که متأسفانه در گرداب گیر می کند و پیکرش را بعد از 15 روز پیدا کردند.

مادرشهید:
یک بار وقتی او را خواب دیدم و به او گفتم: محسن جان ، چرا این بار اینقدر دیر کردی و من دلواپس شده ام؟ گفت: مادر نگران نباش، من به آرزوی خود رسیدم و بعد از چند روز خبر شهادت محسن آقا را برایمان آوردند.

زمانی که طرح لبیک یا خمینی در روستا ها انجام شد، محسن آقا نیز جزء مجریان طرح لبیک بود. یک روز در ماه مبارک رمضان ، دیدم ظهر به خانه آمد و وقتی از او پرسیدم: شما که هیچ وقت ظهر نمی آمدی ، چرا امروز آمدی، گفت: من در روستای بسیار دور نسبت به روستای خودمان بودم و اگر ظهر به اینجا نمی آمدم ، مجبور بودم که روزه ام را افطار کنم . بعد از یک ربع ساعت ، گفت: من دیگر باید بروم. من هم چندتا نان برای افطار او و دوستانش به او دادم تا با خود ببرد.

یک بار سرش مجروح شده بود و به خانه آمد ، گفتم: سرت مجروح شده است؟ گفت: مادر، مگر شما جدم ، حضرت علی فراموش کرده ای , قسمت بسیار کوچکی از آن زخم به سر من وارد آمده است و این چیزی نیست ، که تو بخواهی به خاطر آن غصه دار شوی.

محمد علی کرانی:
آخرین دیدار که با ایشان داشتم ، در پل کرخه بود . ایشان آنجا مربی شنا بود و بچه ها را آموزش می داد. من درحال عبور کردن از منطقه کرخه بودم ، که شنیدم بچه های نیشابور هم آنجا هستند. نزدیک کرخه رفتم و صدا زدم : از بچه های نیشابور چه کسی اینجاست؟ آقای قاضی جلو آمدند و احوالپرسی می کردند و از من پرسیدند: کی به مرخصی می روید؟ گفتم: چند روز دیگر , اگر سفارشی دارید، بفرمایید. ایشان گفتند: سلام مرا به پدر و مادر و چند تن از دوستانش، که اسم بردند برسانم و از طرف او خداحافظی کنم. بعد از چند ساعتی به من اطلاع دادن که یکی از بچه های نیشابور غرق شده است، که بعداً متوجه شدم سیدمحسن بوده اند.

امر الله کابلی:
سردار شوشتری تعریف می کردند، که یکبار ما در محاصره نیروهای عراقی قرار گرفتیم. هر لحظه امکان داشت که یک نیروی عراقی از داخل چاله یا گودالی در بیاید و ما را به رگبار ببندد. یکباره دیدم آقای قاضی رفت و پشت تیربار نشست و از چپ و راست نیروهای عراقی را به رگبار بست و ما از این محاصره نجات پیدا کردیم.

علی حسینی:
در یکی از حملات ، گردان ما و گردان آقای قاضی توسط دشمن به محاصره در آمد. دشمن به وسیله تانکهای خود ، حلقه محاصره ما را لحظه به لحظه تنگ تر می کرد. در این حال ، آقای قاضی و چند تن از نیروهایش با شجاعتی کم نظیر به تانکها نزدیک می شوند و داخل تانک نارنجک پرتاب می کردند و با تلاش آقای قاضی و لطف خداوند ، از آن محاصره نجات یافتیم.

حسن شعبانی:
در عملیات بدر، ما نیروها را در منطقه رحمانیه و فدک درکنار رود کرخه آموزش می دادیم. آقای قاضی تعدادی از بچه ها را آماده کرد تا برای آموزش شنا ، آنها را به کنار رود ببرد. بعد از دو سه ساعت به من اطلاع دادند، که آقای قاضی شهید شده اند. من برای اطلاع بیشتر از قضیه، کنار رود کرخه رفتم، که یکی از دوستان توضیح داد ، که قایق داخل آب، دچار نقص فنی شده بود و در همان حال ، آب رود خانه نیز بالا آمد. قایق با صخره ای برخورد کرده و چند قطعه شده است و آقای قاضی نیز شهید شده اند.

علیرضا عمارلو:
نزدیک غروب بود و آقای قاضی دو تا قایق را آماده کرد، تا بچه ها را برای آموزش شنا ببرد. قایقها آماده شد و 12 نفر از بچه ها سوار دو قایق شدند و آقای قاضی خود نیز سوار شد . از لب رود خانه بهمن شیر حرکت کردند. من در کنار رود ایستاده بودم و نگاه می کردم . حدود 50 متر جلو رفتند و به ناگاه یک قایق چپ شد و بچه ها به داخل رود خانه سقوط کردند. آقای قاضی برای نجات آنها به داخل رود خانه پرید . آقای قاضی یک از بچه ها را نجات داد . ولی بعداً خود و دیگر افراد غرق شده و داخل گرداب گرفتار شدند و به شهادت رسیدند.

علیرضا عمارلو:
خبر شهادت ایشان به نیشابور رسید، ولی پیکر مطهر ایشان پیدا نشده بود. به همین دلیل ، ایشان به عنوان جاوید الأثر، تشییع شدند. بعد از چهل روز پیکر شهید قاضی پیدا شد و دوباره پیکر آقای قاضی را تشییع کردند.

مادرشهید:
یک شب خواب دیدم ، که محسن آقا آمده است و لباس سر تا پا سفیدی به تن دارد. دو عدد گل نیز در دستش بود. رفت و روی در خانه ایستاد. گفتم: محسن جان چرا آنجا ایستاده ای؟ گفت: مادر نگاه کن، دو تا گل برایت آورده ام. چند وقت بعد هم خبر شهادت او را آوردند.

 

دوشنبه هشتم 6 1389 3:56 بعد از ظهر

قائم مقام فرمانده ‌مخابرات‌ تیپ21 امام رضا(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی



خاطرات
مادرشهید:
بعد ازشهادت گل محمد، خیلی گریه می کردم و همه همسایه ها من را نصیحت می کردند تا گریه نکنم ، اما من دلم آرام نمی گرفت. شهید هم خیلی توصیه کرده بود که من بعد از شهادتش گریه نکنم . یک روز خانم همسایه به خانه ما آمد و گفت: دیشب خوابی دیدم، که تا صبح خوابم نمی برد. خواب دیدم، گل محمد صحیح و سالم آمده است و خیلی خوشحال وسرحال است . به من گفت: برو به مادرم بگو: دیگر این قدر گریه نکند . گفت: این بچه ها ، همیشه دورمن جمع می شدند و به من می گویند: شهید غزنوی ، برو ومادرت راساکت کن ، چرا که صدای ناله هایش ، ما را می آزارد، او خیلی سوزناک گریه می کند و من هم این جا کار دارم . من بعد از تعریف این خواب ، دلم می خواست که دیگر گریه نکنم، اما نمی توانستم .

برادرشهید:
مدتی که با برادرم (علی) درجبهه بودم ، چون متاهل بودم ، احساس دلتنگی می کردم. نزد ایشان رفتم و گفتم : برادر، چند روزی به من مرخصی بده تا به شهر خودمان بروم و برگردم. ولی ایشان چون خیلی به جبهه علاقه داشت، به من گفت : باید خانواده ات را در اینجا فراموش کنی .
یک روز من چند نفر را دیدم، که ساک به دست می رفتندومشکوک بودند. وقتی به برادرعلی میری گفتم : علی آقا ، فکر کنم منافق باشند. ایشان گفت : از کجا رفتند؟ گفتم : از این قسمت . بعد ایشان گفت : هیچ چیزی به کسی نگو ، خودم وارد عمل می شوم . آنها را تعقیب کرد و فهمید آن ها چکاره هستند و بعد که من از ایشان پرسیدم : که جریان چی شد؟ گفت: بله ، آن ها منافقین بودند و دو عدد نارنجک از داخل کیفشان ، پیدا کردم.
گاهی اوقات بچه ها، از روی سادگی در بین همدیگر صحبت هایی می کردند، که احتمال داشت سرنخی از عملیاتی که می خواست اتفاق بیفتد، به دست دشمنان بیفتد. از جمله آن ها ، بحثی بود بین بچه ها ، در ارتباط با بعضی از مسائل که توسط مخابرات به منطقه عملیاتی بدر ارسال می شد، که هیچ کدام از ما ، ازآن اطلاعی نداشتیم ، که این وسیله های کوچک چه هستند و در آنجا بود ، که برادر علی میری سعی کرد به شوخی ، عنوان دیگری به این اجزا و اشیا بدهند ، که رد گم کند. ولی بعد که متوجه شدند بچه ها نشسته اند و دارند به اصطلاح با زرنگی ، این ها را به هم ارتباط می دهند و می خواهند نتیجه بگیرند، ایشان خیلی ناراحت شدند و یکی دو تا از آن بچه هایی که سرنخ هایی از این قضیه به دست آورده بودند را به بیرون اتاق برد و با صبحت، آنها را توجیه کرد و به آنها گفت : صحبت کردن درباره بعضی مسائل، می تواند یک عملیات را به خطر بیندازد.

همرزمانش از او خیلی تعریف می کنند,یکی می گفت:قبل از عملیّات بدر، منطقة‍ هور در مسیرهای مختلف تا نقاط رهایی و عقبه ها ، صد کیلومتر توسّط برادران و به سرپرستی شهید میری که در آن زمان جانشین واحد مخابرات لشکر بود در منطقه سیم کشی شد که بعداً قسمتی از سیم ها در حین عملیّات استفاده شد . در عملیّات والفجر 3 ، از باغ کشاورزی تا نقاط رهایی، در محورهای مختلف با کمک برادران و به سرپرستی شهید میری، همه این ها سیم کشی شد ، که در حین عملیّات ، ارتباطات را برای فرماندهی لشکر، فراهم کرده بودند .

وقتی در عملیاتی که در ارتباط بسیار می خواستند یعنی زمانی بود که گردان داشت به جلو می رفت ارتباط می خواستند و می گفتند : چکار کنیم ماهم که تا یک منطقه ای ارتباط داشتیم و می گفتیم : تا این منطقه مشکلی نیست ازاین به بعد ارتباط نداریم برادر علی میری آمد و گفت : به 5 نفر هجومی بدهید نفر اول سر سیم را وصل کند وبرود یکی که تمام شد نفر دوم بیاید و سر سیمش را وصل کندو برود به همین صورت تا نفر پنجم تا جایی که لازم است ارتباط برسد و عملیات را شروع کند این تدبیر طرح ایشان بود ، که از امکانات موجود منطقه این گونه استفاده می کرد .

دیگری می گفت:
درعملیات بدر که بنا بود دشمن پاتک بزند ، علی با یک جیب عراقی برای سرکشی نزد ما آمد، بعد که شرایط بحرانی شد ، شهید مقدادیان و شهید حسین معافیان ، تنها کسانی بودند که توانستند منطقه را، جدای از بحث مخابراتیش، هدایت کنند. نزدیک 10 ساعت ، ما وضعیت کاملاً بحرانی داشتیم، یعنی شرایط طوری بود ، که مشخص شده بود ، که این منطقه با پاتک روبه رو خواهد شد و شنود خاتم الانبیا اعلام کره بود، قطعاً یا کشته می شویم یا اسیر یا اینکه باید به آب بزنیم وهمه منطقه را قبل از رسیدن عراقی ها ، تخلیه کنیم. درتمام این مراحل، برادر علی میری بودند که رفتند کنار شهید مقدادیان وبالای سنگر ایشان مستقر شدند و با وجود اینکه کارشان عملیاتی مخابراتی بود، ولی حساسیت کار ایجاب می کرد که برادر علی میری، کنار پدافند بروند و بالای سنگر فرماندهی باشند . داخل سنگر چند نفری بیشتر نبودند و در کل خط ، فقط 80 الی 100 نفر نیرو بود. طبق شنود، قرار بود 15 عدد هلی کوپتر در شب ، به آن نقطه پاتک بزنند. در آن مرحله و حتی شب های قبل ، من دیدم که برادر علی میری، خیلی با جدیت وسخت کوشی، در مراحلی که دشمن حمله می کرد وفشار می آورد، ایستادگی می کرد. حتی من بعد ازظهر و شب شروع عملیات، ایشان وشهید مرادی را دیدم، که از شدت کار وخستگی ، صورت هایشان سیاه شده بود ونزدیک سه شبانه روز ، نخوابیده بودند و بعد از سه شبانه روز، عملیات شروع شد، که شرایط فوق العاده بحرانی بود و ایشان خیلی آرام و جدی ، کارش را انجام می داد.

همسر شهید:
در دهه اول محرم 1377 ، به علت کمبود جا در مسجد ، مجلس عزاداری را از به منزل ما منتقل نمودند وما ازعزاداران درحیاط منزلمان ، پذیرایی می کردیم . در شب عاشورای همان سال خواب دیدم ، که داخل باغچه منزلمان، پر از گلهای رنگارنگ است ویک گل قرمز بزرگ هم وسط باغچه است ، که چهره همسرم درحال خندیدن ، در آن پیدا بود .

برادرشهید:
به یاد دارم زمانی که تازه صحبت از کردستان و آشوب در آنجا بود، برادرم یک دفعه تصمیم گرفت که به آنجا برود . من که یک سال از ایشان بزرگتر بودم و خیلی از ماجرا با خبر نبودم ، گفتم : شما کوچک هستید و ما سن و سالی نداریم که برویم ، ما باید درس بخوانیم و بزرگتراز ما هستند و آنها باید بروند. ولی ایشان اصرار داشت که برود و یک رضایت نامه هم دستش گرفته بود و می گفت : حتماً باید پدر، این را امضا کند تا به جبهه بروم و بالاخره هم تا رضایت نامه اش را پدرم امضا نکرد ، آرام نگرفت و بعد از جلب رضایت پدر و گرفتن امضا ، به جبهه رفت .

بعد از شهادت برادرم ، یکی از همرزمان روحانی اش ، خاطره ای را برایم تعریف کرد:
ایشان گفت : برادر علی از خط مقدم برگشته بود ، درحالی که تمام بدنش را خاک گرفته بود و فقط چشمانش دیده می شد. مدت زیادی هم بود، که در جبهه حضور داشت. من شانه هایش را گرفتم و تکان دادم و گفتم : علی ، بس است ، بیا به مرخصی برو. ایشان در جواب من فقط یک لبخند زد و رفت .

بعد از شهادت برادرم ، یکی از همرزمانش خاطره ای را برایم تعریف کرد. ایشان گفت : علی در عملیات بدر به قدری روی آب مانده بود و گرسنگی و تشنگی کشیده بود ، که وقتی از عملیات برگشت، از فرط تشنگی و گرسنگی ، چهره اش سیاه شده بود ، ولی اصلاً ابراز ناراحتی وخستگی نمی کرد.
مجموعه ای به نام، مرموزات در مخابرات داشتیم ، که هر کسی نمی توانست این کار را بکند. یک روز که کسی نبود ، آقای مظلوم به برادر علی میری گفت : آقای میری تعدادی دستور کار را باید مشخص و توزیع کنی. برادر میری خندید و گفت : من چه جوری مشخص کنم و چه کار بکنم؟ از کجا شروع کنم ؟ ایشان بدون اینکه اعتراض بکند، رفت ویک سری اطلاعات را از فایل بایگانی مرموزات وقت درآورد و دستور کار را آماده نمود و تکثیر و توزیع کرد .

مسئول بسیج محل، آقای حسینی ، خاطره ای از برادرم تعریف کرد ، ایشان گفت : یک ساعت 2 نیمه شب بود، که دیدیم یک نفر درب مسجد را زد . از نرده های در مسجد که نگاه کردیم ، دیدیم برادر علی است ، (درحالی که ساکش روی دوشش است). درب را باز کردیم و به ایشان گفتیم : علی از کجا داری می آیی ؟ ایشان گفت : از جبهه. گفتم : شما از جبهه اول آمدی مسجد ؟برو خانه ، فردا که شد بعد بیا مسجد. ولی ایشان گفت : نه من می خواهم اول احوال شما بسیجی ها را بپرسم ، شما شبها اینجا نگهبانی می دهید ومحل را امن نگه می دارید، فردا هم می شود به خانه رفت .

یکی از همرزمان برادرم گفت : یک روز که بچه ها داخل سنگر داشتند کمپوت می خوردند ، وقتی علی آمد ، یکی از بچه ها کمپوتی برای ایشان باز کرد وگفت : برادر میری بیا این کمپوت را بخور . ولی علی گفت : الان وقت ندارم.( علی به خاطر جدیتی که داشت ، کارش را به اندازه یک کمپوت خوردن هم معطل نمی کرد و حواسش روی عملیات و جنگ بود.)

همسرشهید:
بعد از ظهر روزی که مصادف بود با شب ولادت حضرت فاطمه (س) ، همه فامیل همسرم و خودم را درمنزلی واقع درآب وبرق ، به عصرانه دعوت کردیم واز آنجا به اتفاق آن ها، جهیزیه ام را به منزلی که اجاره کرده بودیم ، بردم و همان شب به عنوان شام عروسی به فامیل آبگوشت دادیم و بعد 2 روز ، برای ماه عسل به زیارت حضرت معصومه (س) رفتیم.

پدرشهید:
زمانی که فرزندم (علی) حقوقش دو هزار تومان بود، ماهانه به من 500 تومان می داد . (چون من کارگر بودم و حقوقم کم بود). وقتی به او می گفتم، که خودت الان تازه زن گرفتی و خرج داری ، ایشان می گفت : من از خدا می خواهم که بتوانم کمک حال شما باشم . بعد از چند مدت ، سه برادرش را دعوت کرد وبعد از شام به آنها گفت : از امروز به بعد پدر نباید سر کار برود ، هر کدام ما 500 تومان روی هم می گذاریم که دوهزار تومان می شود و به پدر می دهیم و الان دیگر وقت استراحت پدر است. بعد هم گفت : نمی خواهد هر ماه هر کدام بروید و 500 تومان به دست پدر بدهید، همه پولها را جمع می کنیم ویک نفر می رود و به پدرمی دهد.

یک روز فرزندم به من گفت : پدر بیا با هم به جایی برویم. گفتم : کجا می رویم ؟ بعد ایشان مرا سوار موتور کرد و به راه آهن برد و در آنجا ایشان گفت : پدر پیاده شو ، می خواهم با شما صحبت کنم . گفتم : خدایا چه صحبتی می خواهد با من بکند ؟ بعد که پیاده شدیم، علی به من گفت : پدر، من زن می خواهم ,می ترسم بدون زن بمانم و گناه کنم. وقتی این را گفت: با خودم گفتم : نباید دلش را بشکنم ، ولی به او گفتم: خیلی خوب ، ما هر موقع که زن خوبی پیدا کردیم ، برایت به خواستگاری می رویم . بعد ایشان گفت : من جای خوب و زن خوب پیدا کرده ام . ما هم برایش به خواستگاری رفتیم و ایشان ازدواج کرد و به جبهه رفت.

پس از اینکه ازدواج کرد، به او گفتم: حال که تشکیل خانواده داده ای و جبهه هم که زیاد رفته ای و بیش از سهم خودت جبهه بوده ای ، بیا و یک مدتی همراه با خانواده باش و زندگی کن ویک مدتی دور از هیاهوی جنگ باش. ایشان پاسخ داد: امروز وضعیت طوری است که ما باید هم جنگ را داشته باشیم وهم خانواده را و خانواده نباید مانع از شرکت ما در جنگ شود واصطلاح زیبای، زندگی در جنگ را بکار برد .

وقتی 12 ساله بودم ، در منطقه مهر آباد طلاب مشهد زندگی می کردیم. در آنجا اکثراً بچه ها دنبال برنامه های قمار و… بودند. از قضا یک روز که من داشتم داخل کوچه با بچه ها تیله بازی (نوعی بازی به وسیله شی گرد) می کردم ، برادرم از جبهه آمد، ولی من متوجه آمدن ایشان نشدم، تا اینکه دیدم در حین بازی ایشان آمد و گوشم را محکم گرفت و به منزل برد و درآنجا ، دو سه سیلی آبداربه گوشم زد و مرا نصیحت کرد ، که این کارها خوب نیست . این بدترین و بهترین خاطره زندگیم بود .

اولین مرتبه ای که می خواست به جبهه برود، چندین مرتبه از من خواهش نمود که رضایت نامه اش را امضا نمایم ، اما من امضا نمی کردم . علی دست از پافشاری و اصرار برنداشت وبه همین دلیل، چند مرتبه هم به محل کار من آمد و از من خواهش نمود تا رضایتم را جلب نماید. همکاران من که اشتیاق فراوان علی را به جبهه رفتن دیدند ، گفتند : حالا که پسرت این قدر به جبهه رفتن علاقه دارد و پافشاری می کند ، رضایت بده تا برود. بالاخره هم رضایت من را جلب کرد و امضا گرفت و به کردستان اعزام شد.
به ما از جنگ و جبهه چیزی نمی گفت,اما همرزمانش می آمدند واز کارهایش تعریف می کردند,یکی می گفت:در عملیات خیبر ، با گروه پیشتاز در قایق های پیشتاز نشسته بود و نیروها درموقعیت هایی که از قبل مشخص شده بود، مستقر شده بودند. او می گفت : زمانی که دستور شروع عملیات داده شد ، من شاهد بودم که دونفر نگهبان عراقی که روبه روی ما درسنگر بودند ، درحال خواندن شعر و ترانه بودند ، ما با خود گفتیم : این بندگان خدا در چه وضعیتی ، خودشان را به چه چیز سرگرم کرده اند! زمانی که اولین گلوله شلیک شد و عملیات آغاز شد ، متوجه شدیم که صدای گریه و زاری از همان سنگر بلند شد . ما سریع یکی دونفر از برادرها را فرستادیم و آنها را گرفتند. برای ما وضعیت آنها با توجه به وضعیت قبل و بعد از عملیات ، قابل پیش بینی بود. آنها وقتی اسیر شدند، نزدیک بود که قالب تهی کنند. ما به آنها دلداری و روحیه دادیم وتوانستیم تا حدودی ، آرامشان نماییم .
دیگری می گفت:
در عملیات بدر، مسئولیت خیلی مهمی داشت. ایشان ارتباط بین پست های کمین تا نزدیکی دشمن وتا محل منطقه رهایی ، که رزمندگان قرار بود از آن نقطه وارد عمل شوند را برقرار می کرد و مسئولیت تمام ارتباطات با سیم شبکه ، به عهده ایشان بود و طرحش را نیز انجام داد ، که برای این کار ، حدود 15 روز ، روی قایقی با عرض نیم متر مستقر بود . به اتفاق دیگر برادرها ، زمانی که ایشان برگشت و ما او را دیدیم ، اصلاً‌شناخته نمی شد، چون بسیار نحیف شده و چهره اش به خاطر سرمای شب های هور، بسیار چروکیده و پژمرده شده بود، ولی ایشان بدون هیچ گله و شکایتی ، کار را تا لحظه آخر پی گیری کرد و به خوبی توانست ماموریت محوله را انجام بدهد و به پایان برساند .

همسرشهید:
همیشه موقع عملیات ها روحیه شادی داشت و مخصوصاً دفعه آخری که می خواست به جبهه برود، به من گفت : این دفعه با دفعه های دیگر فرق می کند، خیلی مواظب مجتبی باش ، مبادا بعد از شهادت من گریه کند ، اگر هم خواستید گریه کنید، برای مادرم زهرا (س) و فرزندانش گریه کنید ، که دشمنان شاد نشود و از راه امام و ولایت فقیه دور نشوید .
پدرشهید:
شبی فرزندم را خواب دیدم، که در باغ بزرگی است . ایشان من را هم داخل آن باغ برد و من دیدم که چه انگورهای خوبی از درخت ها آویزان است. به علی گفتم : اینجا کجاست؟ ایشان گفت : پدر اینجا بهشت است ، و از موقعی که شهید شدم، اینجا زندگی می کنم ، شما هم هر وقت بیایی ، جایت همین جاست و همین طور که الان شما را داخل این باغ آوردم، هر وقت بیایی ، باز هم شما را این جا می آورم . همین طور که داشتم با ایشان در مورد باغ و انگور صحبت می کردم، از خواب بیدار شدم.
همسر شهید:
به همراه خانواده آقای قراقی با هواپیما به اهواز رفتیم و بعد از چند روز، همسرم به منزل آمد و گفت : آقای قراقی به شهادت رسیدند . چون من از شنیدن این خبر خیلی گریه کردم، ایشان به من گفت : فکر می کردم شما خیلی صبور هستید، پس اگر خبر شهادت من را بشنوی چه کار می کنی ؟!




آثارباقی مانده از شهید
برای حمله خیبر ، بنا بود که 36 ساعت با قایق پاروزنان از وسط دشمن به عمق خاک عراق برویم. نیروها را دسته دسته سوار قایق کردیم و بعد خودمان هم سوار شدیم. برادرها روحیه خوب و عجیبی داشتند. تازه غروب شده بود ، که یکی از قایق های موتوری خراب شد. چون نیروهایمان در آن قایق بودند، موتور قایق خودمان را باز کردیم و به آنها دادیم و خودمان ماندیم تا موتور دیگری برایمان رسید. همان جا در قایق از آب هور وضو گرفته و نمازمان را خواندیم و موتور قایق را که بستیم به راهمان ادامه دادیم. مسئولیت نیروها به عهده من بود. قرارمان این بود ، که به منطقه اصلی که رسیدیم، به مدرسه ای واقع در روستای رته برویم. مقداری که رفتیم، با دیدن سیم های برق، مشخص شد که به خشکی نزدیک می شویم.( سیم های برق از همان ده رّته بود). به آنجا که رسیدیم، دیدیم که آب هور به آن ده رسیده و خانه های مردم را که گلی بوده را خراب کرده و فقط همان مدرسه که قرار بود در آن مستقر شویم ، سالم مانده. داشتیم از لای نی‌ها عبور می کردیم ، که متوجه شدیم دو تا از میگ های عراقی ، بالای سرمان هستند. گفتیم: خدایا، خودت کمک کن، نکند یک وقت عملیات لو رفته و ما را دیده اند! شروع کردیم، آیه و جعلنا را خواندیم، که ما را نبینند. به حمدلله میگها رد شدند و ما از لای همان نی‌ها ، را همان را ادامه دادیم. در حال حرکت بودیم ، که دوباره می گها برگشتند؛ گفتیم: خدایا، ما در راه تو داریم حرکت می کنیم، خلاصه هر کاری می خواهی بکن. الحمدلله دوباره میگ ها رفتند و با اینکه در سطح پایین حرکت می کردند ، ما را دیده بودند ولی فکر می کردند که همه آن منطقه ، دست خودشان است و ما را نیروهای خودشان به حساب آورده بودند و بدون هیچ واکنشی ، رفتند. تا پشت مدرسه نی بود. نزدیک غروب به آنجا رسیدیم. کنار مدرسه ایستادیم و نیروها را تقسیم کردیم و محورهایشان را مشخص نمودیدم و گفتیم: هر کسی از محور خودش برود و نزدیک های محور، لای نی ها پنهان بشوند تا هر وقت از فرماندهی، با بی سیم رمز عملیات را گرفتیم و به آنها دادیم، آن موقع ، عملیات را شروع کنند.
بالاخره نیروها رفتند و ما ماندیم. ما هم بنا شد که بالای همان مدرسه برویم. چون ارتباط ما ، فقط بالای مدرسه برقرار می شد و اگر پایین می ماندیم ، ارتباط ما قطع می شد و نمی توانستیم از فرماندهی با بی سیم ، رمز عملیات را بگیریم . کنار مدرسه ایستادیم و گفتیم: نکند یک وقت عراقی ها داخل مدرسه باشند! در همین حین صدای یک قایق موتوری را شنیدیم. بعد که قایق موتوری رد شد ، متوجه شدیم که عراقی ها از فاصله چند متری ما ، دارند با هم صحبت می کنند! صدای بیسیم ها را کم کردیم و گوشی بیسیم را داخل گوشمان فشار دادیم ، که اگر یک وقت نیروهای خودی با ما تماس گرفتند، این ها صدایش را نشوند. بعد گفتیم: خدایا توکل بر تو. بعد دیدیم که عراقی ها رفتند بالای مدرسه و آنجا بود که متوجه شدیم ، خرابی موتور قایق دیشب، یکی از معجزاتی بوده که ما آنجا معطل شدیم ، چون اگر این اتفاق شب گذشته نمی افتاد و ما زودتر می رسیدیم و به بالای مدرسه می رفتیم ، عراقی ها هم که آن بالا رفتند، آن موقع بالا می آمدند و زودتر درگیری پیش می آمد و عملیات به این بزرگی و گستردگی که از چند محور بود، لو می رفت که الحمدلله اینطور نشد. چون فاصله ما که لابه‌لای نی ها ایستاده بودیم تا مدرسه7ـ6 متر بیشتر نبود، نمی توانستیم کوچکترین حرکتی بکنیم. چون اگر کوچکترین حرکتی می کردیم، عراقی ها که بالای مدرسه بودند ، متوجه ما می شدند. آنها به صورت عادی با هم صحبت می کردند و ما کاملاً صدایشان را می شنیدیم. گفتیم: خدایا، خودت کمک کن ، که یک دفعه دیدم باد آمد و نی ها را تکان داد واقعاً همه اینها امداد غیبی بود. گفتیم: حالا چگونه ارتباط برقرار کنیم؟ از بی سیم برادرهایی که جلو رفته بودند، با ما تماس گرفتند! گفتیم: حالا چه طوری جوابشان را بدهیم ، که عراقی ها متوجه نشوند. من با بی سیم داخل قایق دراز کشیدم و به برادرها گفتم: اورکت، پتو و هر چه هست را روی من بیندازید تا جواب بی سیم را بدهم ، که عراقی ها صدایم را نشنوند. آنها این کار را کردند و من با اینکه زیر پتو و اورکت بودم ، باز هم صدایم را آهسته کردم ، که الحمدلله هرطوری بود ، با برادر ها تماس برقرار کردیم . (هرچند چون از ارتفاع پایین تر بودیم ، تماس خیلی ضعیف برقرار شد). هوا که یک مقداری تاریک شد، بی سیم را به برادر توانچه دادم و گفتم: این بی سیم را روی دستت نگه دار تا رمز عملیات را بشنویم و چون هوا تاریک است ، عراقی ها دیگر ما را نمی بینند. ایشان هم بی سیم را بالا گرفت و هرطوری که بود با نیروهای خودی ارتباط برقرار کردیم و رمز عملیات را گرفتیم و به برادرها دادیم، که عملیات را شروع کردند. ما نیز از تاریکی هوا استفاده کردیم و مقداری عقب آمدیم و فاصله مان را از مدرسه (چون نیروهای عراقی در آن مستقر شده بودند)، زیادتر نمودیم تا بتوانیم به راحتی به وسیله بی سیم ، با نیروی خودی صحبت کنیم، ولی راهمان را گم کردیم. صدای قایق موتوری های خودی را شنیدیم، ولی آنها هم راهشان را گم کرده بودند. آنها اسم ما را صدا زدند و ما هم جوابشان را دادیم؛ آنها گفتند: شما کجا هستید ، که با فشنگ رسام به هم علامت دادیم و همدیگر را پیدا کردیم و نیروهایی را برای کمک به موقعیت ، نیروهای ویژه عملیات، فرستادیم. در فرصتی که نیروهایمان رفتند ، ما آمدیم که داخل نی ها به طرف بقیه نیروها برگردیم، که باز متوجه شدیم که راهمان را گم کرده ایم. گفتیم: خب چطوری راه را پیدا کنیم؟ همان طوری حدسی می رفتیم، که یک دفعه متوجه شدیم کنار مدرسه ایم و نی ندارد! از بالای مدرسه عراقی ها داشتند به این طرف و آن طرف می دویدند و سنگر می گرفتند، چون ما را دیده بودند و می خواستند به طرف ما شلیک کنند. هرچه به قایقران هایمان می گفتیم: به راست بروید، (چون عرب بودند متوجه نمی شدند) و همین طور داشتند به سمت عراقی ها می رفتند. یک دفعه به برادر توانچه که عربی می دانست، گفتیم: شما به قایق ران ها بگوئید که به سمت راست بروند. خلاصه بعد از اینکه قایق رانها متوجه شدند و به سمت راست تغییر مسیر دادند ، ما هم پارو را برداشتیم و بدون سرو صدا، شروع به پارو زدن کردیم و آیه و جعلنا را خواندیم ، که الحمدلله یک تیر هم به سمت ما شلیک نشد! یعنی همین آیه و جعلنا را که خواندیم ، واقعاً مثل اینکه یک پرده ای جلوی چشمشان را گرفت و با اینکه ما از جلوی دشمن رد شدیم ، آن ها ما را ندیدند! به نیروها که رسیدیم ، دیدم که آن ها بر دشمن فائق آمده اند، ولی ارتباط با پشت خط برقرار نبود ، که مطمئن بشویم که برادرها مدرسه را پاکسازی کرده اند یا نه. برادر احمد گفت: برویم بالای مدرسه ، ببینیم آن جا پاکسازی شده یا نه. گفتم: فکر نکنم آنجا پاکسازی شده باشد. ایشان گفت: چرا حتماً پاکسازی شده چون برادرها آنجا درگیر بودند. من به ایشان گفتم: اگر صبح برویم بهتر است ، ولی ایشان گفت: نه، الان باید برویم و ارتباطمان را با نیروهای خودی از آن جا به وسیله بیسیم برقرار نمائیم.
قایقران هم که متوجه شده بود، گفت: صباح، صباح یعنی صبح بروید. من دوباره به برادر احمد گفتم: صبح برویم، احتمال دارد که الان عراقی ها آنجا باشند ، ولی برادر احمد اصرار داشت و می گفت: نه، الان برویم. بالاخره هم من واحمد جلوتر از همه به بالای مدرسه رفتیم و من آنتن بی سیم را دادم بالا و خود بی سیم را یک مقداری بالا گرفتم ، که ارتباط خوب برقرار بشود. گوشی را برداشتم و با فرماندهی تیپ ارتباط برقرار نمودم و گوشی را به برادر احمد دادم. ایشان در حالی که با بی سیم داشت به فرماندهی گزارش می داد ، که الان ما بالای مدرسه مستقر هستیم ، حاج آقای تسویجی که مسلح به کلاشینکف بود، از جلوی ما رفت بالا و به محض این که به نیم متری دو عراقی که آنجا مخفی شده بودند، رسید ، یکی از عراقی ها با کلاشینکف سینه حاج آقا را به رگبار بست و ایشان به شهادت رسید. بعد هم رگبار به طرف ما گرفتند و چون اسلحه نداشتیم ، سریع از بالای مدرسه توی قایق پریدیم و اسلحه را برداشتیم و از بالای نردبانی که کنار مدرسه بود ، به سمت عراقی ها تیراندازی کردیم، که یکی از آنها زخمی شد. بعد دوباره داخل قایق پریدیم و بدون اینکه موتورش را روشن کنیم، سریع پارو زنان از مدرسه فاصله گرفتیم و باز داخل نی ها رفتیم و از آنجا دوباره پیش نیروها رفتیم و به یک دسته از آن ها گفتیم: شما بروید مدرسه را پاکسازی کنید. در حالی که برادرها می خواستند برای پاکسازی بروند، آن دو عراقی از آنجا فرار کرده بودند. بعد حدود ساعت4 صبح بود ، که کنار دژ رفتیم و از قایق پیاده شدیم ، که نماز بخوانیم. برادرها هنوز با نیروهای دشمن درگیری داشتند . بعد دیدیم که ماشین ها و مهمات و جنازه های دشمن آتش گرفته بود. در بین جنازه ها ، یک جوان عراقی را دیدم که به شدت مجروح شده بود و داشت تکان می خورد. به برادرها گفتم ، که او را بردارند و معالجه کنند و با قایق به عقب ببرند. بعد که روی سیل بند رفتیم ، دیدیم که بی سیم های خیلی پیشرفته ای از عراقی ها، آنجا جامانده است. آنها جمع آوری کرده و به عقب فرستادیم. بعد هم از روی همین دژ با برادر احمد و برادر توانچه به سمت نیروها رفتیم جلو، که ببینیم آنها چه کار کرده اند. حدود 7ـ6 کیلومتر که راه رفتیم ، به یک سه راهی رسیدیم و دیدیم یک عراقی با یک جثه چاق ، لنگ لنگان دارد به طرف ما می آید. مشخص بود که آدم بدبختی است وقتی جلو آمد ، با دستش در حالی که انگشتانش را تکان می داد ، به ما فهماند که 5 تا بچه دارد چون می گفت: خَمس،خَمس. او با حالت التماس به ما می گفت: که مرا نکشید من 5 تا بچه دارم. برادر توچه ای که عربی بلد بود، به او گفت: ما مسلمانیم . خلاصه یک برخورد جالبی با آن اسیر عراقی کرد و ما به اسیر عراقی گفتیم، که برود و عراقی های دیگر را که داخل سنگرهای آن اطرف هستند را بیاورد. بعد هم ما به برادرها گفتیم، که وقتی این اسرا آمدند ، آن ها را به پشت خط منتقل نمایند. بعد هم خودمان به جلوی خط رفتیم و بچه ها را پشت دژی که حدود 2کیلومتر با جاده دجله فاصله داشت، مستقر کردیم . با بی سیم با برادرها ارتباط برقرار کنیم و حدود یکی دو ساعتی که گذشت ، دیدیم که دشمن با هلیکوپتر ، نیرو آورد و پاتک کرد. پاتکش نیرویی بود و نیروی زرهی نداشت. دیدیم حدود سی نفر نیروی عراقی بودند، که یک عده از آنها هم به سمت راست ستون، داشتند می رفتند که بعد مستقیم به ما حمله کنند و توی منطقه یک جا جمع شده بودند. گفتیم: دو سه نفر آر پی جی زن می خواهیم ، که بروند روی سر نیروهای عراقی. تا در خواست نیرو کردیم ، همه برادرها اعلام آمادگی کردند! اصلاً برادرها هیچ ترس و واهمه ای به خود راه ندادند. یکی از برادرها آر پی جی را برداشت و گفت: من می روم و بدون اینکه نگاه کند و ببیند کس دیگری می رود یا نه، دوید و رفت! یک برادر دیگر آر پی جی زن هم پشت سر ایشان رفت و یک برادر تیربارچی هم پشت سر آنها رفت! ما دیدیم آن سه نفر پشت سر خاکریز عراقی ها رفتند و آن برادری که اول آر پی جی گرفت و رفت، همین که می خواست به طرف دشمن شلیک کند، آر پی جی اش عمل نکرد ، که برادر دیگر که همراهش بود، آر پی جی اش را گرفت و هدف گرفت و درست وسط عراقی ها زد. تا چند نفر از دشمن زخمی شدند ، برادرها با تیربار شروع به شلیک کردن به سمت آنها نمودند، که چند نفر از دشمن زخمی شدند و چند تایی هم فرار کردند و برای آن عده از عراقی ها که با ستون داشتند به طرف ما می آمدند ، که به ما حمله کنند، پشت همان خاکریز و پشت همان دژ ، برادرها را چیدیم و گفتیم : تا عراقی ها آمدند جلو، به طرف آنها شلیک کنند. وقتی دشمن به آنها رسید و بچه ها شروع کردند به طرف آنها شلیک کنند، فشار روی دشمن به قدری از عقب زیاد بود ، که مجبور شدند به طرف جلو بیایند. بالاخره هم دشمن شکست مفتضحانه ای خوردند و فرار کردند. بعد که نیروها از طرف جزیره مجنون حمله کرده بودند ، ما باید می رفتیم و این قسمت را می گرفتیم و کلاً برنامه این بود که ما با قایق برویم و چند روزی در آنجا ، سر عراقی ها را گرم کنیم ، تا موقعیت جزیره محکم شود . بعد از چند روزی که ما آنجا بودیم، گفتیم: برویم یک استراحتی بکنیم و ببینیم چه می شود. وقتی به جای قبلی برگشتیم و مقداری استراحت کردیم ، برادرهایی که آنجا بودند، آمدند پیش ما و از ما قدردانی کردند.
این عملیات، عملیات پیروزمندی بود و من این پیروزی را به امام و امت شهید پرور تبریک می گویم.

دوشنبه هشتم 6 1389 3:53 بعد از ظهر